قدرت و جهانی شدن (بخش ۲)

[ad_1]

– ﻧﻈﺮﻳﻪ ﻗﺪرت ﻫﺎي :

انديشكده روابط بين الملل،‌ ﻧﻈﺮﻳﻪ ﻫﺎي ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﻗﺪرت ﺑﺮ ﻣﺒﻨﺎي دو ﻣﻌﻴﺎر ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺮرﺳﻲ است  . ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺗﺎرﻳﺨﻲ و ﻧﻮع ﻧﮕﺮش آنها به ﭘﺪﻳده ﻗﺪرت ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺳﻪ ﮔﺮوه از  ﭘﺮدازان ﻗﺎﺑﻞ ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ در ذﻳﻞ آنها ﭘﺮداﺧﺘﻪ می ﺷﻮد.

۱– ﻧﻈﺮﻳﻪ ﭘﺮدازان ﻣﺎﻗﺒﻞ ﻣﺪرن(ﻛﻼﺳﻴﻚ )

دوره ﻛﻼﺳﻴﻚ از ﻧﻈﺮ ﺗﺎرﻳﺨﻲ اﻧﺪﻳﺸﻪ  ﻫﺎي ﻳﻮﻧﺎن ﺑﺎﺳﺘﺎن از ﺳﻮﻓﺴﻄﺎﻳﻴﺎن ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺳﻘﺮاط و اﻓﻼﻃﻮن، و اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻫﺎي ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ از قبیل ﺳﻴﺴﺮو، آﮔﻮﺳﺘﻴﻦ و اﻛﻮﻳﻨﺎس را ﺷﺎﻣﻞ  می شود. اﻳﻦ دوره ﺗﺎ ﭘﺎﻳﺎن ﻗﺮون وﺳﻄﻲ و ﻇﻬﻮر رﻧﺴﺎﻧﺲ و ﻋﺼﺮ روﺷﻨﮕﺮي ﻛﻪ آﻏﺎز دوران ﻣﺪرن اﺳﺖ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎن ﻣﻲ ﻣﻲ رﺳﺪ .از ﻟﺤﺎظ ﻓﻜﺮ ﺳﻴﺎﺳﻲ،  می ﺗﻮان ﮔﻔﺖ آﻧﭽﻪ در اﻳﻦ ﻧﻈﺮﻳﺎت ﻣﺸﻬﻮد اﺳﺖ دﻳﺪﮔﺎه ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ آن. ﻫﺎ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ اﻣﻮر از ﺟﻤﻠﻪ ﻗﺪرت اﺳﺖ  ﻗﺪرت ﻧﻴﺰ از ﺟﻤﻠﻪ اﻣﻮري اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺪاﻳﺎن ﻣﺮﺗﺒﻂ اﺳﺖ .ﻗﺪرت داراي ﻣﺮﻛﺰي ﺑﻪ ﻧﺎم ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ اﺳﺖ و  اﻳﻦ ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ ﻧﺎﺷﻲ از اراده ﭘﺮوردﮔﺎر اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺣﺎﻛﻢ ﺗﻔﻮﻳﺾ ﺷﺪه .ﻣﺤﺪوده ﻗﺪرت در دﻳﺪﮔﺎه ﻛﻼﺳﻴﻚ ﻣﺸﺨﺺ اﺳﺖ .ﭼﻬﺮه ﻗﺪرت آﺷﻜﺎر و ﻋﺮﻳﺎن اﺳﺖ .ﻧﻴﺮوي ﻧﻈﺎﻣﻲ ﻣﻬﻢ  ﺗﺮﻳﻦ ﻣﻨﺒﻊ ﻗﺪرت ﺑﻪ ﺷﻤﺎر ﻣﻲ  رود. اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﻛﻼﺳﻴﻚ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﻪ ﺧﻮد ﺑﻪ دو دﺳﺘﻪ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ :

 – آرﻣﺎن ﮔﺮاﻳﺎن

ﮔﺮوﻫﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ اﻟﻬﻪﻫﺎ و ﻓﻀﺎﻳﻞ ﻗﺪرت  می ﭘﺮدازﻧﺪ .اﻳﺸﺎن ﻗﺪرت را ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﺧﻴﺮ و ﺳﻌﺎدت ﺑﺸﺮی ﻣﻲ داﻧﻨﺪ و ﻳﻚ دﻳﺪ آرﻣﺎﻧﻲ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻗﺪرت دارﻧﺪ .در اﻳﻦ دﺳﺘﻪ  می ﺗﻮان از اﻓﻼﻃﻮن، ﺳﻴﺴﺮو و آﮔﻮﺳﺘﻴناس ﻗﺪﻳﺲ ﻧﺎم ﺑﺮد .اﻓﻼﻃﻮن ﺑﺎ ﻃﺮحﻛﺮدن دﻧﻴﺎي مثل و ﺗﺮﺳﻴﻢﻣﺪﻳﻨﻪ ﻓﺎﺿﻠﻪ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺑﺎور اﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻈﺎم ﻗﺪرت زﻣﻴﻨﻲ ﺑﺮاي اﻳﻦ ﻛﻪ دﭼﺎر ﻓﺴﺎد ﻧﺸﻮد ﺑﺎﻳﺪ از  ﻧﻈﺎم ﻗﺪرت در ﻋﺎﻟﻢ مثل ﺗﺒﻌﻴﺖ ﻛﻨﺪ و ﺑﺮاي ﺗﺤﻘﻴﻖ اﻳﻦ اﻣﺮ، اﻓﻼﻃﻮن ﻓﻴﻠﺴﻮﻓﺎن را در رأس ﻗﺪرت ﻗﺮار ﻣﻲ دﻫﺪ .وﻟﻲ ﭼﻪ ﺗﻀﻤﻴﻨﻲ   ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎي ﻳﻚ ﻓﻴﻠﺴﻮف ﻓﺮزاﻧﻪ ﺟﺒﺎري زﻳﺮك ﻗﺪرت را ﻓﺮاﭼﻨﮓ ﻧﻴﺎورد؟ آﻳﺎ ﺣﺘﻲ ﻳﻚ ﻓﻴﻠﺴﻮف واﻗﻌﻲ وﻗﺘﻲ ﺑﻪ ﻗﺪرت ﺑﺮﺳﺪ وﺳﻮﺳﻪ و اﻏﻮاي ﻧﻤﻲ ﺷﻮد ﻛﻪ ﺧﻮد ﻛﺎﻣﮕﻲ ﭘﻴﺸﻪ ﻛﻨﺪ؟ ﻫﻤﻴﻦ مساﺋﻞ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪ ﺗﺎ اﻓﻼﻃﻮن در اواﺧﺮ ﻋﻤﺮ از آرﻣﺎن ﮔﺮاﻳﻲ ﺑﻪ واﻗﻊ ﮔﺮاﻳﻲ  روی آورد (بلوم،۱۱۷:۱۳۷۳؛پوشه،۸۲:۱۳۸۵).

– واﻗﻊﮔﺮاﻳﺎن :

ﮔﺮوﻫﻲ ﻛﻪ ﻗﺪرت را ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﭘﻠﻴﺪي و ﺳﻠﻄﻪ ﻣﻲ  داﻧﻨﺪ و ﻣﻌﻴﺎرﻫﺎي اﺧﻼﻗﻲ را از ﻗﺪرت ﺣﺬف ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ .  ﺳﻮﻓﻴﺴﺖ ﻫﺎﻳﻲ ﭼﻮن ﭘﺮوﺗﺎﮔﻮراس و ﻛﺎﻟﻴﻜﻴﻠﻴﺲ و ﺳﭙﺲ ارﺳﻄﻮ در اﻳﻦ دﺳﺘﻪ ﻣﻲ  ﮔﻨﺠﻨﺪ .ﻛﺎﻟﻴﻜﻴﻠﻴﺲ ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﺎﻧﻮن دﺳﺘﺎورد ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪان ﺑﺮاي ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ ﺿﻌﻔﺎ اﺳﺖ و ﻣﻲ  ﺗﻮان ﮔﻔﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮ ﻧﻈﺮ او، ﻧﻔﺲ ﻗﺪرت ﺳﻠﻄﻪ اﺳﺖ .ارﺳﻄﻮ ﺑﺮ ﺧﻼف اﻓﻼﻃﻮن ﺳﻴﺎﺳﺖ را از آﺳﻤﺎن ﺑﻪ زﻣﻴﻦ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻣﻲ  ﻛﻨﺪ .ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻛﻪ در

اﻧﺪﻳﺸﻪ او ﻗﺪرت ﺟﻨﺒﻪ ﻣﺤﺴﻮس و ﻣﺎدي ﭘﻴﺪا ﻣﻲ  ﻛﻨﺪ .از ﻧﻈﺮ او ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺟﺒﺎرﻳﺖ ﺑﺎ ﺗﻮﺻﻴﻒ رﻓﺘﺎرﻫﺎي ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﺟﺒﺎران در راه ﺣﻔﻆ ﻗﺪرت آﻏﺎز ﻣﻲ ﺷﻮد(عالم،۸۵:۱۳۸۸).(ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ، در اﻧﺪﻳﺸﻪ ارﺳﻄﻮ اﺛﺮي از ﺑﻴﻨﺶ آرﻣﺎن ﻓﻴﻠﺴﻮف ﮔﺮاﻳﻲ اﻓﻼﻃﻮن در راﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﺑﻪ ﻗﺪرت رﺳﻴﺪن  ـ  ﺷﺎه ﻧﻴﺴﺖ(پوشه،۷۰:۱۳۸۵).

۲- ﻧﻈﺮﻳﻪﭘﺮدازان ﻣﺪرن:ﻧﮕﺮش ﻣﺪرن در ﺑﺎب ﻗﺪرت ﺑﺎ ﻣﺎﻛﻴﺎوﻟﻲ و ﺳﭙﺲ ﻫﺎﺑﺰ آﻏﺎز ﻣﻲ از ﺷﻮد .اﻳﻦ ﮔﺮوه   اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﺑﻪ ﭘﻴﺮوي از ﺳﻨﺖ ﻫﺎﺑﺰ اﻋﺘﻘﺎد دارﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﻴﺖ ﻗﺪرت ﺳﻠﻄﻪ اﺳﺖ .ﺳﻨ ﺖ ﻫﺎﺑﺰي ﻗﺪرت ﺗﻌﻤﻴﻢ را ﺻﺮﻓﺎ اﺳﺘﻌﺪاد   ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﺮاي رﺳﻴﺪن ﺑﻪ اﻫﺪاﻓﻲ ﻣﺴﺘﻘﻞ از اﺑﺰار ﻳﺎ ﻣﻘﺎم آﻣﺮﻳﺖ، ﺑﻪ ﻣﻨﻈﻮر ﺗﺤﻤﻴﻞ اﻟﺰاﻣﺎت و ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﻫﺎي ﻓﺮدي   ﻣﻲ داﻧﺪ .آﻧﭽﻪ در دوران ﻣﺪرن ﺑﺮ ﺗﻔﻜﺮ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻏﺎﻟﺐ اﺳﺖ، ﺗﻮﺟﻴﻪ اﻗﺘﺪار ﺳﻴﺎﺳﻲ اﺳﺖ .ﻫﺎﺑﺰ ﺑﺎ اﻧﺴﺎن ﺷﻨﺎﺳﻲ آﻏﺎز  ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﺑﻪ ﺿﺮورت اﺳﺘﻘﺮار دوﻟﺖ ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ ﻣﻲ رﺳﺪ. ﻫﮕﻞ ﺑﺎ وﺟﻮدﺷﻨﺎﺳﻲ  (ontology)آﻏﺎز ﻣﻲ ﻛﻨﺪ  و ﺑﻪ ﻣﻄﻠﻮﺑﻴﺖ دوﻟﺖ ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ  می رﺳﺪ .در ﺑﻴﻦ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﻣﺪرن ﮔﺮوﻫﻲ از ﻣﻨﻈﺮ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻪ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻗﺪرت ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ و ﮔﺮوﻫﻲ دﻳﮕﺮ از ﻣﻨﻈﺮ ﻋﻠﻤﻲ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻳﻚ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ اﻳﻨﻜﻪ ﻣﺎﻫﻴﺖ و ﻫﺪف ﻗﺪرت را ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺒﻴﻴﻦ  ﻛﺮده اﻧﺪ ﺑﻪ دو دﺳﺘﻪ   واﻗﻊ ﮔﺮا و آرﻣﺎن ﮔﺮا ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ( ﭘﻮﺷﻪ، ۷۵:۱۳۸۵) .

– واﻗﻊ ﮔﺮاﻳﺎن :

اﻳﻦ ﮔﺮوه ﺑﻪ ﻗﺪرت ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻳﻚ ﺿﺮورت ﻣﻲ  ﻧﮕﺮﻧﺪ .ﻗﺪرت ﺿﺮورﺗﻲ اﺳﺖ ﺑﺮاي ﻛﺴﺐ و ﺣﻔﻆ ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ دﻳﮕﺮان .از دﻳﺪﮔﺎه واﻗﻊ ﮔﺮاﻳﻲ ﻗﺪرت ﺑﻪ ﻣﻨﻈﻮر ﻛﺴﺐ و ﺣﻔﻆ و در ﺟﻬﺖ ﺗﺤﻘﻖ اﻣﻴﺎل ﻣﺎدي و ﺷﺨﺼﻲ اﻋﻤﺎل ﻣﻲ ﮔﺮدد. اﻳﻦ ﻧﮕﺮش ﺑﺎ ﻣﺎﻛﻴﺎوﻟﻲ آﻏﺎز می ﺷﻮد و ﺑﺎ ﺑﺪن و ﻫﺎﺑﺰ ﺑﻪ ﻛﻤﺎل ﻣﻲ رﺳﺪ . (ﭘﻮﺷﻪ، ۹۳:۱۳۸۵)

– آرﻣﺎن ﮔﺮاﻳﺎن:

در ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ واﻗﻊ ﮔﺮاﻳﺎن ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻗﺪرت ر ا از ﺟﻨﺒﻪ ﺿﺮورت ﻣﻮرد ﺑﺤﺚ ﻗﺮار  ﻣﻲ دﻫﻨﺪ، آرﻣﺎنﮔﺮاﻳﺎن ﺑﻪ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻗﺪرت ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻳﻚ ﻓﻀﻴﻠﺖ ﻣﻲ  ﻧﮕﺮﻧﺪ.ﺳﻴﺴﺮو ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﺪرت ﺳﻴﺎﺳﻲ دوﻟﺖ از ﻗﺪرت دﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﻲ ﻣﺮدم ﻧﺎﺷﻲ ﻣﻲ  ﺷﻮد و دﺳﺘﮕﺎه ﻗﺪرت ﻣﺎداﻣﻲ ﻣﺸﺮوﻋﻴﺖ دارد ﻛﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ و اﻫﺪاف اﺧﻼﻗﻲ اﻓﺮاد ﺗﺄﻣﻴﻦ ﺷﻮد و ﻣﺮدم در اﻣﻮر ﺟﻤﻬﻮري ﺷﺮﻳﻚ و ﺻﺎﺣﺐ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻋﺪل باشند .ﻛﺎﻧﺖ ﺑﺮاي ﻗﺪرت ﺧﺼﻠﺖ ﺟﻤﻌﻲ قائل اﺳﺖ .او ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ اﻧﺴﺎن ﺧﺼﻠﺘﻲ ﻏﻴﺮ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ دارد ﻛﻪ ﻣﺤﺮك وي در ﺳﻮق دادن ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﻪ ﺳﻮي ﺧﻮد ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ اﺳﺖ( ﻟﻮﻛﺲ، ۱۳۷۰:  ۳۴ ؛ ﭘﻮﺷﻪ،  ۱۳۸۵ :۱۱۱ ).

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *