تلخیص کتاب: سیاست و حکومت در اوراسیای مرکزی

[ad_1]

اندیشکده روابط بین الملل: در بهره نخست این کتاب، ویژگی های عمومی و روند کلی تحولات در کشورهای اوراسیای مرکزی ارائه شده، تا بر اساس آن روند شکل گیری تحولات سیاسی- اقتصادی در این کشورهای روشن شود.  در این بهره با توجه به حجم زیاد مطالب، به ویژگی های عمومی بسنده شد، تا در نگاهی سریع و به ترتیب الفبا، نه اهمیت کشورها، زمینه برای بررسی سیاست و حکومت در آنها فراهم آید.

کشورهای بازمانده از فروپاشی اتحاد شوروی، برای تنظیم روابط منطقه ای و بین المللی خود به تلاش های وسیعی پرداخته اند، که در بهره دوم کتاب به آن اختصاص داده شده است. کشورهای یاد شده تجارب گوناگون و متفاوتی را رد راه رسیدن به استقلال سیاسی – اقتصادی اندوخته اند، که در کتاب به آن اشاره خواهد شد. نقش بازیگران منطقه ای و فرامنطقه ای نیز در این بخش به گونه ای فشرده بررسی شده است، تا امکان به دست آوردن تصویری از محیط منطقه و پیرامون آن برای دانشجویان و پژوهشگران فراهم آید.

در پی تجزیه اتحاد شوروی، کشورهای تازه تاسیس به دنبال یافتن شرکای جدید تلاش خود را شدت بخشیدند. در بخش دیگری از کتاب، این تلاش ها در سطح منطقه ای و بین المللی مورد بحث قرار گرفته است. به این ترتیب هم روند هم گرایی و هم روند واگرایی آنها مورد توجه قرار گرفته و برخی از زمینه های اختلافات این کشورها در این بخش تحلیل شده است.

روابط روسیه با جمهوری های برجای مانده از فروپاشی اتحاد شوروی، از بخش های مهم کتاب است که بر خلاف تصور ساده انگارانه در مورد امکان رهایی سریع جمهوری ها از نفوذ شدید روسیه، ابعاد و ویژگی های آن مورد بررسی قرار گرفته است. پایان بخش مطالب این کتاب نگاهی به روابط جمهوری اسلامی ایران با کشورهی اوراسیای مرکزی (فدراسیون روسیه، آسیای مرکزی و قفقاز) است که البته کشورهای اروپایی پیشین در اتحاد شوروی نیز از نظر دور نمانده اند. در این بخش همچنین مسادل مربوط به دریای خزر مورد توجه قرار گرفته و چهارچوب کلی ساختار مربوط به رقابت و منازعه در این حوزه مهم استراتژیک ارائه شده است.

[ad_2]

لینک منبع

دانلود جدیدترین شماره بولتن موج جهانی

[ad_1]



بولتن تخصصی بولتن سیاسی تحلیل بین الملل تفسیر خبر صدا و سیما موج جهانی


درباره سیدعبد المجید زواری

مدیر اندیشکده روابط بین الملل، مدیر موسسه مطالعاتی احیا صنایع نرم ،
مدرس دانشگاه آزاد ، دانشجوی دکتری روابط بین الملل، روزنامه نگار و تحلیل گر مسایل بین الملل
اینستاگرام: https://www.instagram.com/majidzavari/
توییتر: @MajidZavari
تلگرام: Majid. Zavari



bigtheme


[ad_2]

لینک منبع

گرگ های تنها

[ad_1]

دریافت فایل PDF

اندیشکده روابط بین الملل: در سال ۲۰۱۳ پنج کشور عراق، افغانستان، پاکستان، نیجریه و سوریه منبع ۸۲ درصد کشته‌های ناشی از فعالیت‌های تروریستی معرفی شدند. پنج درصد عملیات تروریستی در کشورهای پیشرفته صنعتی رخ‌داده است و از این میزان، ۲۵ درصد حملات تروریستی را تروریست‌هایی انجام داده‌اند که به «گرگ‌های تنها» معروف‌اند؛ حملات در مقیاس بزرگ هماهنگ شده توسط گروه‌های تروریستی بین‌المللی (مانند حملات ۱۱ سپتامبر و اخیراً حملات مرگبار در پاریس)، میزان توجه زیاد رسانه‌ای را دربرمی گیرد؛ اما گرگ‌های تنها افراد یا گروه‌های کوچکی‌اند که بدون کمک یک سازمان بزرگ‌تر کار می‌کنند و به تعبیر موسسه رند ۷۰ درصد مرگ‌ومیر عملیات تروریسم در غرب را تشکیل می‌دهند. اصطلاح  «گرگ تنها» در غرب به افرادی اطلاق می شود که به تنهایی و بدون طراحی سناریویی دقیق دست به اقدامات تروریستی و جنایتکارانه می زنند. اوباما، رئیس جمهور پیشین ایالات متحده، در دهمین سالگرد حادثه یازده سپتامبر و در مصاحبه با شبکه سی.ان.ان بزرگترین دغدغه خود را “اقدام تروريستي گرگ تنها” نامیده بود.

از زمان بوجود آمدن داعش، جنگ روانی برای این گروه تروریستی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار شده است. از مهم‌ترین عملیات روانی که توسط گروه داعش انجام‌شده است انتشار ویدیوها و فایل‌های متعددی است که بر ذهن و روان مخاطبان تأثیر گذاشته و آن‌ها را به گرویدن به گروه خود یا انجام عملیات مختلف در کشورهای دیگر ترغیب نماید. این عملیات که توسط هواداران این گروه انجام میشود پدیده گرگهای تنها نام دارد. پدیده گرگ‌های تنها نه‌تنها یک کابوس  جدید  برای اروپا محسوب می‌شود بلکه تشخیص نوع عملیات و چگونگی مقابله و مبارزه با این پدیده از چالش‌های بزرگ دستگاه‌های امنیتی نیز محسوب می‌شود. مشکل شناسایی و مقابله با گرگ‌های تنها ازآنجا ناشی می‌شود که گرگ‌های تنها با گروه‌های تروریستی ارتباط مشخصی ندارند و به خاطر تأثیراتی روانی که بر روی آن‌ها گذاشته‌شده تبدیل به نیروهای خودساخته‌ای در کشورهای دیگر شده‌اند که قادرند به‌تنهایی دست به عملیات بزنند. تأثیر پروپاگاندای گروه‌های افراطی بر روی این افراد از حمله ناگهانی با یک چاقو و یا اتومبیل شخصی تا ساخت بمب و انفجارهای انتحاری را شامل می‌شود. از طرفی جامعه هدف گرگ‌های تنها افراد مشخصی نمی‌باشند که با تحت نظر گرفتن آن‌ها بتوان عملیات گرگ‌های تنها را خنثی کرد، بلکه شهروندان و مردم عادی، تجمعات ساده و افراد بی‌گناهی هستندکه می‌توانند سوژه‌ی هدف گرگ‌های تنها قرار بگیرند چراکه هر چقدر جامعه هدف مبهم تر و گسترده تر باشد میزان رعب و وحشتی که ایجاد می شود بیشتر خواهد بود. گروه های تروریستی با انجام عملیات روانی و درواقع  پرورش گرگ‌های تنها یا کسی که از گله دورمانده، برای خود نیروهای خارج از صفوف جنگی فراهم آورده اند که با ایجاد ارعاب میان شهروندان می‌توانند به افزایش فشار بر دولت‌ها و نیروهای ضد خود و و تقویت روحیه نیروهای خود منجر شوند و فرصتی برای تنفس نظامی و بهم زدن تمرکز و توجه کانون مبارزه را ایجاد کنند. هرچقدر گروه‌های القاعده و داعش بیشتر با تلفات و شکست روبرو می‌شوند نیاز به افزایش روحیه نیروهای خودی و جذب نیروهای جدید افزایش می یابد و سعی می شود تا از طریق تشویق طرفداران خود به انجام حملات به سبک گرگ‌های تنها دست آورد مهمی را برای خود بدست بیاورند.  تلاش برای نشان دادن خود بصورت گسترده تر از حد تصور باعث می شود که حتی داعش در بیانیه های خود، بدون هیچ واسطه، مسئولیت حوادث رخ داده  را به گردن بگیرد. همچنین با انتشار ویدیوهایی چون «بپا خیزید» از هوادارنش بخواهد که در کشورهای مختلف عملیات تروریستی «گرگ تنها» را اجرا کنند. پیش تر با انجام عملیات تروریستی در اروپا و موفیت این استراتژی توسط داعش ، دفتر اروپایی پلیس بین الملل بیان داشته بود که “راهبرد گرگ های تنها” بهترین راهبرد برای داعش و القاعده به شمار می رود.

عملیات تروریستی انجام گرفته توسط گرگهای تنها ناگهانی و بدون برنامه‌ریزی سازمانی و حتی بدون نیاز به سطح آموزش‌های پیچیده یا انتخاب اهداف سخت صورت می‌گیرد، لذا توانمندی و کارآمدی نهادهای امنیتی اطلاعاتی در افشای این نوع حمله‌ها در مراحل برنامه‌ریزی برای انجام عملیات دشوار خواهد بود. همچنین تعداد اماکنی که می تواند هدف بالقوه مهاجمان باشد، افزایش بسیار یافته و از توان نیروهای امنیتی برای حفاظت از این اماکن بکاهد. انجام عملیات تروریستی توسط گرگ‌های تنها، میتواند اساساً  به دنبال تائید بالادستی‌ها نباشند و بدون آنکه آن‌ها از خط فکری گروه تصمیم‌گیری دستور بگیرند با تصمیم خود و بدون هماهنگی سازمان یافته و صرفاً برای انجام‌وظیفه یا ابراز همدردی باهم فکران خود در سراسر جهان اقدام به عملیات مختلف کنند. در طی یک پژوهش مشخص شد که اغلب کسانی  هستندکه مستعد انجام عملیات به سبک گرگ‌های تنها هستند باکسانی در زندان که عضو گروه های افراطی بوده اند و یا در محله‌هایی با ساکنان تندرو و انجمن های زیرزمینی رفت و آمد داشته و یا از طریق اینترنت با اشخاص گرایش های تندرو ارتباط برقرار کرده اند. آنها از طریق این ارتباطات و شستشوی مغزی نسبت به کشتار و عملیات تروریستی توجیه شده‌اند تا به‌اندازه‌ای که از نابودسازی و فدا ساختن خود هیچ ابایی نداشته‌اند. از همین رو گرگ های تنها کسانی هستند که  به اقدامات تروریستی فردی و خودسرانه به‌جای گروهی و سازمانی دست می زنند وکشف و شناسایی عملیات فردی بسیار دشوارتر از گروهی خواهد بود. ذکر این نکته نشان دهنده ی آن است که عضویت یک فرد در گروه‌های تروریستی با هدایت شدن یک فرد به سمت انجام عملیات تروریستی یکسان نیست و ممکن است حتی دوستان، اقوام و همکاران یک فرد اصولاً احساس نکنند که فرد در پروسه رادیکال شدن و انجام عملیات تروریستی قرار دارد و فقط آنها فکر کنند که روحیات وی چون گذشته نیست و یا وی رفتاری متفاوت با دیگران دارد.

 گسترش عملیات به سبک گرگ‌های تنها، نه‌تنها چالش‌هایی را در درون کشور ایجاد خواهد کرد بلکه می‌تواند تأثیرات بسیار عمیق‌تر بر جامعه بگذارد. چالش‌های اجتماعی ایجادشده می‌تواند پا را از محدوده امنیت اجتماعی گذاشته و باعث ایجاد دگرگونی‌های سیاسی چون قدرت‌یابی احزاب راست افراطی گردد. همچنین می‌تواند باعث تغییراتی در تصمیم دولت درسیاست‌گذاری برای آموزش جوانان، تدابیر امنیتی، سیاست مهاجرت‌پذیری، اعطای حقوق آزادی تبلیغ مذهبی و …گردد. افزایش گرگ‌های تنها و انجام حمله تروریستی توسط آن‌ها، بازگشت تروریست های خارجی و افراد وابسته به گروه داعش، نشان‌دهنده‌ی آن است که اکثر کشورهای حامی تروریسم، مستعد حملات تروریستی هستند و قربانیان بیشتری در صف انتظار هستند.

دریافت فایل PDF

[ad_2]

لینک منبع

راهبرد واکنشی آمریکا در مقابل ایران و روسیه

[ad_1]

بعد از شکست معارضین مورد حمایت ایالات متحده و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس در استان حلب و فروپاشی مرکز گروه‌های عرب سنی مذهب معارض حکومت سوریه و ورود نظامی ترکیه با هدف جلوگیری از اتصال دو منطقه کردنشین شامل استان‌های حسکه، رقه و قسمت شمال شرق استان حلب با منطقه عفرین در شمال غرب استان حلب و شکست طرح کریدور کردستان در شمال سوریه، ایالات متحده با ادعای مبارزه مستقیم با داعش اقدام به ایجاد پایگاه نظامی غیررسمی در استان رقه می‌کند. همانطور که در بالا عنوان شد، جنگ با داعش تنها نبردی است که از لحاظ بین المللی دارای توجیه بوده و این واقعیت دلیلی بر جوانب زمانی و مکانی اقدام واشنگتن بوده است.

در عراق و در استان موصل نیز نیروهای ارتش عراق، پیشمرگه‌های کرد و نیروهای الحشد الشعبی با کمک نیروی نظامی ایالات متحده توانستند شکست را به داعش تحمیل کنند و این در شرایطی ست که اساسا هدف ایالات متحده از ورود به جنگ موصل، اتصال دو منطقه کردنشین در استان نینوا و استان حسکه و سرازیر شدن نیروهای داعش از جنوب استان نینوا به استان دیرالزور سوریه بوده که این اتفاق در صورت وقوع جریان تازه‌ای از نبرد این گروه و ارتش سوریه را رقم می‌زد.

استراتژی الحشد الشعبی در حفاظت حداکثری از مرزهای سوریه و عراق در استان نینوا و تمرکز در تسلط بر روستاهای مرزی عراق اما از وقوع رخداد فوق الذکر جلوگیری کرد و علاوه بر شکست طرح اتصال مناطق کردنشین دو کشور، از ورود نیروهای داعش به خاک سوریه جلوگیری کرد که در آینده‌ای نزدیک به سرازیر شدن داعش به استان کرکوک نیز منجر خواهد شد.

بر این اساس طرح‌های تدوینی ایالات متحده در موصل شکست خورده و طرح مدونی نیز از سوی این کشور در باب آینده حضور نظامی در استان رقه ارائه نشده، ضمن اینکه حداقل تا امروز هیچ برنامه‌ای جهت ایجاد امنیت پایدار در آینده این دو منطقه مورد مناقشه میان بازیگران محلی نیز از سوی کاخ سفید تدوین نشده است، طرحی که علاوه بر شاخصه‌های ژئوپولیتیک و ژئواستراتژیک، باید دارای پارامترهای قومی و مذهبی نیز باشد. سردرگمی کاخ سفید در موضع گیری نهایی در قبال آینده بشار اسد را نیز به موارد فوق اضافه کنید. دونالد ترامپ تا امروز موضع مشخصی در باب آینده حکومت سوریه و نقش بشار اسد در آن را اتخاذ و عنوان نکرده است.

تمام موارد فوق الذکر دلایلی هستند بر عدم وجود استراتژی روشن از سوی کاخ سفید در باب آینده سوریه و عراق که با توجه به کم تجربه بودن سکان داران سیاست خارجی ایالات متحده، پیش بینی پذیر نیز بود. باید در نظر داشت، فقدان استراتژی از سوی کاخ سفید مصادف است با پیشروی ایران و روسیه در خلال بحران خاورمیانه و از این روی به واقع راهبرد تدوینی ایالات متحده اساسا راهبردی واکنشی است در مقابل استراتژی کنش‌گرایانه ایران و روسیه.

این مسائل از دو زاویه دید قابل تحلیل است:

یک – آزادسازی موصل و رقه به هیچ عنوان به مثابه پایان بحران عراق و سوریه نخواهد بود، بلکه به دلیل احتمال تغییر توازن قوا به پیچیده‌تر شدن بحران‌های فوق نیز منجر خواهد شد و حضور نظامی ایالات متحده در کشوری که حاکمیت آن اساسا کاخ سفید را یکی از مسببان بحران کنونی می‌داند، یعنی سوریه نیز بر پیچیدگی اوضاع خواهد افزود. از این روی عدم برخورداری واشنگتن از استراتژی روشن به بروز وضعیتی به شدت خطرناک منجر و وضعیتی مانند افغانستان بعد از جنگ ۲۰۰۱ را رقم خواهد زد، با این تفاوت که این بار ایالات متحده علاوه بر نیروهای بومی با قدرت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی مانند ایران و روسیه نیز مواجه خواهد بود.

دو – ایران می‌تواند از این رخداد یعنی عدم وجود راهبرد واضح از سوی ایالات متحده بیشترین بهره را ببرد به شرط آنکه با اتخاذ استراتژی کنش گرا، کاخ سفید را مجبور به اخذ تصمیمات واکنش گرایانه در مقابل تصمیمات تهران کرده و عنان تصمیم سازی در بحران فوق را در دست گیرد.

[ad_2]

لینک منبع

موج مهاجرت میلیونرهای جهان به ۴ کشور خاص

[ad_1]

اندیشکده روابط بین الملل: بر اساس گزارش جدید یک موسسه در آفریقای جنوبی در سال گذشته میلادی جهان شاهد افزایش موج مهاجرت میلیونرها از کشورهای در حال توسعه و حتی برخی کشورهای توسعه یافته به کشورهای امن است.

بر اساس گزارش سالانه موسسه ” New World Wealth ” در آفریقای جنوبی جهان در سال ۲۰۱۶ شاهد افزایش موج مهاجرت میلیونرها از کشورهای در حال توسعه به کشورهای امن است.

بر اساس این گزارش در سال ۲۰۱۶ کشورهای استرالیا، آمریکا ، کانادا و نیوزیلند به ترتیب با جذب ۱۱ ، ۱۰ ، ۸ و ۴ هزار میلیونر در صدر کشورهای میلیونر پذیر قرار گرفته اند.

سال ۲۰۱۶ میلادی جهان شاهد افزایش نزدیک به ۲۵ درصدی مهاجرت میلیونرها بوده است و در حالی که در سال ماقبل آن ۶۴ هزار میلیونر از کشور خود مهاجرت کرده اند اما در سال ۲۰۱۶ این رقم به ۸۲ هزار نفر رسیده است.

کشورهای فرانسه، چین، برزیل، ترکیه و هندوستان نیز به ترتیب با از دست دادن ۱۲ ، ۹ ، ۸ و ۶ هزار میلیونر در صدر کشورهایی هستند که جمعیت بزرگی از میلیونرهایشان به دیگر کشورها مهاجرت کره اند.
وجود فرانسه در صدر لیست فرار میلیونرها کمی عجیب به نظر می رسد چرا که این کشور به دلیل توسعه یافته بودن با ۴ کشور دیگر لیست همخوانی ندارد اما افزایش ناامنی و شکاف های مذهبی و قومی و نیز حملات تروریستی در دو سال گذشته از دلایل احساس ناامنی میلیونرهای فرانسوی و ترک این کشور ذکر شده است. نکته دیگر اینکه فرانسه به دلیل مالیات های بالا بر در آمد و ثروت کشور مطلوبی برای ثروتمندان و میلیونرها نیست.
گزارش مرکز ملی آمار فرانسه نیز در سال ۲۰۱۵ افزایش ۲۰ درصدی مهاجرت فرانسوی ها از این کشوررا تایید کرده است. بر اساس گزارش مرکز آمار فرانسه در سال ۲۰۱۵ بیش از ۲۲۹ هزار فرانسوی از این کشور مهاجرت کرده اند که از این تعداد ۱۰ هزار نفر میلیونر بوده اند.
دلایل و انگیزه های مختلفی برای مهاجرت میلیونرهابه دیگر کشورها وجود دارد اما از جمله مهم ترین آنها می توان به دست آوردن احساس امنیت جانی و مالی برای خود و خانواده و نیز بهترین امکانات تحصیلی برای فرزندان، اشاره کرد.
در خاورمیانه وضعیت ترکیه از منظر از دست دادن میلیونرها بدتر از دیگر کشورهاست. ترکیه به همراه هندوستان در رده چهارم فرار میلیونرها قرار گرفته است و این کشور در دو سال گذشته شاهد خروج سالانه حدود ۶ هزار میلیونر بوده است.
احساس ناامنی و نیز افزایش حملات تروریستی و نوسانات شدید اوضاع اقتصادی ترکیه از دلایل و انگیزه های مهاجرت میلیونرهای ترکیه بوده است. بر اساس آمارها میلیونرهای ترکیه بیشتر به کشورهای استرالیا ،آمریکا ، کانادا و نیوزیلند مهاجرت کرده اند.
دولت ترکیه در ماه های گذشته کوشیده است با تغییر برخی سیاست ها از جمله سیاست های اعطای تابعیت در قبال سرمایه گذاری و یا خرید ملک دست کم بخشی از سرمایه های خارج شده از این کشور را جبران کند. هدف دولتمردان ترکیه از ارایه تسهیلات جدید، بیشتر جذب سرمایه داران عرب است

[ad_2]

لینک منبع

مرکانتیلیسم ـ بخش چهارم

[ad_1]

اندیشکده روابط بین الملل: درباره ماهیت و علت پیدایش امپریالیسم نظریه های گوناگون و متضادی وجود دارد. زمانی که سرمایه داری هنوز کاملاً جنبة صنعتی پیدا نکرده بود و سرمایه های تجاری شکل غالب سرمایه را تشکیل می داد، استعمارگری به طور عمده به صورت تصرف سرزمین های دیگر، غارت فلزات گرانبها و فروش کالای تجارتی ظاهر می شد.

 

نظریه های مختلف درباره مرکانتیلیسم
درباره ماهیت و علت پیدایش امپریالیسم نظریه های گوناگون و متضادی وجود دارد. زمانی که سرمایه داری هنوز کاملاً جنبة صنعتی پیدا نکرده بود و سرمایه های تجاری شکل غالب سرمایه را تشکیل می داد، استعمارگری به طور عمده به صورت تصرف سرزمین های دیگر، غارت فلزات گرانبها و فروش کالای تجارتی ظاهر می شد. در قرن هجدهم که دیگر برای غارت در مستعمرات چیزی باقی نمانده بود، تجارت یعنی صدور کالاهای ماشینی در مقابل ورود مواد خام ارزان قیمت، شکل عمدة رابطه اقتصادی بین مستعمرات و کشورهای متروپل را تشکیل می داد. این رابطه تجارتی نه به وسیله مکانیزم بازار، بلکه با اعمال قدرت نظامی و برقراری انحصار ایجاد شده بود. کانون های تجارتی سنتی که محور سرمایه های تجارتی اروپای غربی می گشت، بدین وسیله به بازار جهانی متصل شدند.

ایجاد شرایط مساعد در تجارت خارجی از راه برقراری انحصار، اساس نظریه های اقتصادی این دوران را تشکیل می دهد و مکتب سوداگران (مرکانتیلیست ها) در چنین شرایطی برای توجیه سیاست انحصاری اقتصادی به وجود آمد. در واقع گوهر مرکانتیلیسم عبارت بود از بیان و دفاع از سرمایه داری تجاری از راه کسب منافع انحصاری تجاری توسط یک طبقه محدود. سوداگران برای دولت نقش بزرگی در افزایش ثروت، قدرت ملی و تأمین رفاه عمومی از راه اعمال سیاست مستعمراتی و در رابطه با کشورهای همسایه قائل بودند. آنها معتقد بودند سلامت اقتصاد ملی هر کشوری به افزایش فلزات گرانبها از راه گسترش تجارت خارجی بستگی دارد.

جنگ های مستعمراتی در این دوران، یعنی دوران سلطه عقاید سوداگری مانند جنگ های انگلیس و هلند در قرن هفدهم، برای توسعه و ایجاد انحصار تجاری صورت می گرفت.

مرکانتیلیست ها از ایجاد صنایع در مستعمرات حمایت نمی کردند. توجه اصلی آنها روی صدور کالا به مستعمرات، بهره برداری از مواد خام آنها و ایجاد مقرراتی برای حفظ امنیت راه های دریایی متمرکز بود. تا قبل از پیروزی کامل سرمایه صنعتی بر سرمایه تجاری که در حدود پایان قرن هجدهم و اوائل قرن نوزدهم صورت گرفت، یعنی نزدیک مدت ۵۰ سال سرمایه های تجاری زیر پرچم امپراتوری های اسپانیا، پرتغال و انگلیس ثروت های بزرگی را به اروپا منتقل کردند.

در اواخر قرن هجدهم که سرمایه داری صنعتی رفته رفته بر اقتصاد کشورهای عمده سرمایه داری و قبل از همه انگلستان سلطه پیدا کرد، نظریه های سوداگری زیر آتش شدید حملات اقتصاددان های بزرگ کلاسیک نظیر جیمز میل، آدام اسمیت و ریکاردو قرار گرفت.

آدام اسمیت در مورد آثار زیان بخش برقراری رابطة انحصاری در تجارت با مستعمرات می نویسد: «این انحصار، صنایع همة کشورها به ویژه صنایع کشورهای مستعمره را راکد می سازد؛ بدون اینکه کوچک ترین تأثیری در بهبود صنایع کشوری که انحصار به نفع آن برقرار شده، داشته باشد. در واقع انحصار، نرخ سود تجاری را افزایش می دهد و بدین ترتیب منافع تجار تا اندازه ای افزایش می یابد، ولی با افزایش منافع طبقه کوچکی در یک کشور به منافع سایر طبقات آن کشور و مردم سایر کشورها زیان وارد می شود.»

اسمیت و ریکاردو هر دو درباره اثر تجارت خارجی بر نرخ سود به مطالعه پرداختند. آنها معتقد بودند که نرخ سود زیر تأثیر تجارت خارجی افزایش می یابد، ولی هر یک دلایل متفاوتی برای بیان نظر خود ارائه می دادند. اسمیت می گفت، سود حاصله در بخشی از تجارت متمرکز می شود که در آن انحصار برقرار است، اما این سود ممکن است موجب افزایش سود در سایر رشته های اقتصادی گردد و تحت تأثیر چنین افزایشی، قیمت های کالاها بالا رود. در این صورت برقراری انحصاری کالا به زیان اقتصاد کشور خواهد بود.

ریکاردو مخالفت خود را با برقراری انحصار تجارت خارجی و در نتیجه سیاست مستعمراتی به گونه دیگری بازگویی می کرد. ریکاردو می گفت: مقررات تجارت انحصاری با مستعمرات ممکن است به نحوی برقرار گردد که در آن منافع مستعمرات در نظر گرفته نشده و فقط سود کشور مادر مورد نظر باشد، اما این بدان معنی نیست که هر تغییری در تجارت خارجی ضرورتاً بر نرخ سود اثر خواهد گذاشت؛ زیرا سود انحصاری ممکن است در توزیع سرمایه وضع نامنظمی را به وجود آورده و موجب کاهش تولیدات صنعتی و در نتیجه کاهش نرخ سود گردد. ریکاردو اضافه می کند، حتی اگر تغییر در تجارت خارجی بر افزایش سود اثر گذارد، کوچکترین تأثیری در تغییر قیمت ها نخواهد داشت؛ زیرا تعیین قیمت ها نه بوسیله سود و نه بوسیله مزد صورت می گیرد. ریکاردو استدلال می کند، تنها راه افزایش سود، تجارت آزاد خارجی است؛ زیرا با ورود مواد غذایی ارزان و فراوان بهای کار کاهش یافته و در نتیجه نرخ سود افزایش می یابد.

استعمار برای اینکه بتواند به تجارت سودبخش تری با مستعمرات ادامه دهد، می باید در ساخت اقتصادی آنها تغییراتی می داد. رواج کشت نباتات صنعتی، ایجاد راه آهن و یک رشته صنایع سبک برای گسترش بازار مستعمرات، مقدمة سرمایه گذاری های بیشتر در نیمه دوم قرن نوزدهم بود.

در اوائل قرن بیستم، صدور سرمایه یکی از اشکال عمدة رابطه اقتصادی بین کشورها را تشکیل می داد. به طوری که در سال ۱۹۱۳، کل سرمایه های صادراتی بریتانیا که عمده ترین کشور امپریالیستی بود، به ۴۰۰۰ میلیون لیره می رسد که نیمی از آن در مستعمرات امپراتوری بریتانیا سرمایه گذاری شده بود.

گروهی از نظریه پردازان نظیر هوبسون، شومپیتر و تا حدودی کائوسکی، برای شناخت امپریالیسم به تحلیل در روش های سیاسی و اداری قدرت های بزرگ در تصرف و سازماندهی مستعمرات و روابط اقتصادی و سیاسی آنها با کشورهای پیشرفته سرمایه داری می پردازند. در برابر آنها گروه دیگری قرار دارد که بین آنها نیز تعریف امپریالیسم بعنوان مرحله ای از تکامل اقتصادی و اجتماعی نظام سرمایه داری تلقی می شود.

البته ستایشگران و نظریه پردازانی نظیر ماک لی (مأمور عالی رتبه انگلیس در قرن نوزدهم) هستند که در ذهن خود دنیایی را تصور می کردند که بر طبق ضوابط سرمایه داری انگلیس به جاده تمدن کشانده شده و همانطور که مسیحیت مأموریت داشت جهان را از شر غیر مسیحی ها نجات دهد، امپراتوری انگلیس نیز مأموریت داشت تحت رهبری خود، خانوادة متمدن ملت ها را به وجود آورد.

نتیجه گیری نظریه های مختلف درباره مرکانتیلیسم/ ارزیابی نهایی
اکتشاف گستردة جغرافیایی در قرون پانزده و شانزده و پدید آمدن امکانات وسیع دستیابی به منابع سرشار و مواد اولیه توسط کشورهای غربی، موجب بسط روابط تجاری جهان شد و با بکارگیری پول در روابط اقتصادی و کشف طلا در نیمکرة غربی (به ویژه آمریکا)، حجم تجارت قاره اروپا با خارج گسترش یافت. از سوی دیگر قدرت نمایی نظامی دولت ها و توانایی آنها در ایجاد و نگهداری مستعمرات، رقابت را بین آنها برانگیخت.

نیاز به منابع مالی فراوان سبب شد تا اروپای غربی، کسب فلزات گرانبها را به عنوان «سیاست ملی» تلقی نماید. کشورهایی که خود و مستعمراتشان فاقد منابع عظیم و سرشار طلا بودند، توجه خود را معطوف به اجرای «سیاست تراز بازرگانی مثبت» نمودند و چنین می پنداشتند که هرگاه در یک کشور، مقدار کالای فروخته شده طی یک سال به یکدیگر، بیشتر از کالای خریداری شده از آنها باشد، مازاد این دو به صورت طلا یا ارز وارد کشور می شود. بدین ترتیب این مکتب مبتنی بر تجارت گری و زراندوزی بود. تجارت رابطه ای یک طرفه تلقی می شد که به سود یک طرف (بستانکار) و به زیان طرف مقابل بود و این اعتقاد، تنها به جنبة انتقال پول یا طلا در مبادله اهمیت می داد و آثار رفاهی ناشی از انتقال کالا و مطلوبیت مصرف نادیده و کم اهمیت تلقی می شد. بدین ترتیب دولت موظف بود در تجارت دخالت کند و با وضع مواضع بر واردات، موجبات صادرات بیشتر و اخذ و انباشتن ثروت (که صرفاً طلا انگاشته می شد) را فراهم آورد.

اصولاً سوداگران برای تنظیم نظام بازرگانی، طرفدار یک دولت نیرومند مرکزی بودند که وظیفه داشت به مؤسسات دست اندرکار تجارت خارجی، امتیازات انحصاری بدهد. برای جلوگیری از رقابت آزاد در داخل کشورها بکوشد و کشاورزی، صنعت و استخراج معادن را با اعطای امتیازات مالی توسعه بخشد. آنان تا اندازه ای در اهمیت تجارت پیش رفتند که آن را تنها راه مطمئن ثروتمند شدن می دانستند. به عنوان مثال، توماس مان در کتاب «خزانه داری انگلیس به وسیلة تجارت خارجی» می نویسد:

«گرچه امپراطوری انگلیس می تواند از راه دریافت هدایا و یا از خرید کالا از کشورهای دیگر ثروتمند شود، ولی اغلب این وسائل نامطمئن و بی اهمیت است و تنها راه مطمئن افزایش ثروت کشور و خزانه انگلیس، بازرگانی خارجی است و ما باید پیوسته بکوشیم همواره بیش از آنچه از دیگران کالا می خریم، به آنها بفروشیم. اگر روزی برسد که انگلستان به مقدار زیاد پارچه، چرم، قلع، آهن، ماهی و سایر کالاها را در داخل کشور تولید کند و مثلاً هر ساله بتواند مازاد احتیاج خود را به ارزش دو میلیون و دویست هزار پوند به خارج صادر کند، اگر از این مبلغ دو میلیون آن صرف خرید مایحتاج و مصارف مردم از کشورهای ماورا بحار شود، هر ساله مبلغ دویست هزار پوند به ثروت انگلیس افزوده می شود.»

لیکن تحولات قرن هجدهم، مشکلات بسیاری در اجرای نظریات سوداگران پدید آورد و صحت نظریات آنها را در هاله ای از شک و ابهام قرار داد. انقلاب صنعتی زیربنای اقتصادی جوامع را دگرگون ساخت و نظام اقتصادی جدیدی پی ریزی شد که در آن کارفرمایان صنعتی، جانشین سرمایه داران تاجر شده بودند. انحصارات و محدودیت های مقررات بازرگانی، جهت انطباق با « lessiz fair» تعدیل یافت و اصول رقابت و آزادی در کسب و کار بر اساس «قانون طبیعی» فیزیوکرات ها حاکم شد. توسعه بانکداری در اروپا و پیشرفت ها و فن آوری های اقتصادی و ابداعات تولیدی، اهمیت طلا و نقره به عنوان «تنها» منبع ثروت و قدرت را تنزل داده و ثروت اقتصادی شامل زمین،کارخانه و اصولاً سرمایه حقیقی نیز شد و به رغم اعتقادات مرکانتیلیست ها، زمینه رشد و ثروتمندتر شدن هم زمان ملل، از طریق بهره برداری از منابع طبیعی و افزایش بازدهی نیروی انسانی و به کارگیری فن آوری فراهم گردید. از جنبه دیگر، سیاست «موازنه بازرگانی خارجی مثبت»، سیاست کاملاً یک جانبه ای ارزیابی شد و به علت اعمال محدودیت های دولتی در صدور کالا و ورود مواد خام و کالاهای صنعتی، بازار سیاه آنها و قاچاق ارز رواج یافت و دولت ها در برخورد با این شرایط، ناچار به عقب نشینی از مواضع خود شدند.

بدین ترتیب دوره رواج عقاید مرکانتیلیسم به زوال افتاد و انتقادات فراوانی به آن وارد شد. چنین تحلیل شد که ممکن است در کوتاه مدت، کشوری در وضعیت عدم تعادل موازنه خارجی باشد ولی استمرار و تداوم آن در بلندمدت و در شرایط تجارت آزاد بین المللی امکان پذیر نیست.

دیدگاه یک سونگر و سودجویانة مرکانتیلیسم توسط نورث و سپس دیوید هیوم مورد انتقاد قرار گرفت. نورث در تنها رسالة منتشر شده اش با عنوان «سخنی درباره تجارت» می نویسد:

«تجارت کاری نیست که تنها یک طرف، یعنی کشوری که کالای اضافه صادراتی داشته باشد بهره مند گردد، بلکه تجارت کاری است که هر دو طرف مستفیذ می گردند. هدف تجارت، گردآوردن پول مسکوک نیست، بلکه مازاد محصولات و کالاها با یکدیگر است. تقسیم کار بازرگانی بین المللی و لو اینکه طلا و نقره ای وجود نداشته باشد، ثروت را افزایش می دهد… تجارت به هر تقدیر برای عامه مردم سودمند است، زیرا بدون شک افراد از تجارت بهره مند می شوند و اگر نشوند، آن را رها می کنند و چون جامعه مرکب از افراد است، بهره مند شدن افراد، لامحاله بهره مند شدن جامعه را نیز در بر دارد. تجارت باید آزادانه انجام گیرد و اگر قرار باشد تجارت از روی نسخه و طبق دستور انجام شود، ممکن است افراد از آن منتفع شوند، ولی جامعه از آن طرفی نخواهد بست.»

فیزیوکرات ها با بیان قانون طبیعت، ایدة رها کردن نظام اقتصادی از قید کنترل دولتی را مطرح ساختند. از جمله اقتصاددانان این مکتب که نظریات حمایت گرایانه و مازاد تجاری مرکانتیلیسم را زیر سؤال برد، دیوید هیوم بود. وی در مقاله ای با عنوان «حسادت در تجارت» می نویسد:

«بر خلاف این عقیده مادی و زیان آور، من با جرأت می گویم که فزونی تجارت و ثروت در یک کشور، نه تنها به زیان کشور همسایه نیست بلکه به عکس این جریانات باعث بالا بردن تجارت و ثروت همة کشورهای همجوار می شود.»

هیوم با توسل به رابطه مستقیم بین قیمت ها و حجم طلا استدلال می کرد که با فزونی صادرات بر واردات، حجم طلا در داخل کشور افزایش می یابد و این امر باعث افزایش حجم پول (طلای) در گردش می شود که آن نیز افزایش قیمت ها را در داخل کشور به دنبال دارد. افزایش قیمت های نسبی کالاهای داخلی در مقایسه با مشابه خارجی، در نهایت به کاهش صادرات و افزایش واردات می انجامد.

زمینة حقیقی رشد در دیدگاه هیوم همان طور که وی در بخش انتهایی رساله «بحثی درباره موازنه تجاری» یاد می کند هنگامی شکل می گیرد که:

«…دولت خود را ملزم به محافظت و مراقبت از مردم و تولیدکنندگان صنعتی اش بداند و بدون هیچ خساست و ترس، از پول خود در بهبود امور بشری استفاده کند یا اگر در نظر داشت به هدف اول خود (مراقبت از اتباعش) دست پیدا کند، باید تا بدانجا پیش رود که لطمه ای به هدف دوم (بهبود شرایط جامعه) وارد نکند.»

به هر حال اهمیت عوامل تولید در معادله رشد وی بیش از «مردم و تولیدکنندگان صنعتی» است. کشاورزی در چارچوب نظام سنتی، از اولین روزهای توسعه صنعتی جایگاه خود را در دیدگاه اندیشمندان اقتصادی از دست داده بود. محوریت توسعه کشاورزی حتی در اولین گام های توسعه صنعتی، فقط با اتکا به پیشرفت های صنعت و تغییر ابزار تولید و فن آوری های مدرن مشروعیت می یابد و این قیدی پرمعنی و با اهمیت است که هنوز هم برای برخی از کشورهای جهان سوم الگویی در حال اجراست. وی دو بخش صنعت و کشاورزی را زیرکانه به یکدیگر پیوند می دهد.

«این جذابیت کالاهای مصرفی صنعتی است که موجب ایجاد انگیزه برای افرادی که در بخش کشاورزی فعالیت دارند می شود تا مهارت و خلاقیت خود را ارتقا دهند. زمانی که بخش بزرگی از فعالیت های اقتصادی یک جامعه را، فعالیت های صنعتی تشکیل می دهد. مالکان و کشاورزان فعالیت کشاورزی را یک فن و هنر خواهند دانست و در نتیجه خلاقیت و توجه خود را چند برابر خواهند نمود.»

اگر هیوم از وجود صنایع به عنوان انگیزه لازم جهت وادارکردن مالکان و کشاورزان به طور یکسان یاد می کند، در اینجا یک پرسش باقی می ماند: موتور محرکه صنایع چیست؟ وی پاسخ می دهد:

«تجارت خارجی از طریق واردات، مواد لازم برای صنایع جدید را فراهم می کند و از طریق صادرات موجب ایجاد کار در برخی صنایع که در تولید کالاهای خاص فعالند می شود. کالاهایی که در داخل کشور مصرفی ندارند… اگر نگاهی به تاریخ داشته باشیم، در اغلب کشورها تجارت خارجی به هر روش دیگری در بهبود صنایع کشور در داخل برتری دارد و تجدید حیات شرایط زندگی در داخل را به دنبال دارد.»

در نظام مورد نظر هیوم تولید تابعی از کار، زمین و ماشین آلات است. بهره وری کار و زمین به وسیله مقیاس توسعه ماشین آلات تعیین می شود. مقیاس توسعه ماشین آلات به کمک مقیاس مبادلات داخلی تعیین می شود و افزایش بهره وری در گرو افزایش استفاده از مزیت نسبی است.

فیزیوکرات ها نیز در مقابل مرکانتیلیست ها قرار گرفتند و به رغم مرکانتیلیست ها که تجارت خارجی را وسیلة حقیقی توانگر شدن کشور می دانستند، معتقد بودند:

«مبادله به خودی خود چیزی تولید نمی کند؛ زیرا برحسب تعریف آنها، مبادله مستلزم معادل بودن ارزش های متبادل است. بنابراین اگر هر یک از طرفین معامله دقیقاً معادل آنچه را که داده است باز می ستاند، دیگر ثروت جدید از کجا به دست خواهد آمد؟»

اما دستاورد و مرکز ثقل اندیشه های طبیعیون را «آزادی تجاری» تشکیل می دهد، زیرا نظام طبیعی ایجاب می کند که آزادی خرید و فروش برای هر کس و به هر نحو که بخواهد تأمین گردد و دیگر تمییز اینکه این امر مربوط به داخل کشور است یا خارج از آن معنی ندارد.

در کل می توان چارچوب اصلی فکری این مکتب را توجه و ارزش گذاری بیش از حد به طلا به عنوان «تنها» منبع ثروت و «تجارت» به عنوان مکانیزم کسب آن تلقی کرد. اگرچه با گذشت زمان و ظهور دستاوردهای انقلاب صنعتی این تفکر به شدت زیر سؤال رفته و نمودهای دیگری از ثروت و قدرت اقتصادی شناخته شده؛ لیکن حتی بنیانگذار مکتب کلاسیک نیز به تجارت و آزادی مبادلات در سطح بین الملل با نگرشی مثبت و به عنوان موتور محرکه رشد توسعه اقتصادی نگریسته و توجه و اهتمام به بسط آن نموده و در قالب نظریه مزیت مطلق اصل تقسیم کار و تخصص را مورد توجه قرار می دهد.

فهرست منابع

۱- تاریخ جهان نو، رابرت روزول پالمر، ترجمة ابوالقاسم طلهری، جلد ۱ و ۲.

۲- تاریخ جهانی، ش. دولاندلن، ترجمة دکتر احمد بهمنش.

۳- نگاهی به تاریخ جهان، جواهر لعل نهرو، ترجمة محمود تفضلی، جلد اول.

۴- تاریخ تحلیل اقتصادی، جوزف شومپیتر، ترجمة فریدون فاطمی، جلد ۱و ۲.

۵- بررسی نظریه‌های مربوط به امپریالیسم، محمود سوداگر.

۶- نظریه‌های امپریالیسم، دکتر احمد ساعی.

۷- اقتصاد بین‌الملل، دکتر طهماسب محتشم دولتشاهی.

۸ – دین و ظهور سرمایه‌داری، ر.ه. تاونی، ترجمة احمد خزاعی.

۹ – جامعه‌های انسانی، پاتریک نولان – گرهارد لینسکی – ترجمة ناصر موفقیان.

[ad_2]

لینک منبع

جهاني شدن و بحران هويت. بخش دوم

[ad_1]

اندیشکده روابط بین الملل: چرا از دیدگاه متفکران و آگاهان و یا محققان، جهان امروز جهان بحران هویت است چرا ما ناگزیریم جهان نو را مساوی و معادل با تهدید هویت بگیریم. چرا این جهان نو تداوم هویت ذاتی انسان نیست.
چرا جهان نو در هر قلمروی هر مفهوم ارزشی را با یک بحران دارد تولید میکند؟ چرا اطلاعاتی که میتواند منشا آگاهی باشد برای انسان با اصطلاح انفجار اطلاعات از آن یاد میشود ؟ و چرا شخصی مثل  لیو تار  به عنوان یک پست مدرن جدی فرانسوی منتقد است علم امروز ایجاد یقین نمیکند دامنه شک و جهل انسان را افزایش میدهد. چرا ما در هر پدیده ای که وارد میشویم و هر پدیده ای که مثلا در جهان نو مورد بحث و بررسی قرار میگیرد به اندازه ارزشهایی که دارد حاوی ضد ارزش هاست که حقیقتاً بنیادهای ذاتی انسان را مورد حجمه قرار میدهد. چرا؟
یک بار دیگر تکرار میکنم چرا جهانی سازی مساوی با تهدید هویت است ؟چرا مساوی تقویت هویت نیست؟
برای جواب این سئوال باید جهان نو یا اصطلاحاglobalization  و جهانی سازی را تعریف کرد و برای فهم چگونگی بحران هویت باید نوع نگاهمان را به خود و کنشهای دیگران تغییر دهیم.
اگر ما بخواهیم بحران هویت را باز بکنیم ناگزیریم شیوه و شکلی به آگاهی هامان بدهیم که مخاطب این آگاهی را در ذات خودش مبدل به کنش رفتاری بکند. اگر وارد این قلمرو نشویم و سراغ شیوه ها و روشها یی که قادر به تبدیل به کنش و ایجاد تحول ذاتی هستند از آن شیوه ها و روشها استفاده نکنیم بحران هویت همچنان مستدام خواهد ماند و ما هم آرام آرام ظرف چند سال آینده وارد این جهان نو خواهیم شد که هویت هویتی بازتابی است و هویت شخصی و درونی نشات گرفته از فرهنگ سنتی نیست.
مسلما بررسی یک مقوله با بررسی ویژگی های آن و کنش هایی که که مسببش است روشن می شود.
ما در اینجا به بررسی برخی از ویژگی  های این جهان نو می پردازیم. البته در نوشته ی جنبش نرم افزاری به بررسی تاثیر این عوامل در نانو جوامع یعنی افراد تشکیل دهنده ی یک جامعه پرداختیم. یکی از ویژگی  هایی که در اول به آن می پردازیم چند پارگی فرهنگی و هویتی است.
جهان امروز جهانی است که به تکثر ارزشها دچار شده. جهانی چند پاره و جهانی با شیوه های متعدد زندگی. یعنی جهانی است که یک تعریف واحدی از ارزش وجود ندارد. جهانی است که به قول  سارتر  ارزشها مقدم بر ما نیستند موخر بر ما هستند یعنی این نیست که رفتار من وقتی ارزشی میشود که با یک ارزش منطقی منطبق باشد نه رفتار من وقتی ارزشی میشود که خودم مقلد آن باشم. ارزش محصول رفتار من است و نه مقدم بر رفتار من.
جهانی است که به قول میشل فوکو در اواخر عمرش خوب وجود ندارد خوب چیزی است که ما تعریف میکنیم. در جهانی قرار داریم که تعریف واحد از ارزشها و تعریف واحد از خوب و تعریف واحد از بد دچار نوعی تحول و چند پارگی شده. نتیجه این چند پارگی چیست؟ نسبیت. در واقع ما در جزیره هایی زندگی میکنیم که با کابل دیتا به هم وصل شده‌اند و روابط پیش به سوی مصنوعی تر شدن میروند. ما در جهانی زندگی میکنیم که منش های متعدد زندگی وجود دارد. نتیجه فلسفی و نظری وجود این منش های متعدد این است که جهان، جهانی است با ارزشهای نسبی. یعنی اگر شما در جهانی زندگی کردید که هر کسی برای خودش یک نظام نامه ی ارزشی داشت به آن معتقد بود و پایبند پس در جهانی دارید زندگی میکنید که ارزش های متفاوت وجود دارد و این ارزش ها نهادینه شده و مردم پذیرفتن بر اساس این ارزشها دارند زندگی میکنند. در واقع همان چالش نهادینه شده ای که در نوشته ی جنبش نرم افزاری به آن اشاره کردم به تولید انبوه میرسد زیرا که یک ارزش واحد یا معیار واحد یا منش واحدی که هویت ذاتی من را تعریف کند وجود ندارد. در قلمرو ای که شما با چند پارگی ارزش ها روبرو باشید انتخاب دیگر خیلی مهم نیست هر چه را انتخاب کردید همان را به عنوان منش زندگیتان انتخاب میکنید و به جلو میروید و حرکت تان را ادامه میدهید.
جهان امروز (جهانی که میخواهیم به سویش به تاخت برانیم) جهان چند پارگی ارزشهاست. جزیره جزیره شدن ارزشها. معیارهای واحد اخلاقی وجود ندارد. در این جهان نو شبکه ای به ظاهر برای انسان حق انتخاب قائل میشوند و منش‌های متعدد ارائه میکنند و حال در این جزیره منشهای متعدد که با کابل سریال(کابل انتقال دیتا به صورت سری مثل usb) هر کسی هر چیزی را انتخاب کند همان سلوک و معیار زندگی او میشود و هیچ ارزشی هم بر ارزش دیگر ترجیح ندارد.)
در واقع وقت این قیاس زدن و انتخاب در این ارتباط سریال که امکان دارد در عین ارتباط سری به طور موازی هم(مثل کابل هارد parallel یا موازی گویند که کارش مثل یک تاکسی برد و آورد دیتاست) در ارتباط با دیگری باشند. جزئی از یک شبکه بزرک که هر لحظه به طور سری و موازی در حال رد و بدل کردن داده ها و بیشتر دریافت داده ها است. در نتیجه زمانی و وقتی برای فرد باقی نمی ماند که ببیند که این عمل که انجام میدهد به چه معیاریست.
فقط انجام میدهد. این بحران درست میکند.. این جزء مهمترین ویژگی های جهان نو است. ممکن است که چون هدف یک ارزش بالاست، برای کسانی، وسیله رسیدن به هدف هر چه که باشد مباه انگاشته شود. در واقع خود نمیداند که این وسیله و راهی که انتخاب کرده برای رسیدن به هدف حتی مناسب است یا نه و آیا ضرری و ضد نفعی هم دارد یا نه. در واقع وقتش را ندارد. فقط چون در انگاشت اولیه مناسب به نظر آمده انتخاب میشود. امکان دارد حتی برای عبور از یک گره ی ساده که با دست به راحتی باز میشود از چاقوی گرانادای نظامی استفاده کند. مثل اینکه وارد یک بازی رایانه ای بشوید هدف شما رسیدن به مرحله ی بعد است به هر روشی شده. حتی با کد تقلب که لذت بازی را از بین میبرد. فقط چون که در برآورد اولیه این روش مناسب برای رسیدن به هدف که همان دیدن مرحله بعد است به نظر آمده مورد استفاده قرار میگیرد.
خوب. حالا اینهایی که (مردمانی که) دیگر وقت ندارند انتخاب تولید کنند انتخاب از کجا می آورند که انتخاب کنند؟ انتخابها کجا و چگونه تولید میشوند؟ اصلا انتخابها و مدها و تکه کلامها از کجا سرازیر و خرامان به سوی این مردم هجوم می آورند؟ اینجاست که ویژگی  دیگر و مکمل جهان نو که غیر قابل اجتناب است ظاهر میشود.

رشد رسانه های جمعی
ارائه ی انتخابهای انتخاب شده به آحاد
ویژگی  دیگر جهان نو که نتیجه ی آن بحران هویت است رشد بسیار گسترده ی رسانه های جمعی و بروز و ظهور یک اصطلاح مهم است به نام تکنولوژی اطلاعات. توجه کنید که تکنولوژی را تکنیک شناسان آماده ی ارائه میکنند و نه حکیمان و دانشمندان و دانایان.
کار تکنیک شناسان چسباندن تکنیکهای مختلف به هم است برای این که مثلا ساعتی مچی، رادیو هم داشته باشد ولی تکنیک جدید را دانشمندان و حکیمان و دانایان در عرصه های مختلف تولید میکنند. یکی از بزرگترین اهداف تکنیک شناسان جذب سرمایه است. تولید قدرت است. بیشتر و بیشتر. ولی باز هم تکنیک بدون دانش و بدون علم، پلمپ و فقط با یک دکمه و یک صفحه ی نمایش.
جهان امروز قدرت را بر اساس تکنولوژی اطلاعات تولید میکند. جهان امروز ثروت را بر اساس رسانه ها و تکنولوژی اطلاعات تولید میکند و همچنین تجربه را خلق و تولید میکند. نیاز انسانها به فرهنگ که نیاز روزمره شده چطور باید به دست آنها برسد. این جزیره ها چطور باید روابط روزمره ی خود را تنظیم کنند. در واقع به وسیله ی همان رادیویی که به ساعت مچی اضافه شده.

رسانه های فردی و جمعی
در اینجا جزیره آحاد تنها، که مانند یک  گیم نت بی سیم wire less به هم به هم وصله دوز شده اند و در واقع شبکه شده اند توسط دریافت کننده هاشان اعم از ساعت مچی باشد یا تلویزیون و یا یک کابل دیتا به سرعت و بدون وقفه بمباران میشوند. بمباران اطلاعاتی. شاید این اطلاعات تکراری باشد ولی ظاهرش و شکل بسته بندی اش با قبلی فرق دارد در نتیجه اطلاعات جدید انگاشته میشود و با برچسب جدید به ویترین و یا یک حراجی ارائه و مصرف میشود. بله. به جوامع شبکه ای خوش امدید. ثروت و قدرت و تجربه سه بنیان اصلی جوامع شبکه ای است.
اگر در جوامع سنتی و جوامع باز به یک سری از مبانی پا بندید و با نگاه به آنها و قیاس زدن و با تانی و صبر به پیشواز تغیرات میروید (البته در جوامع سنتی به پیش و از جدید رفتن سخت تر است و معمولا با واکنش روبه روست)در جامعه شبکه ای دیگر وقت این را ندارید. تا بخواهید قبلی را بفهمید بعدی آمده و همین طور ادامه دارد و پایین آوردن سرعت به صرفه ی ارائه دهندگان نیست زیرا که کاهش سرعت به جنگ با سه اصل اصلی جوامع شبکه ای که در بالا گفتیم میرود. در جامعه شبکه ای شما نه آن سنت ها را دارید و نه جامعه مدرنی را دارید که جامعه ی بازی است و یک سری مبانی سنتی را برای خودش تعریف کرده ولی ورود به قلمروهای نو را هم می طلبد. نه. (جامعه ی باز مثل: جامعه ی دانشجویی) در جزیره های به هم وصل شده و شبکه شده شما در جایی به سر میبرید و هستید که فرهنگ ساخته میشود و معیارها در آن طراحی و تولید میشوند. عامل ساخت فرهنگ و معیار و اخلاق در جامعه شبکه ای چیست. تکنولوژی اطلاعات. و بنیان های ساخت این جامعه شبکه ای چیست؛ قدرت. ثروت. تجربه.

تجربه یعنی همان کنش رفتاری.یعنی شما به جایی بررسید که یک منشی را که مثلا یک سری فیلم های خاص و بازی های خاص و ابزار خواص و … برا ی شما تبلیغ میکنند آن را به عنوان منش و رفتار زندگی خودتان انتخاب کنید.
درست است نتیجه ای که حاصل میشود و از ویژگی  جهان نو است سلطه ی رسانه ها بر جوامع شبکه ای است. تکنولوژی اطلاعات قدرت ثروت و تجربه را به عنوان معنا و هویت تولید میکند در یک راستا و قلمرو خاص هویت میشود بازتابی. چرا؟ چون رسانه ها دارند هویت را میسازند.
دیگر این منش های سنتی و فرهنگی نیستند که هویت یک فرد را می سازد. ضمن اینکه انسان هم سطحی میشود و عمق و ژرف بینی خود را از دست میدهد و خیلی ساده تحت تاثیر جریانات روز قرار میگیرد و با هر موجی به این سو آن سو متمایل میشود ما الان در قلمرو جامعه شبکه ای قرار داریم.
البته ما ایرانی ها و ما جهان دومی ها و سومی ها و ما شرقی ها هنوز کاملا وارد جامعه شبکه ای نشده ایم هنوز تکنولوژی اطلاعات در کشور ما ثروت و قدرت و تجربه را تولید نکرده است. ولی جوامع غربی دقیقا جوامعی هستند که جامعه، جامعه ی شبکه ای است.
در جامعه ی شبکه ای این رسانه ها هستند که آن منشها و کنشها و حتی واکنشها را میسازند و خلقش میکنند و رقم میزنند.
نتیجه و اوج حضور در این وضعیت فکری و فرهنگی(که جامعه ی اطلاعاتی و تکنولوژی اطلاعات دارد به این سمت رانده میشود) چیست ؟
سطحی شدن آدم ها. آدمها دیگر روی یک نکته خیلی فکر نمیکنند بسیار تامل نمیکنند به قول مک لوهان  جهان رسانه ای یک کار میکند عقل را مبدل به چشم میکند تلویزیون میشود امتداد دیدن ما و نه امتداد اندیشه ما. این ویژگی جهان رسانه ای و شبکه ای است.
آیا انسان های امروز به همان عمق و قوت و ژرف بینی انسان دیروز اند. توسط رسانه ها از لحاظ اطلاعات دارند بمباران میشوند. لاکن “آیا به اندازه ی همان انسان گذشته میفهمند ادراک میکنند و تفکر میکنند و یا به قول انیشتین از فکر کردن میگریزند چون باید انرژی صرف بکنند.
امید است که با چشمان باز به پیشواز از دوران نو برویم.

 

[ad_2]

لینک منبع

جهاتي شدن و بحران هويت ١

[ad_1]


حسين اژدر

دریافت فایل PDF

اندیشکده روابط بین الملل: اهمیت بحث هویت به ویژه در کشورهای جهان دوم یا جهان سوم و یا در یک قلمرو کلی جهان شرق که در آستانه و درگاه یک new world قرار دارند، که شاید دیگر اصطلاح globalization یا جهانی سازی یا جهانی شدن دیگر جواب گوی این آستانه یا این قلمرو ای که ما در حاال وارد شدن به آن هستیم نباشد.
با ویژه گی ها ای که در اینجا از جهان نو گفته خواهد شد به سادگی به این نکته میرسیم که حتی ما اکنون باید به قرن بیست و یکمی نگاه کنیم که دارد مفاهیم جدیدی را تولید میکند و دارد صورت و سیرت زندگی انسان را دگرگون میکند هویتا و ماهیتا.
بحث هویت به این دلیل مهم است که در جهان نو با ارزش های دگرگون شده روبرو هستیم و با تعاریف تحول یافته روبرو هستیم و با حرکت های پر فراز و نشیبی در زیر لایه های فکری و فرهنگی انسان معاصر روبرو هستیم و به یک عبارت با یک انسان نو و جدیدی روبرو هستیم.
این می طلبد که محافل آکادمیک و دانشگاهی با تامل جدی بر تبیین ماهیت و هویت حد اقل آگاهانه وارد قلمرو جهان نو بشوند.
بنظر میرسد ما خیلی قدرت انتخاب نداریم در واقع یعنی جهان جهانی است که انتخاب شدن را بر ما تحمیل میکند اما میتوانیم تا حدودی در این انتخاب نرم ها و استاندارد های فرهنگی خودمان را دخالت بدهیم و این منوط و مشروط به شناسایی دقیق و عمیق جهان معاصر و این جهان نو است که در این جهان نو، ارزشها دگرگون و تعاریف متحول میشوند.
معنی اینکه، تعاریف مختلف دارد متحول میشود و ارزشها دارد دگرگون میشود چیست؟
الان یکی از جدیدترین بحث هایی که در بحث بحران هویت جهان معاصر صورت میگیرد مسئله فروپاشی هسته ی جامعه یعنی خانواده است.
این بحث بسیار جدی است هم در جهان غرب وهم در جهان شرق. هویت یک جامعه به هسته هایش است و هسته ها خانواده ها هستند که عینی ترین و بنیادی ترین صورت یک اجتماع هستند. ما در متن خانواده شاهد دگرگونی در ارزشهای خانواده هستیم. منظور از این دگرگونی این نیست که خانواده ها دارند متلاشی میشوند و خانواده ها دارند فروپاشی میشوند. نه اصلا این نیست.
دارد هویت خانواده عوض میشود یعنی اگر خانواده کنار هم قرار گرفتن یک زن و مرد است با پذیرش مسئولیت زندگی و تربیت نسل بعد، خانواده ی جهان نو خانواده ایست که مسئولیت از آن حذف شده است.
قواعد و مبانی جوامع سنتی که یک خانواده را مشروع میکند مثلا در جوامع اسلامی خواندن عقد و در جوامع مسیحی و شینتوئیستی و کنفیسیوئیستی و هندوئیستی و بودیستی و… خواندن یک عقد یا بستن یک پیمان بر اساس مبانی معنوی و مذهبی شان.
در جهان نو عقد به رضایت صوری طرفین دگر گون میشود و ثانیا قراری که در این عقد و یا این توافق طرفینی بسته میشود این است که ما با هم زندگی مشترکی خواهیم داشت بدونه اینکه هیچ گونه مسئولیتی که خاص خانواده های سنتی است بر خود تحمیل کنیم در قلمرو چنین خانواده ای زن و مرد مشترکاً با هم زندگی میکنند و به هم محبت می‌ورزند و می‌دانند نهایت کارش بر اساس یک نرم چه خواهد بود.
هویت یعنی آگاهی من بر من. یعنی میدانم کی هستم و به چه کارم. منشا و منبع هویت در جوامع سنتی خود شخص است.
در جوامع سنتی خود شخص بر اساس تربیتی که دارد بر اساس فرهنگ رایج اجتماعی اش و بر اساس نرم های سنتی حاکم بر زندگی اش یک هدفی را برای زندگی خودش تعریف میکند. اما در جوامع مدرن و جوامع نو اینگونه نیست.
در جهان نو هویت از خود نمی جوشد بلکه هویت بازتابی میشود از آنچه که در جمع جامعه به ویژه آنچه در رسانه ها جاری است یعنی منش زندگی من و شیوه و سلوک زندگی من بر اساس نرم ها و استاندارد های فرهنگی خود جوش که ریشه در یک سنت چند هزار ساله دارد سر چشمه نمیگیرد و شکل نمیگیرد این رسانه ها هستند که به عنوان یک عامل فعال هویت من را شکل میدهند و من را دچار یک بازسازی هویتی میکنند و هویت رفلکسی(بازتابی) میشود و انسان در مقابل هویت باز تابی در مقابل سبک های متنوع زندگی قرار میگیرد که باید از آن سبک های متنوع زندگی یکی را انتخاب کند در جامعه سنتی سبک زندگی من بر اساس فرهنگ من تعریف شده در جهان نو من مواجه میشوم با سبک های متنوعی که تعریف نشده است و خودم باید تعریف بکنم و یکی از آنها را به عنوان سبک زندگیم و ماهیت زندگیم انتخاب بکنم و براساس آن نرم ها زندگی کنم. این سبکهای متنوع زندگی را رسانه ها میسازند.
نتیجه اش این میشود که جهان نو از شما میخواهد که انتخاب بکنید و چنان فضا را برای شما تنگ میکند و پیچیده میکند که شما از انتخاب کردن ناگزیر میشوید یعنی مجبورید که انتخاب بکنید.
یکی از ویژه گیهای جهان مدرن این موقعیت متناقض و پارادوکسیکال اش است یعنی از یک طرف به من میگویند انتخاب کن، این بسیار خوب است و این با عزت نفس من و با هویت انتخاب گر انسانی من میخواند ولی از سوی دیگر براساس یک رفتار و منش و مکانیسم خاص این انتخاب بر من تحمیل میشود در اینجا اختیار و جبر با هم مجتمع در یک مفهوم میشود و میشود پارادوکسیکال. قضیه خیلی پیچیده است.
با یک مثال بسیار ساده و تا حدی بروز قضیه روشن میشود:
کنوانسیون زنان- اصلا کاری ندارم حوزه های علمیه در باره این کنوانسیون چه میگویند و کسانی که تصویب کرده اند چه استدلال هایی دارند. یعنی نمی خواهیم از زاویه خاصی که متاسفانه گریبانگیر مسایل ماهوی و هویتی ما شده به مسئله نگاه کنیم از یک فضای کاملا بیرونی و اشرافی میخواهم به مسئله نگاه کنیم تا به نحوی تبیین کرده باشم این موقعیت پارادوکسیکال انسان را در جهان نو که از یک طرف به شما میگویند قدرت انتخاب دارید و از سوی دیگر مکانیسمی را حاکم میکنند که به ظاهر دارید انتخاب میکنید اما به باطن چیزی را انتخاب کردید که در یک سیستم خاص از قبل تعریف شده بود مثال آن کنوانسیون زنان است.
کنوانسیون زنان برای ما چه چیزی را دارد تعریف میکند. این که شما در جامعه خود چهار قانون داشته باشید برای این که مثلا زنان حقوقشان رعایت بشود. بله بخشی از آن این است. اما به عنوان یک برنامه فرهنگی برای خودش یک هویتی قائل است. این هویت معارض ساختار و صورت زندگی من نیست معارض با هویتی است که من بر اساس نرم های فرهنگی ام برای خودم تعریف کرده ام و بر اساس آن دارم زندگی میکنم یعنی یک برنامه هویتی است یک برنامه ای است که هویت جدیدی را برای شما تعریف میکند.
از یک سو میگویند که میتوانید انتخاب کنید و وارد شوید و یا وارد نشوید و از سوی دیگر مکانیسم ها ای را برای شما ترتیب میکنند که اگر وارد نشوید تبعات سختی را باید تحمل کنید خوب بحث کنوانسیون کجا شکل گرفت.
باید بحث نظری کرد که این جهان نو چه ویژه گی ها ای دارد که انتخاب را بر من تحمیل میکند.
تکرار میکنم این جهان نو چه ویژه گی ها ای دارد که انتخاب را بر من تحمیل میکند از همین جمله شما میتوانید مفهوم پارادوکسیکال جهان نو را بشناسید. به ظاهر به من قدرت انتخاب میدهند ولی در واقع انتخاب را به من تحمیل میکنند.
خوب این چه ارتباطی با بحث هویت بازتابی دارد.
چند تا برنامه را میگذارند جلوی من و میگویند ببین میتوانی یکی از اینها را انتخاب بکنی ، باید انتخاب بکنی.
این اجباري كه در واژه ي “باید” به اينشكل كه”باید انتخاب کنی”با انتخاب و اختیاری که; در ماهيت “انتخاب” وجود دارد ، با هم نمی خواند.
مسئله انتخاب یک مفهوم خود جوش است.
من از خودم باید بجوشد که این گل را انتخاب بکنم یا انتخاب نکنم وقتی این مفهوم خود جوش به صورت بیرونی بر من تحمیل میشود پس هویت از درون نشات نمیگیرد و یک مفهوم بازتابی و بیرونی است که بر من تابانده میشود و من از اینکه آن را نپذیرم گریزی ندارم پس باید بپذیرم. حالا متوجه میشدیم ; گیدنز ; در رابطه با هویت در جهان نو چه میگوید.
در جوامع سنتی بر اساس نرم های سنتی هویت خودتان را میسازید اما در جهان نو هویت را باید انتخاب بکنید چون رسانه‌ها هویت های خود را به شما القاء میکنند با منش زندگی و هویت فردی شما کار دارند و صرفا وسایلی برای پر کردن اوقات فراغت شما و یا تفریح زندگی شما نیستند همین است که  مک لوهان میگوید که رسانه ابزار پیام نیست خود پیام است.
این نكته دوم و دلیل دوم اهمیت بحث بسیار مهم و جدی هویت است که متاسفانه در جامعه ی ما چندان بهایی آنهایی که باید به این مسئله بدهند نمیدهند.
نکته سوم بحث: هویت در فلسفه یک معنا دارد و در جامعه شانسی سیاسی مدرن یک معنای دیگر دارد که البته خیلی متعارض و متفاوت نیستند.
در فلسفه هویت ذات یک شیئ است. یعنی اگر شما تا حدودی با بحث فلسفه اسلامی یا کلا فلسفه آشنا باشید میدانید که جدی ترین بحث فلسفه یک بحث وجود است دو بحث ماهیت است.
منظور از ماهیت در فلسفه ذات. هویت و یا معنای درونی یک موجود است. انسان یک وجودی دارد که شامل، هستی جسمانی و بیولوژیکی و حیاتی اش است. یک هویت دارد که اتفاقا عامل تفاوت انسان ها هم همین هویت آنهاست و همین ذات آنهاست و همین ماهیت آنهاست.
این هویت حیات انسان را personality انسان را و در واقع شخصیت انسان را شکل میدهد و بر اساس یک منش خاص انسان را میسازد این مفهومی است که ما در فلسفه از هویت داریم پس در فلسفه هویت ذات معنوی و معنایی یک شیء است. در جامعه شانسی فرآیند معنا سازی میشود هویت.
افرادی مثل مانوئل کاسترز هویت را این تعریف میکنند که یک جامعه فرهنگی را برای افراد خودش برای انسانها و افرادی که در آن جامعه دارند زندگی میکنند را تعریف بکند که بر اساس آن تعریف افراد در زندگیشان آن فرهنگ را مبدل به کنش رفتاری بکنند یعنی در جامعه شناسی سیاسی مدرن هویت، دادن آگاهی نیست بلکه تبدیل آگاهی به کنش رفتاری است یعنی اگر یک جامعه ای و حکومتی بیاید و اولیای فرهنگی اش صرفا به دنبال انتشار وسیع آگاهی ها باشد او الزاما هویت سازی نکرده چون آگاهی ها فرار اند(رونده اند) و در قلمرو نقد میتوانند عکس خودشان را تولید بکنند.
به عنوان مثال اگر جمهوری اسلامی ایران بخواهد یک برنامه هویت سازی را در جهان بحران هویت امروز برای خودش تعریف بکند یعنی بیاید بر اساس یک حساب ساده ی دو دوتا چهار تا بگوید که من دچار شبیه خون فرهنگی شده ام و دچار تهاجم فرهنگی شده ام و از درون فرهنگم دارد متحول میشود نرم ها و استانداردها ای وارد زندگی شده که مغایر با نرم‌های سنتی من است پس من باید هویت سازی بکنم.
این سیستم و این حکومت و این اولیای فرهنگی نمیتوانند هویت سازی را این تعریف بکنند که مثلا بگویند کنفرانس میگذاریم و سخنرانی های متعدد می‌گذاریم و یا اصلا یکی از کانالهای تلویزیون را مختص برنامه آگاهی بخشی فرهنگی و مبانی اخلاقی میکنیم از دیدگاه جامعه شناسی مدرن که مفسر جهان نو است این حرکت شما حرکت هویت سازی نیست چون هویت در جامعه شناسی مدرن ;تبدیل آگاهی به کنش رفتاری است یعنی اگر این آگاهی ها و سخنرانی ها ای که صورت میگیرد و آگاهی ها ای که داده شد و اطلاعاتی که به عامه و جامعه داده شد سبب تغییر رفتار شخص در زندگی فردی و جمعی شد یعنی این آگاهی جدید شما آنقدر مؤثر بود و نفوذ داشت که به تغییر رفتار بینجامد شما کار هویت سازی کردید. و اگر نه صرف آگاهی هویت سازی نیست.
اکنون بسیاری از جوامع شرقی دارند فریب این مسئله را میخورند که تصور میکنند که اگر مراجع را متعدد بکنند مراجع هویت بخش را متعدد بکنند و سیستم ها و رسانه ها و افرادی که قدرت هویت بخشی را دارند و قدرت آگاهی بخشی را دارند این را وسعت بدهند و….
الزاما نتیجه این وسعت مراجع، هویت بخشی نیست هویت یعنی نهادینه کردن یک فرهنگ در ذات یک مخاطب هویت یعنی برخوردی چنان با مخاطب که مخاطب این دیدگاه را ماثر در تصمیم گیری در زندگی اش تعبیر و تفسیر کند این میشود هویت سازی و هویت بخشی.
پس در جهان مدرن و نو هویت افزایش آگاهی ها نیست.
سیستم ها ای که میخواهند با بحران هویت مبارزه کنند الزاما نباید به دنبال افزایش و تعدد مراجع آگاهی بخش باشند باید دنبال یک مکانیسم باشند، باید دنبال یک شیوه و منش و روش باشند که بتواند آگاهی را به یک کنش رفتاری در سطح جامعه تبدیل کند.
چرا جمهوری اسلامی بحران هویت دارد. فکر میکنید در این جامعه ما بحران کمبود آگاهی داریم. در جهان معاصر و جامعه‌ای مثل ما بحران آگاهی وجود ندارد ولی بحران هویت وجود دارد چرا!!! آگاهی ها مبدل به کنش رفتاری نمی شوند یکی از علت هایش این است که مسئولان هویت را  آگاهی تعریف کرده اند و تبدیل به کنش رفتاری تعریف نکرده اند به همین دلیل حرف بسیار میزنند اما تاثیر کم میگذارند.
این ویژگی های جهان نو است جهان نو و جامعه شناسی نو هم هویت را فرآیند معنا سازی تعریف میکنند و فرآیندی تعریف میکند که آگاهی تبدیل به معنا میشود و در ذات و به یک عبارت تبدیل به باور میشود و همیشه رفتار انسانها از باورشان است که نشات میگیرد.
منشا رفتار یک انسان باور آن است. باور یعنی هویت و هویت یعنی درونی شدن ارزشها یعنی تبدیل آگاهی به کنش رفتاری.
در جهان ما این تعریف هویت است.

دریافت فایل PDF

ادامه دارد…

برای مطالعه بخش دوم این مقاله به سایت اندیشکده روابط بین الملل مراجعه فرمایید

 


ارزش بحران هویت تهاجم فرهنگی جهانی شدن حسین اژدر زندگی مدرن شبیخون فرهنگی مک لوهان هویت بومی هویت جهانی هویت در جامعه مدرن هویت مدرن هویت و ارزش


درباره By:sl2.az.h




bigtheme


[ad_2]

لینک منبع

متن کامل سند امنیت راهبردی انگلیس

[ad_1]

اندیشکده روابط بین الملل: دبیرخانه شورای راهبردی روابط خارجی بدون تایید محتوا و ادعاهای مطرح شده در این گزارش، ترجمه کامل آن را صرفا جهت اطلاع و بهره برداری نخبگان، کارشناسان، پژوهشگران، دانشجویان و تصمیم‌گیران سیاسی و دفاعی کشور منتشر می‌کند.

در این سند، برنامه جامع اقدام مشترک – برجام – حاصل پذیرش نظم جهانی قاعده محور توصیف شده که از نظر انگلیس می تواند برای تقویت همکاری این کشور با روسیه انگاشته شود.

بر اساس این سند، انگلیس قصد دارد به زعم خود ایران را ترغیب به ایفای «نقش شفاف و سازنده» در امور منطقه ترغیب کند و در همین حال اذعان می کند که ایران می تواند نقش به سزایی در مبارزه با افراط گرایی خشونت آمیز در منطقه داشته باشد. در همین حال، در این سند همچنان از تحریم به عنوان ابزاری موثر نام برده شده و تهدید توسل مجدد به آن مورد اشاره قرار گرفته است.

دسترسی به متن کامل

[ad_2]

لینک منبع

آینده نگاری اجتماعی: آینده پژوهی در خدمت تصمیم های بهتر

[ad_1]

مصاحبه با پرفسور روبرتو پلی،

 

صاحب کرسی یونسکو در سیستم های پیش نگری و پیش دستی،

 

 رئیس شرکت مشاور آینده پژوهی اسکوپیا

تصور کنید که بیست سال آینده چگونه خواهد بود: آیا شما اهل غیب گویی هستید؟

اندیشکده روابط بین الملل: طبیعتا خیر. ایده اصلی این است که تلاش کنیم تا آینده های ممکن را تصور و آزمون کنیم. همان موقعیت های ممکنی که در حال وقوع هستند و از این راه آمادگی خود را برای مواجهه با آینده افزایش دهیم. اگر این موقعیت ها نامطلوب باشند خود را برای اثرات منفی آماده تر کنیم و اگر این موقعیت ها مطلوب بودند از منافع و مزیت های ارائه شده بیشترین بهره را ببریم. مشکل اصلی این است که اگر منتظر بنشینیم تا این موقعیت ها عملا ظهور کنند زمان زیادی را از دست خواهیم داد و خیلی دیر خواهد شد و بویژه در صورت منفی بودن شرایط هزینه های بیشتری را متحمل خواهیم شد. و اگر هم موقعیت ها مثبت باشند اشخاصی دیگر پیش دستی کرده و خود را زودتر از ما آماده آینده خواهند کرد. از همین روست که باید گفت ایده اصلی مطالعه و پژوهش درباره کلان روندهاست و نیز تصویرسازی، تلاش برای تجسم آینده های ممکن و کاربرد این اطلاعات برای توسعه استراتژی های پابرجا تر.

 

آینده پژوهی که شما در آن متخصص هستید چه کاربردهای ملموسی برای شرکت ها و سازمان ها دارد؟

در همه حیطه ها و حوزه های کسب و کار. بگذارید دو مثال برای شما بزنم. تکامل شرایط اقلیمی و تغییرات آب و هوایی به گونه ای است که ظرف چند دهه حتی در منطقه ما در اروپا و آلپ کمبود آب خواهیم داشت. در اینجاست که یک مشکل رو به ظهور است. اگر آب کافی برای همه نباشد چه باید کنیم؟ منابع آب محدود را چگونه تقسیم کنیم؟ به کشاورزان و روستائیان بدهیم؟ به صنایع بدهیم؟ یا برف را به پیست های اسکی و گردشگری زمستانی اختصاص دهیم؟ اینها همه تصمیم های مهم در آینده خواهند بود و باید از هم اکنون پیش نگری داشته باشیم تا از اتلاف آب پرهیز کرده و در ضمن شرایط را برای تصمیم های با مشارکت بالا فراهم کنیم. یک مثال دیگر که برجسته تر است به تحولات جمعیت شناختی مرتبط است که به ما نشان می دهد ظرف چند دهه آینده جمعیت بالای ۶۵ سال بیشتر از ۳۰ درصد خواهد شد. هیچ طرح رفاه عمومی موفق نخواهد بود وقتی که تعداد کارکنان به شدت کم و تعداد بازنشستگان و مستمری بگیران به شدت زیاد شود. خوب چه باید کنیم؟ منتظر بمانیم که چنین نوع شرایطی عملا رخ دهند و سپس دنبال راه حل بگردیم هنگامی که مشکلات بیش از گذشته انباشته شده اند؟ یا اینکه بهتر است شروع کنیم تا آماده تر شویم. نمی توانیم اجازه دهیم که غافل گیر شویم.

بنابراین شما می توانید یک مرجع تصمیم گیری بهتر برای مدیران و سیاست گذاران باشید؟

بله، قصد ما این است که تصمیم گیران را کمک کنیم تا هم استمرار روندها و هم امکان شگفتی های آینده را بهتر و شفاف تر از هم اکنون تصور کنند. مثال دیگر این است که تا همین چند سال پیش سناریو فروپاشی منطقه یورو عملا تفکر ناپذیر بود ولی در عوض الان می دانیم که این سناریو ممکن است و بانک ها پیشاپیش اقدامات لازم را برای آمادگی رخداد این سناریوها آماده کرده اند. مثالی دیگر. اگر وضعیت خودمختاری نسبی منطقه ما در ایتالیا از بین برود آیا یک برنامه آماده داریم تا هزینه هایی که در چنین سناریو با آن مواجه می شویم کاهش دهیم؟

در گروه مشاور آینده پژوهی شما متخصصان از رشته های مختلف حضور دارند، درست است؟

بله در گروه مشاور ما اقتصاد دان هست، جامعه شناس هست، ریاضی دان هست، روان شناس هم هست. آن رشته ای که همه ما از رشته های مختلف را به هم پیوند داده است تعلق خاطر به آینده است. هر یک از ما بر اساس ابزارهای علمی در رشته خود سهمی در ساخت سناریوهای میان مدت و بلندمدت ایفاء می کند.

آیا تشکیل چنین تیم های چند رشته ای و آینده پژوه در ایتالیا جدید است؟

 

در ایتالیا اقتصاددان ها هر روز پیش بینی های خود را در رسانه ها منعکس می کنند. آنها برآورد می کنند که سال بعد شاخص های اقتصادی مانند تورم چند درصد خواهد شد و عدد اعلام می کنند. اما آینده پژوهی و آینده نگاری با پیش بینی تفاوت دارد و کار ما از این جهت متفاوت است که اقتصاددان ها فقط نگرش کمّی دارند و پیش بینی های آنها بر مبنای افق های زمانی بسیار کوتاه است. اما سوال اصلی در برگیرنده و مبتنی بر یک فرض بنیادی است، یعنی پیوستگی و استمرار سیستم. با توجه به شرایط جاری کشور که بر آن واقف هستیم اگر روندهای کنونی را برون یابی کنیم مثلا تورم در سال بعد در فلان سطح خواهد بود. اما ما دیدگاه کاملا متفاوتی داریم از این جهت که به زمان بزرگ و افق طولانی تر اهمیت می دهیم، پانزده سال بعد، بیست سال بعد، یا حتی بیشتر. شاید این افق های درازمدت عجیب به نظر برسد اما چند روز پیش سازمان آمار ملی پیش بینی های جمعیت شناختی تا سال ۲۰۶۱ را منتشر ساخت. خلاصه اینکه ابزارها و روش هایی برای بررسی مسیر درازمدت وجود دارند. علاوه بر این برای آینده پژوهان فقط تداوم و پیوستگی و روند یابی جذابیت ندارد. ما همچنین بر روی شگفتی سازها در آینده تمرکز می کنیم. آنچه جدید خواهد بود و بی سابقه است. ناپیوستگی هایی که می توانند رخ دهد و اگر واقعا اتفاق بیافتند یک موقعیت را کاملا تغییر خواهند داد.

[ad_2]

لینک منبع