آینده پژوهی فناوری به روش دلفی

[ad_1]

اندیشکده روابط بین الملل: آینده پژوهی از جمله مباحث نوینی است که در فضای عدم قطعیت حاکم و آشوبناک کنونی به خوبی پاسخگوی نیاز فضای مدرن کسب و کاری است. آینده‌پژوهی در فرایند برنامه‌ریزی، مدیریت استراتژیک و مدیریت ریسک کاربرد دارد و از طرفی امروزه در پیش‌بینی مشاغل مورد نیاز آینده نیز مورد استفاده است.

آینده‎پژوهی فناوری نیز یک روش برای آینده‎پژوهی و پیش‎بینی به منظور تشخیص و شناسایی محتمل‎ترین ابداعات آتی بشر و توسعه‎ی فناوری در آینده است. این روش امروزه از ابزارهای بسیار سودمند برای دست‎یابی به هوشمندی استراتژیک به شمار می‎رود.

 دو هدف عمده از آینده‌پژوهی فناوری عبارت است از:

۱٫       تشخیص و شناسایی فناوری‎های پرمنفعت (چه از نظر اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی) نوظهور در آینده

۲٫      شناسایی حوزه‎های آتی مرتبط با پژوهش‎های استراتژیک

آینده‎پژوهی فناوری رویکردی نوین در دست دولت‎ها و سازمان‎ها برای خلق ثروت، حاکم کردن تفکر استراتژیک، و نیز کسب مزیت رقابتی است، چرا که با خلق یک پایگاه اطلاعاتی قوی کمک شایان توجهی در جهت ترسیم افق بلندمدت و تدوین استراتژی‎های هوشمند سازمانی می‎کند.

در تعریف کلاسیک اصطلاح آینده پژوهی فناوری می‎خوانیم: “اقداماتی نظام‎مند برای مشاهده‎ی آینده‎ی بلندمدت علم، فناوری، اقتصاد و اجتماع، با هدف شناسایی فناوری‎های در حال ظهوری که احتمالاً بیشترین منافع اجتماعی و اقتصادی را با خود به ارمغان دارند.” این تعریف نشان‌گر درجه بالای اهمیت آینده‌ پژوهی فناوری در بحث کسب و کار و مقوله‌های سازمانی است، چرا که نمی‌توان به هیچ عنوان فناوری را از کسب‌و‌کارهای مدرن جدا انگاشت. فناوری بستری برای ایجاد و رشد کسب‌و‌کارهای مدرن است و مسیر را برای بالندگی اقتصادی هموار می‌کند.

در جریان پروژه‎های آینده پژوهی، هم ایجادکنندگان و هم کاربران دانش و فناوری در سیستم نوآوری گرد هم می‎آیند تا چشم‎اندازی مشترک از توسعه‎های آتی را به دست آورند. دامنه زمانی پیش‎بینی‎ها معمولاً بین ۱۰ تا ۳۰ سال است، یعنی می‎توان به کمک این روش وضعیت ۱۰ الی ۳۰ سال آینده‎ی فناوری را ترسیم کرد.

این رویکرد ابتدا در دهه‎ی ۷۰ میلادی توسط ژاپن به کار رفت. بعدها کشورهای اروپایی در دهه ۹۰ میلادی با اتخاذ رویکرد آینده‌پژوهی فناوری به پیشرفت‎های قابل توجهی دست یافتند و امروزه این روش ابزاری متداول و رایج در این کشورها به شمار می‎رود. در واقع بسیاری از کشورها به منظور پیشبرد و توسعه‎ی فرآیند صنعتی‎سازی کسب و کارهای خود از این شیوه بهره می‎برند و با تدوین استراتژی‎های مبتنی بر اطلاعات پیش‎بینی شده، اقدام به هدایت سازمان‎ها و شرکت‎ها در زمینه فناوری‎ها، مدیریت فعالیت‎های مبتنی بر فناوری و نوآوری‎ها و روندهای آتی می‎کنند و به این وسیله میزان ریسک و عدم قطعیت را کاهش می‎دهند. امروزه روش آینده‎پژوهی فناوری توسط بسیاری از کشورها حتی کشورهای رو به توسعه به کار می‎رود؛ فیلیپین، هند، اندونزی، تایلند، مجارستان، نیجریه، ایرلند، بولیوی، ونزوئلا و جمهوری چک از جمله این کشورها هستند. مرکز مطالعات آینده پژوهی اندیشکده معرفت تلاش دارد تا پایه گذار این دانش نوین در کشور عزیزمان باشد.

از طرف دیگر یکی از وجوه با اهمیت پدیده‎ی آینده‎پژوهی فناوری این است که دانشگاهیان و اهالی بازار را گرد هم می‌آورد، چرا که پیش‌بینی و مهندسی هوشمند آینده بدون حضور مشترک و هم‌اندیشی این دو طیف امکان‌پذیر نیست. آینده‌پژوهی فناوری با پر کردن شکاف میان این دو طیف، موجب ایجاد و تحکیم روابط دانشگاه و بازار می‎شود و به این وسیله آگاهی اجتماعی و اقتصادی را نسبت به وقایع آتی ارتقا می بخشد.

روش‎های مختلفی برای مطالعه‎ی آینده و آینده‎پژوهی وجود دارد. این روش‎ها نوعاً برآمده از علوم مدیریتی هستند و لذا ابزاری سودمند و راهبردی برای هدایت و راهبری رویدادها و روندهای کسب‌وکار به سمت آینده‎ای مطلوب به شمار می‎روند. رایج‎ترین رویکرد آینده‎پژوهی اجرای پیمایش دلفی به همراه سمینارها و پنل‎های تخصصی است. روش دلفی در میان تعداد زیادی از متخصصان با زمینه‎های مختلف (دانشمندان، مأموران دولتی، تجار و کسبه، بازاریابان، …) اجرا می‌شود.

روش دلفی رویکردی مبتنی بر هوش جمعی و روشی برای یافتن بهترین پاسخ‎ها است. دلفی نام معبدی باستانی در یونان قدیم بوده، جایی که یونانیان آن را مرکز زمین می‎پنداشتند و ارزش بسیاری برای آن قائل بودند. معبد دلفی مکانی برای تشکیل جلسات سناتورهای یونان باستان بوده که در آن مشکلات کشور به رای دانشمندان گذاشته می‎شد. اصطلاح دلفی بعدها به عنوان یکی از روش‎های قابل اتکا و معتبر آینده‎پژوهی شناخته شد، تکنیکی که راه‎گشای بسیاری از دغدغه‎های آتی است. روش دلفی مبتنی بر هوش جمعی و طوفان فکری و در واقع اجماع صاحب‎نظران روی مسأله‎ای خاص است که از آن می‎توان برای دستیابی به بهترین گزینه محتمل بهره برد.

به هر ترتیب روش دلفی به عنوان یکی از رویکردهای مطرح آینده‎پژوهی دارای ۸ مرحله اساسی است:

۱-    تعیین موضوع، به منظور بررسی آینده‎ی ممکن، محتمل و مطلوب آن. (مانند آینده‎ی تبلیغات)

۲-    ساخت یک پرسشنامه به عنوان ابزار گردآوری داده

۳-    انتخاب تعدادی از متخصصین (پاسخ‎گویان) که نظرات‎شان مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد، به ویژه افراد صاحب نظر در موضوع در نظر گرفته شده.

۴-    ارزیابی اولیه نظرات پاسخ‎گویان به وسیله ابزار پرسشنامه

۵-    سازماندهی و چکیده‎برداری اولیه از اطلاعات برآمده از ارزیابی‎های اولیه

۶-    انتقال نتایج ارزیابی‎های اولیه به عنوان بازخورد به کلیه پاسخ‎دهندگان

۷-    ارزیابی مجدد عقاید و نظرات متخصصان پس از آن‎که آن‎ها از نظرات سایرین مطلع شدند، چرا که ممکن است نظرات برخی در این مقطع با توجه به اطلاعات اضافی که کسب کرده‎اند تغییر کند.

۸-    و بالاخره تحلیل، تغییر و ارائه‎ی اطلاعات و نگارش گزارش نهایی

با اجرای کلیه مراحل فوق می توان مطالعات آینده پژوهی فناوری را انجام داد. تسلط به فناوری های حاضر و همچنین اطلاع کامل از فناوری های رو به رشد و در معرض معرفی لازمه اساسی این مطالعات است. بدین منظور وب سایت های فارسی زبان کمک شایانی به اطلاع از اوضاع روز می باشند.

[ad_2]

لینک منبع

راهبردهای اروپا برای عصر پساداعش در غرب‌آسیا

[ad_1]

اندیشکده روابط بین الملل: قدرت‌نمايي داعش در اجراي مقتدرانه مانور وحشت در قلب اروپا، يک پيغام مهم براي دولت‌هاي غربي داشت و آن اين‌‎که نمي‌توان باد کاشت و در انتظار نسيم بود.

انفجارهاي اخير پاريس که از آن تحت عنوان «يازده سپتامبر فرانسه» ياد مي‌شود، آن‌چنان راهبردهاي اروپا در قبال بحران‌هاي غرب‌آسيا را تحت تاثير قرار داد که برخي تحليلگران، با تقسيم جهان به دو دوره تاريخي متفاوتِ پيش و پس از انفجارهاي پاريس، معتقدند اين حوادث دوره جديدي را پيش روي اتحاديه اروپا باز کرده است.

تشديد اختلاف‌هاي رهبران اروپايي بر سر ناکارآمدي پيمان‌هاي امنيتي مشترک و تاکيد بر بازگشت به مرزهاي ملي از سوي کشورهايي هم چون فرانسه، بلژيک، هلند و تمايل ۵۲‌درصدي انگليسي‌ها به خروج از اتحاديه اروپا به دليل ناتواني آن در حفاظت از مرزهاي خود، از جمله مواردي است که با رقم‌زدن پيچيده‌ترين بحران تاريخ معاصر، احتمال فروپاشي اتحاديه اروپايي را بيش از هر زمان ديگري محتمل کرده است؛ اوج اين نگراني‌ها و استيصال را مي‌توان در سخنان مارک روته (نخست‌وزير هلند) مشاهده کرد که بحران پناهندگان آسيايي را با «هجوم بربرها به امپراتوري روم باستان» تشبيه و نسبت به نابودي اتحاديه اروپا بر اثر وقوع حادثه‌اي مشابه هشدار مي‌دهد.

با توجه به موارد ياد شده، گمانه‌زني‌هاي مختلفي در مورد راهبرد اتحاديه اروپا براي رويارويي با اين تهديدها که اتفاقاً خود نيز در گسترش آن‌ها سهيم بوده‌اند مطرح است.

بر همين اساس، در اين نوشتار، آينده رويارويي اتحاديه اروپا با جريان‌هاي افراطي، طي چهار سناريو مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

در جستجوي روزنه اي براي نفوذ

پررنگ شدن تهديدهاي امنيتي داعش در اروپا، اعضاي اتحاديه را با پيچيده‌ترين چالش امنيتي خود روبه‌رو کرده است. از يک‌سو سردرگمي در مورد چگونگي رويارويي با سيل مهاجران که در پشت مرزهاي اروپا در انتظار پذيرش پناهندگي خود هستند؛ و از سوي ديگر نگراني از تکرار حوادث مشابه پاريس در کشورهايي هم چون آلمان، بلژيک، انگلستان و دانمارک که بيشترين تمرکز مسلمانان را در خود جاي داده‌اند به کابوسي مخوف براي دولتمردان اروپايي بدل شده است.

به همين دليل هم‌زمان با بالا‌گرفتن احساسات ضداسلامي، برخورد قاطع با گروه‌هاي تندرو و محدودکردن پايگاه‌هاي آن‌ها، در صدر مطالبات جوامع اروپايي از دولت‌هاي خود قرار مي‌گيرد. 

در چنين شرايطي دولت‌هاي غربي براي کنترل پيامدهاي بحران و پيشگيري از افزايش تنش بين گروه‌هاي افراطي بومي و مسلمانان، بر آن مي‌شوند با تغيير راهبرد از راه نقش‌آفرينيِ فعال در منطقه غرب‌آسيا، به مقابله با پايگاه‌هاي عقيدتي، فکري و ايدئولوژيک بنياد‌گرايي در منطقه غرب‌آسيا به‌ويژه عربستان، آفريقا، افغانستان، عراق و ديگر مناطق بپردازند.

به همين دليل با توجه به اهميت ژئوپلتيک و ژئواکونوميک غرب‌آسيا و همچنين تغيير اهميت منطقه در اولويت‎هاي سياست خارجي آمريکا و تمايل اين کشور براي انتقال بخشي از نيروهاي خود به شرق‌آسيا، طي توافقي نانوشته، تأمين امنيت منطقه به اتحاديه اروپا سپرده مي‌شود.

 از اين رو با توجه به پيامدهاي ناامني‌هاي غرب‌آسيا بر اروپا، اعضاي اتحاديه تلاش مي‌کنند با نقش‌آفريني بيش تر در تحولات منطقه، ساختارها و بنيادهاي سياسي و امنيتي جديدي را پايه‌گذاري کرده و از راه سرمايه‌گذاري بيشتر و تعريف مجموعه‌اي از منافع به‌هم پيوسته براي کشورها و گروه‌هاي مختلف منطقه، انگيزه آن‌ها را براي پيوستن به گروه‌هاي تکفيري کاهش دهند.

در چنين شرايطي کشورهاي اروپايي هم‌زمان چند هدف عمده را دنبال مي‌کنند و از يکسو وضعيت موجود را به‌مثابه فرصتي براي احياي نفوذ سنتي خود در معادلات غرب‌آسيا و آفريقا تلقي کرده و از سوي ديگر تلاش مي‌کنند با بازطراحي و پي‌ريزي ساختارها و بنيادهاي جديد امنيتي و سياسيِ اين مناطق، زمينه حذف و کمرنگ‌شدن پايگاه‌هاي بنياد‌گرايي در کشورهايي همچون عربستان را فراهم کنند.

  بازگشت ديکتاتورها

پيامدهاي سال‌ها ناامني و درگيري‌هاي طولاني در غرب‌آسيا، اروپا را در وضعيت پيچيده‌اي قرار داده است. کشورهاي اروپايي و غربي از يک‌سو نمي‌توانند نسبت به شکل‌گيري و تقويت نظام‌هاي مردم‌سالار اسلامي در منطقه بي‌تفاوت باشند و از سوي ديگر تمايل و تواني هم براي پذيرش پيامدهاي بي‌ثباتي در منطقه و هجوم سيل مهاجران به مرزهاي خود را ندارند؛ به همين دليل با توجه به پررنگ‌شدن مسائل امنيتي، اقتصادي و اجتماعي، درنهايت کشورهاي غربي با استناد به وجود ثبات نسبي در دوران ديکتاتوري‌هاي خودکامه، به اين نتيجه مي‌رسند طي روندي هماهنگ و تدريجي، با حمايت از قدرت‌گرفتن ديکتاتورهاي وابسته، زمينه بازگشت نظم و ثبات به منطقه را فراهم کنند.

بدين‌ترتيب در بحبوحه رويارويي شهروندان غرب‌آسيا با انواع بحران‌هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و امنيتي، پس از روندي مرموز، به‌تدريج مردم با نااميدي از تحقق اهداف انقلاب، خود به اين نتيجه مي‌رسند که سرنگوني حکومت‌هاي خودکامه نه تنها مصائب آن‌ها را کاهش نداده است بلکه بر شمار آن‌ها نيز افزوده است. همزمان رسانه‌ها، شبکه‌هاي اجتماعي و گروه‌هاي صنفي نيز با مقايسه ثبات گذشته و ناملايمت‌هاي حال، تنها راه برون‌رفت از بحران فعلي را، بازگشت به شرايط گذشته بيان مي‌کنند.

در پايان کار نيز چهره‌اي به ظاهر ملي از بقاياي رژيم گذشته که حمايت‌هاي بين‌المللي را نيز به همراه دارد، به قدرت رسيده و کشورهاي غربي نيز با ارائه انواع حمايت‌هاي اقتصادي و سياسي زمينه را براي تسلط بهتر وي بر امور کشور فراهم مي‌کنند.

در اين سناريو کشورهاي غربي به چند هدف رسيده‌اند:

  1. تحکيم نفوذ سنتي خود در منطقه که در بلند‌مدت قدرت آن‌ها را براي نقش‌آفريني در معادلات منطقه‌اي و جهاني افزايش مي‌دهد؛
  2. با بازگشت ثبات نسبي به اين مناطق، کشورهاي اروپايي از کابوس بحران مهاجران نيز رهايي يافته است؛ و
  3. تقويت و نهادينه‎شدن روحيه يأس و نااميدي در بين شهروندان غرب‌آسيا که امکان هرگونه تلاش براي تغيير را در بلند‌مدت از آن‌ها سلب مي‌کند.

  غرب‌آسيا در دست شيعيان

بررسي تحولات معاصر غرب‌آسيا، نکته مهمي را پيش‌روي کشورهاي اروپايي قرار داده است و برخلاف حمايت سنتي دولت‌هاي استعماري از دولت‌هاي سني و عرب منطقه، بيشترين گرايش‌هاي تروريستي و بنيادگرايي از درون جوامع و فقه سلفي و وهابي نشأت گرفته است. اين در حالي است که به‌رغم دشمني و مهره‌چيني اين کشور‌ها براي تضعيف و جلوگيري از قدرت‌گرفتن شيعيان در منطقه، کمتر نمونه‌اي مبني بر تمايل اين شيعيان براي ارتکاب به اعمال تروريستي و خشونت‌بار وجود دارد.

اين موضوع، کشورهاي اروپايي را در يک دوراهي راهبردي قرار مي‌دهد و آن‌ها را که در ظاهر تفکيکي ميان شيعيان و اهل تسنن قائل نيستند، مجبور مي‌کند با کنار گذاشتن اسلام‌هراسي و زير سوال‌بردن کليت اسلام به عنوان دين مروج خشونت، شيعيان را به‌مثابه الگويي ميانه‌رو از اسلام به جهانيان معرفي کرده و از قدرت‌گرفتن جريان‌هاي شيعي در منطقه حمايت کنند.

بدين‌ترتيب با همسو شدن منافع شيعيان و کشورهاي اروپايي، اعضاي اتحاديه چند هدف مهم را دنبال مي‌کنند. در صدر اين اهداف، حل معضل تروريسم با استفاده از نيروها و الگوهاي منطقه‌اي و بومي است که هزينه‌ها و ريسک کشورهاي غربي و به‌ويژه اروپايي را در رويارويي با مهمترين چالش دو دهه اخير خود به شدت کاهش مي‌دهد.

مسئله ديگر بازگشت ثبات و رونق نسبي به منطقه است که افزون بر فراهم‌کردن بازاري گسترده و ثروتمند براي اتحاديه اروپا، مانع از هجوم شهروندان غرب‌آسيا براي مهاجرت به اروپا و ديگر کشورهاي غربي مي‌شود.

تغيير نگاه جهاني به شيعيان به عنوان الگويي ميانه‌رو از اسلام، هر چند در نوع خود پديده مثبتي است و فرصت‌هاي بي‌بديلي را در اختيار اين گروه به‌عنوان يکي از اصلي‌ترين قربانيان تروريسم و ديکتاتوري‌هاي خودکامه در منطقه قرار مي‌دهد، اما در عين حال آبستن مسائلي است که در بلند‌مدت مي‌تواند با پررنگ‌کردن اختلاف‌ها و جنگ مذهبي ميان گروه‌هاي مختلف مسلمانان، منافع شيعيان و جمهوري اسلامي ايران را تهديد کند.

  ديوار فولادين

ناتواني کشورهاي اروپايي در کنترل پيامدهاي هجوم موج پناه‌جويان و عدم توافق آن‌ها براي دستيابي به رويکردي واحد در قبال اين بحران، موجوديت اتحاديه اروپا را با چالشي تاريخي روبه‌رو کرده است.

از يک‌سو گروه‌ها و احزاب مختلف با هشدار نسبت به گسترش ناامني و هزينه‌هاي پذيرش حجم بالاي پناه‌جويان، خواهان اخراج اين افراد از کشورهاي خود هستند و از سوي ديگر با تهديد برخي اعضا به خروج از پيمان شينگن و بازگشت به مرزهاي ملي، اعضاي اتحاديه به‌ناچار در آستانه انتخاب دشواري قرار گرفته‌اند.

برآيند اين مسائل سبب مي‌شود تا در نهايت اعضاي اتحاديه براي حفظ يکپارچگي و همچنين تأمين امنيت اتحاديه، رويکرد منحصربه‌فردي را در قبال بحران‌هاي غرب‌آسيا در پيش بگيرند. بر اساس اين رويکرد، اتحاديه اروپا با اقتباس از اصل مونروئه آمريکا در قرن نوزدهم، با اعلام بي‌طرفي و عدم‌دخالت در قبال بحران‌هاي غرب‌آسيا و شمال آفريقا، مسير خود را از تحولات منطقه جدا مي‌کند؛ هم چنين با هدف جلوگيري از هجوم پناه‌جويان به اروپا، تلاش مي‌شود از راه طرحي موسوم به ديوار فولادين، امکان ورود پناه‌جويان به خاک اروپا به حداقل ممکن رسانده شود.

 بر اساس اين طرح، اعضاي اتحاديه اروپا با اعطاي تسهيلات ويژه به کشورهايي هم چون ترکيه، يونان، قبرس و اسپانيا که در صف اول رويارويي با مهاجران آفريقايي و آسيايي قرار دارند، خواهان جلوگيري و برخورد سرسختانه اين کشورها براي ورود مهاجران به خاک اروپا مي‌شوند.

هم چنين با استفاده از تجربه‌هاي استراليا در زمينه مبارزه با مهاجران غيرقانوني، از راه پرداخت پول به قاچاقچيان، از آن‌ها خواسته مي‌شود مسافران خود را به مقاصدي غير از اروپا منتقل کنند.  بااين‌حال اتخاذ اين راهبردها هم نمي‌تواند راه‌حل مطمئني را براي مسئله هجوم پناه‌جويان به اروپا ارائه کند و صرف‌نظر از گرايش پناه‌جويان به سمت مسيرهاي جايگزيني هم چون روسيه، پيامدهاي اقتصادي، سياسي و امنيتي اين طرح براي کشورهاي لايه نخست، مانع از تداوم آن مي‌شود.

http://uk.reuters.com/article/2015/11/24/uk-britain-eu-poll-idUKKBN0TD0FY20151124

http://www.cnbc.com/2015/11/27/paris-attacks-turn-eu-leaders-against-migrants.html

[ad_2]

لینک منبع

بودن یا نبودن،مسئله ای برای هژمونیک ماندن قدرت ایالات متحده

[ad_1]


حسین اژدر

از زمان “توسیدید”(Thucydides) مهمترین اصل در روابط بین الملل این بوده است که قدرت به معنای پیروزی در جنگ است.

اندیشکده روابط بین الملل: بنابراین در جنگ بازیگر قدرتمند تر تقریبا باید همیشه پیروز شود .در واقع این توقع مبتنی بر پشتیبانی توازن است.
استدلال “اندرو مارک” در مورد چگونگی پیروزی کشور های ضعیف در جنگ های نامتقارن شامل سه عنصر مهم است :
۱-قدرت نسبی منافع نسبی را توجیه میکند
۲-منافع نسبی آسیب پذیری سیاسی نسبی را تبیین میکند
۳-آسیب پذیری نسبی علت شکست بازیگران قدرت مند را تبیین میکند.
بر اساس منطق این استدلال ،بازیگران قدرت مند منافع و علایق کمتری به پیروزی تمام عیار دارند چرا که موجودیت آنها در خطر نیست و بلعکس بازیگران ضعیف به دلیل در خطر بودن موجودیت خود علاقه ی بیشتری به پایان پیروز مندانه هر جنگ برای خود دارند.
در واقع برای دول ضعیف ،پیروزی به معنای حفظ حیات و موجودیت است که برای دول قدرت مند این حساسیت وجود نخواهد داشت.
“ماک” مفهوم آسیب پذیری سیاسی را به منظور بیان این احتمال مطرح میکند که مردم (در حکومت های دموکراتیک) یا نخبگان مخالف (در حکومت های مستبد) رهبران کشور را وادار خواهند کرد تا جنگ را بدونه دست یابی به اهداف از پیش تعیین شده و اولیه آن متوقف کنند.
در واقع منافع کم کشور قدرت مند به معنای آسیب پذیری مفصل و جدی برای وی است و منافع بیشتر و بزرگتر کشور ضعیف تر موجب آسیب پذیری کمتر منافع سیاسی کشور ضعیف تر است. (چرا کشورهای بزرک در جنگ های کوچک شکست میخورند؟؛ماک،ص۱۸۱ر.ک)
البته طی مثال ساده ای همچون جنگ ایالات متحده با ویتنام و با نگاه عمیق به این جنگ میتوان به صحت مطلب فوق الذکر پی برد ؛چرا که طی این جنگ فرسایشی کشور قدرتمند یعنی ایالات متحده با منافع پایین تر سیاسی بر حسب طی زمان ،نسبت به جنگجویا ن ویتنامی وارد جنگ شد و در نهایت ویتنامی های چون برای منافع عمیق تر و بزرگتری یعنی حفظ سرزمین و منابع خود میجنگیدند توانستند با فرسایشی کردن جنگ مردمان و نخبگان ایالات متحده را بر علیه دولت و دولت مردان مستقر بشورانند و نتیجه را با هزینه های بسیار بالا بر ضد منافع سیاسی ایالات متحده هدایت کرده و با اتکا به روشهای نامتقارن و نامتشابه چنین قدرت عظیمی را در عرصه جنگ به زانو در آورند.

عدم تشابه در قدرت هژمونیک ایالات متحده و توانایی های بین المللی
مزیت منافع سیاسی در خاورمیانه نوعی نبرد نامتقارن سیاسی و امنیتی میان تهران و واشنگتن را به جریان انداخته است که خود مانع از پیروزی منطقه ای آمریکا در خاورمیانه و به سرانجام نرسیدن مراحل نهایی استراتژی ایالات متحده تحت عنوان “خاور میانه نو” شده است.
باید توجه داشت که در روند پیگیری پرونده هسته ای ایران از جانب ایالات متحده وی نخواهد توانست تمامی اهداف و قابلیتهای استراتژیک خود را به ایران تحمیل نماید و در نهایت مطلوبیت نهایی مد نظرش را برای خود ایجاد نماید.
در تحلبلی راهبردی باید توجه داشت که؛ نظریه پردازان «رئالیسم ساختاری» بر این امر تأکید دارند که نظام تک قطبی در مقایسه با سایر نظام های بین المللی، بی ثبات تر است و همچنین باید توجه داشت که تک قطب همان تلاشی را که صرف حفظ هژمونی خود در بین دول بین الملل میکند ؛همان صرف انرژی باعث کاهش مزیت حفظ قدرت هژمونیک برای وی خواهد بود.
باید دانست که مقاومت کشورهای مختلف ،در برابر سیاست های یک جانبه ی هژمون دنیا و ساختار روابط بین الملل، شرایطی را بوجود می آورد که مزیت حفظ توان هژمونیک تمام عیار برای ایالات متحده منفی خواهد بود چرا که هزینه به فایده آن نخواهد ارزید.
درست همانطور که پیش بینی ها نشان میدهد، طی ۱۰ سال آینده چین گوی سبقت را از نظر توان اقتصادی از ایالات متحده خواهد ربود و این خود چالش عظیمی برای ایالات متحده در حفظ توان هژمونیک در عرصه ی بین الملل خواهد بود.
با ید توجه داشت در چنین شرایطی که توانایی های عظیم قدرت هژمونیک در مناطق مهم کره خاکی و نیز در عرصه های مهمی همچون اقتصاد به چالش کشیده میشود از سوی دیگر به عنوان یک عامل تحریک کننده،باعث میشود که مداخله گرایی از جانب وی گسترش یابد و در نهایت این وقایع؛ تمامی کشورها تلاش می کنند تا در برابر سیاست های مداخله جویانه هژمون، مقاومت کرده و چالش هایی را ایجاد کنند.
باید توجه داشت که چنین روندی، هم اکنون در سیاست بین الملل شکل گرفته و محورهای متعدد و در عین حال غیر متعهد به هم سعی در ایجاد اختلال در توان هژمون جهانی دارند.
اگر چه قدرت هژمون خود قدرتی نامتعارف و لایه لایه و متشکل از فرهنگی تا نظامیست ولی این گونه گون بودن قدرت و لایه لایه بودن آن حفظ ،کنترل و نگه داری هژمون را پر هزینه تر و سخت تر میکند.
باید توجه داشت نظم های منطقه ای دچار بی ثباتی عمیقی گردیده اند؛رقابت بین بازیگران مختلف به شدت افزایش یافته و هیچ گونه نشانه ای از موازنه قدرت به چشم نمی خورد ؛ جنگ های نیابتی، طرفداران قدرتمندی یافته اند و در نهایت تروریزم بین المللی و حتی دولتی از گذشته قدرتمند تر و مصرانه تر پی گیر اهداف خود در نظام بین الملل است که همین امور خود توانسته نظام بین الملل را پیچیده تر و ناهمگن تر کرده و نهایتا وقایع مذکور موجب به چالش کشیده شدن عمیق تر ثبات در نظام بین الملل گردیده است.
با ید توجه داشت در نظام دسته بندی قدرت برای روابط بین الملل ،بازیگران مختلف در برابر خطر هژمونی آمریکا ابراز نگرانی می کنند؛ اما همان گونه که دانشمندان عرصه روابط بین الملل بیان داشته اند، دولت ها به ویژه قدرت های بزرگ در شرایط تردید نسبت به «نقش و کارکرد مثبت ایالات متحده» در نظام بین الملل قرار گرفته اند.


بودن یا نبودن تروریسم توان آمریکا جنگ نامتقارن حسین اژدر روابط بین الملل قدرت آمریکا نظام بین الملل هژمونی آمریکا


درباره سیدعبد المجید زواری

مدیر اندیشکده روابط بین الملل، مدیر موسسه مطالعاتی احیا صنایع نرم ،
مدرس دانشگاه آزاد ، دانشجوی دکتری روابط بین الملل، روزنامه نگار و تحلیل گر مسایل بین الملل
اینستاگرام: https://www.instagram.com/majidzavari/
توییتر: @MajidZavari
تلگرام: Majid. Zavari



bigtheme


[ad_2]

لینک منبع

تلخیص کتاب: اتحاد شوروی از از تکوین تا فروپاشی

[ad_1]

اندیشکده روابط بین الملل: در واپسین سالهای قرن بیستم، جهان شاهد فروپاشی رویدادی عظیم بود که روابط بین الملل و به طور کلی جهان سیاست را دستخوش تحول کرد. اتحاد شوروی، کشوری که یکی از دو ستون اصلی نظام دوقطبی را در دوران پس از جنگ جهانی دوم تشکیل می داد، در سال ۱۹۹۱ نابود شد.

با توجه به اهمیت نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی اتحاد شوروی کتابهای متنوعی در این زمینه منتشر شده و می شود، با این حال این کتاب که برای تدریس در دانشگاه تهیه و تنظیم شده است، نگرشی همه جانبه را نسبت به تحول های مختلف اتحاد شوروی ارائه می کند.

در این کتاب با دید تاریخی – تحلیلی شکل گیری نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شوروی به اجمال بررسی شده است. فصل های آن بر اساسی دوران حاکمیت هر یک از هفت دبیرکل حزب کمونیست اتحاد شوروی (CPSU) تقسیم و جدا شده است.

علت این امر توجه به نظام فردگرا و تمرکزگرای روسی، از انقلاب ۱۹۱۷ بوده است. طی این فصل ها ضمن بررسی تحول های سیاسی – اقتصادی در دوره هر یک از دبیرکلی های حزب کمونیست اتحاد شوروی، تحول های ساختاری سیاسی و اقتصادی مورد توجه قرار گرفته است. این کتاب همچنین بررسی تحول های داخلی شوروی را مورد توجه قرار داده و به فراز و نشیب های سیاست خارجی اتحاد شوروی هم به صورت مختصر پرداخته شده است.

[ad_2]

لینک منبع

كاركرد اجتماعي آينده‌انديشي

[ad_1]

اندیشکده روابط بین الملل:  يكي از ممتازترين كاركردهاي آينده‌انديشي در جامعه اميدوار ساختن اعضاي جامعه به آينده به ويژه آينده‌هاي مرجح و برتر است. هنگامي كه يكايك اعضاي يك جامعه به ساختن آينده‌اي بهتر اميدوار باشند، تلاش‌هاي خود را در راه رسيدن به اهداف و آرزوهاي خود متمركز نموده و با پيگيري مداوم و پيوسته‌ي اهداف خود شاهد به بار نشستن آن‌ها خواهند بود.

اگر اميد اجتماعي در ميان مردم احيا و زنده شود، علاقه به ساختن آينده از محدوده‌ي آرزوهاي فردي خارج شده و در گامي فراتر انديشه‌هاي جمعي را در بر گرفته و آن‌ها را رو به سوي آينده به جنبش و حركت در مي‌آورد. پويايي اجتماعي استعدادهاي فردي را در مسير تحقق اهداف جمعي شكوفا نموده و به كار مي‌گيرد. از توانمندي‌ها و استعدادهاي فردي در جايگاه موثر و صحيح با هدف تاثيگذاري بر جريان‌هاي اجتماعي آينده‌گرا مي‌توان بهره‌برداري نمود. صاحبان اين استعدادها و توانمندي‌ها در عمق بخشيدن به كوشش‌هاي اجتماعي با نگاه به آينده مي‌توانند نقش‌هاي مهمي را بر عهده بگيرند.

انديشه پيرامون آينده در تبديل شدن به رويه‌اي اجتماعي و آنچه كه از آن مي‌توان با اصطلاح “آينده‌پيمايي” ياد نمود، مي‌تواند آحاد جامعه را به آينده‌انديشان موفقي تبديل كند. امروزه بسياري از قشرهاي اجتماعي اعم از كارشناسان، كارمندان، كاسبان، بازرگانان و كارگران دغدغه‌ي آينده‌ي خود و خانواده‌ي خود را دارند، اما نمي‌‌دانند شيوه‌ي صحيح براي آينده‌انديشي چيست. بسياري مصلحت انديشي‌هاي آينده‌گرايانه را براي خود نوعي آينده‌انديشي يا آينده‌نگري تلقي مي‌كنند و گمان مي‌كنند با فراهم ساختن يك مسكن يا سرپناه و اندك درآمدي براي دوران بازنشستگي آينده‌نگري موثري را به انجام رسانده‌اند.

طبيعي است كه تفاوت در حداقل‌هاي معيشتي در جوامع گوناگون انتظارات اجتماعي متفاوتي را ايجاد مي‌كند و هنگامي كه افراد هنوز در انديشه يا دغدغه‌ي جان‌پناه و آب باريكه‌ي دوران كهنسالي باشند، هرگز نخواهند توانست از استعدادهاي فردي و ذهني خويش براي ساختن آينده‌هاي جمعي و اجتماعي استفاده كنند. اين افراد بر اين اعتقادند كه در حل مسايل روز خود درمانده‌اند چه برسد به آن كه بخواهند براي ساختن آينده‌هاي جمعي كه تاحدي مربوط به ديگران است، قدمي بردارند.

با وجود آن كه اين افراد برچسب واقع‌بيني را بر انديشه‌ي كنوني مي‌زنند، از يك واقعيت چشم‌پوشي مي‌كنند: اين كه درماندگي امروز آن‌ها در حل مسايل جاري نتيجه‌ي تلخ بي‌تفاوتي آن‌ها يا ديگر شهروندان در توجه جدي نسبت به شرايط آينده بوده است. اين چرخه‌ي اجتماعي در طول تاريخ همواره بارها و بارها تكرار شده و تنها جوامعي موفق به توقف آن شده‌اند كه از گذشته‌ي خود درس‌هاي عبرت‌آموزي را آموخته‌اند و آن را توشه‌اي براي حركت موثر و هدفمند به سوي آينده‌اي سعادتمند و برخوردار از تمامي مواهب اجتماعي و انساني ساخته‌اند.

پرسش اينجاست كه آينده‌انديشي براي بهبود اين وضعيت چه تدبيري را مي‌تواند ارايه دهد؟ آينده‌انديشي چگونه مي‌‌تواند به بي‌تفاوتي اجتماعي نسبت به آينده پايان دهد و عبارت “چو فردا شود، فكر فردا كنيم” را در همان گذشته‌اي مدفون سازد كه اين انديشه از آن برآمده است؟

در پاسخ به اين گونه پرسش‌ها بايد به بنيان‌هاي پذيرفته شده‌ي آينده‌انديشي بازگرديم. به عنوان نمونه هنگامي كه از مقوله‌ي “آينده‌هاي بديل” سخن به ميان مي‌آوريم ناخودآگاه اين واقعيت را مطرح مي‌كنيم كه آدمي مي‌‌تواند و بايد به آينده‌هاي متفاوت بيانديشد و هيچگاه نبايد تنها يك آينده را در ذهن خود متصور شود. اين يعني اين كه در ارتباط با هر موضوعي بتوانيم از ديدگاه‌هاي متفاوت بينديشيم و آن موضوع را از زواياي گوناگون در نظر بگيريم. اين يعني پايان جزم انديشي. اين يعني اين كه به خود اجازه دهيم درباره‌ي مسلم‌ترين موضوعات و امور بينديشيم و پرسش‌هاي خود را پيرامون آن‌ها مطرح كنيم.

به ياد داشته باشيم، اگر گاليله نيز مانند ديگر هم‌عصران خود بي قيد و شرط شيوه‌ي ستاره‌شناسي بطلميوس و ديگر قدما را مي‌پذيرفت و اعتراف مي‌كرد كه زمين ثابت و مركز جهان است، شايد تا پيش از فراهم شدن امكان مسافرت به خارج از زمين همگان هنوز نمي‌‌دانستند كه زمين نه مركز جهان و نه ثابت است، بلكه خود متحرك بوده و به دور خورشيد نيز مي‌چرخد.

بر اين اساس آينده‌انديشي پيش از هر چيز پرسشگري پيرامون همه چيز را تشويق مي‌كند. اين كه انسان‌ها به خود اجازه دهند درباره‌ي همه چيز سوال كنند و هيچ چيز را بدون تفكر و انديشه نپذيرند، بزرگترين توفيق آينده‌انديشي است. اگر پرسشگري به رويه‌اي اجتماعي مبدل شود، آن گاه مي‌‌توان درباره‌ي آينده نيز پرسش‌هايي را مطرح كرد. هنگامي كه افراد به خود اجازه نمي‌دهند درباره‌ي حال و حتا گذشته‌هاي دور و نزديك اجتماعي خود پرسشي را مطرح كنند، چگونه مي‌توان از آن‌ها انتظار داشت كه به پرسشگري پيرامون آينده روي آورند؟

اگر از خود بپرسيم كه “چه عواملي منجر به كمبود آب در بسياري از مناطق جهان كه پيش از اين از آب كافي برخوردار بودند، شده است؟” آن گاه مي‌توانيم بپرسيم كه “تداوم اين روند در آينده چه مناطق ديگري را به كم آبي دچار خواهد ساخت؟” يا اگر ريشه‌هاي فقر در جوامع گوناگون را شناسايي كنيم، آنگاه مي‌ِتوانيم از رشد آن‌ها در آينده جلوگيري كنيم يا دست كم براي محدود ساختن آن‌ها راه‌كارهايي را ارايه دهيم. يادآوري اين نكته ضروري است كه مقدمه‌ي پرسشگري، “آزاد انديشي” است. در حقيقت پرسشگري دستاورد انديشه‌ي آزاد افراد است.

آينده‌انديشي به آزادانديشي بيش از هر چيز ديگري نيازمند است. بدون داشتن ذهني آزاد نمي‌توان آن را به ذهني آينده‌انديش مبدل ساخت. آينده‌انديشي اجتماعي نيز از اين مقوله خارج نيست و شايد نياز آن به آزادانديشي بيش از آينده‌انديشي فردي است. اما آنچه كه آزاد انديشي را به ارمغان مي‌آورد آمادگي فردي براي آغاز تغيير ذهني و رهايي از پارادايم‌هاي فكري گذشته است. اگر قرار باشد درباره‌ي آينده نيز همان‌ گونه بينديشيم كه هميشه مي‌انديشيديم، بديهي است كه به هيچ فكر تازه‌اي دست نخواهيم يافت. بازنگري در قالب‌هاي فكري پيشين و آماده ساختن آن‌ها براي پذيرش افكار و ايده‌هاي نوين پيش‌شرط تربيت ذهن‌هاي آزاد انديش است.

هنگامي كه آزاد انديشي در سطح و عمق جامعه به عنوان يك ارزش سرمايه‌آفرين براي آينده پذيرفته شود، مي‌توان اميدوار بود كه هر روز استعدادهاي ناشناخته‌ي بيشتري براي ساختن آينده‌هاي مرجح اجتماعي شكوفا شوند. فراموش نكنيم كه آزاد شدن انرژي‌هاي ذهني در مسير آينده‌انديشي نيازمند مديريت و برنامه‌ريزي‌هاي اجتماعي است به گونه‌اي كه هر فرد صاحب انديشه‌اي در جايگاه صحيح اجتماعي خويش قرار گيرد تا بتواند با پرورش ايده‌هاي خود و تلاش براي محقق ساختن آن‌ها به عنوان عضوي از جامعه نقش خود را به درستي ايفا نمايد.

[ad_2]

لینک منبع

شغل هایی که در آینده منقرض می‌شود

[ad_1]

اندیشکده روابط بین الملل: مشاغل،‌ کسب‌وکارها و صنایع همراه با زمان می‌آیند و می‌روند. مقدار کمی از مشاغل در طول نسل‌های مختلف باقی می‌مانند و بعید است که حتی بزرگترین نام‌ها در کسب‌وکار امروز در قرن آینده حتی وجود داشته باشند. اوضاع تغییر می‌کند و کار زیادی از شما بر نمی‌آید. و زمانی که این اتفاق بیفتد، شغل‌ها نیز تغییر می‌کنند. توضیح اینکه که کدام شغل‌ها در معرض بیشترین خطر قرار دارند، کار آسانی نیست ولی با نگاهی به آمار و ارقام می‌توان به نتایج جالبی رسید.

با نگاهی به آمار اشتغال منتشر شده توسط دفتر آمار نیروی کار ایالات متحده در خصوص رشد و افت مشاغل، مشاهده می‌کنیم که برخی از مشاغل با سقوط شدیدی مواجه شده‌اند و حتی ممکن است در دهه آینده خبری از آن‌ها نباشد.

با نگاهی به آمار اشتغال منتشر شده توسط دفتر آمار نیروی کار ایالات متحده در خصوص رشد و افت مشاغل، مشاهده می‌کنیم که برخی از مشاغل با سقوط شدیدی مواجه شده‌اند و حتی ممکن است در دهه آینده خبری از آن‌ها نباشد. هر چند مطمئنا این مشاغل احتمالا در آنیده نیز وجود خواهند داشت ولی نقش‌ آنها به سرعت در حال کمرنگ‌تر شدن است. چیت‌شیت ۷ مورد از مشاغلی که ممکن است در دهه آینده وجود نداشته باشد را معرفی کرده است:

رانندگان
دنیا همواره دارای راننده خواهد بود و ما نیز احتمالا تا ۱۰ سال آینده هنوز رانندگی خواهیم کرد ولی بسیاری از منابع تاکید کرده‌اند که دنیا در حال تغییر به سمت رانندگی خودکار است. اتومبیل‌های خودران تنها چند سال با ما فاصله دارند و زمانی که جایگزین شوند، این تغییر تنها گریبانگیر خودروهای شخصی ما نخواهد بود؛ وسایل حمل‌ونقل عمومی و تریلی‌های ۱۸ چرخ، همه چیز تحت تاثیر قرار خواهند گرفت.

کشاورزان
همه کشاورزان تا ۱۰ سال آینده بیکار نمی‌شوند ولی همانطور که در دو نسل گذشته مشاهده کرده‌ایم نقش آنها بسیار کمرنگ خواهد شد. زمانی اغلب آمریکایی‌ها کشاورز بودند. ولی در حال حاضر تنها ۲٫۲ میلیون کشاورز در سراسر آمریکا وجود دارد و زمین‌های کشاورزی نیز روز به روز کوچکتر می‌شوند. تکنولوژی باعث شده تا افراد کمتری با بازده بیشتر به تولید محصولات کشاورزی و حتی گوشت بپردازند.

پستچی‌ها
تعداد کارمندان اداره پست در حال کاهش است و دلایل متعددی برای این وجود دارد. شرکت‌های خصوصی بخشی از بار پستی را بر دوش می‌کشند. ولی همانند بسیاری از دیگر شرکت‌ها، تکنولوژی متهم اصلی است. حاملان نامه، نمی‌توانند ایمیلتان را به شما تحویل دهند، علاوه بر این تجهیزات سیستم پستی بسیار خودکار و به‌روزتر شده و نیاز به کارمندان به ندرت کمتری دارد. پستچیان بیشترین سرعت ناپدید‌شدن را در میان مشاغل آمریکا به نام خود ثبت کرده‌اند.

گویند‌ه‌های رادیو و تلویزیون
صنعت رادیو و گویندگی، صنعت دیگری است که شاید در آینده به کل، از بین نرود ولی در حال کوچک‌شدن است. این موضوع بدین معناست که جایگاه‌های کمتری در این صنعت وجود خواهد داشت. به طور کلی، گزارشگران خبری پول چندانی به دست نمی‌آورند. با وجود کار سخت، میزان پرداختی به خبرنگاران بسیار کم است.

جواهرسازان
جهانی‌شدن باعث شده که صنعت جواهرات آمریکا نیز با سقوط مواجه شد. البته جواهرسازان محلی همواره وجود خواهند. بر اساس آمار BLS تنها ۳۳ هزار نفر جواهرساز در آمریکا وجود دارد و در هشت سال آینده این میزان ۱۱ درصد کاهش خواهد داشت.

ماهیگیران
ماهیگیران حرفه‌ای با خطرات زیادی در شغل خود مواجه هستند. تکنولوژی باعث شده که افراد کمتری برای یک صید به کار گرفته شوند. واردات غذاهای دریایی و همچنین ماهی پرورشی بسیار ارزان‌تر و محبوب‌تر بوده است. مسئله زیاده روی در ماهیگیری نیز باید در نظر گرفته شود. واقعیت این است که تغییرات اقلیمی تاثیر شگرفی روی زندگی آبزیان و میزان ماهی‌های موجود گذاشته است.

ناشران و چاپ‌کنندگان
صنعت چاپ و نشر، حداقل در مفهوم قدیمی خود، یک صنعت رو به نابودی است. تکنولوژی ما را وارد قلمرو دیجیتال کرده و موجب کاهش روزنامه چاپی و افزایش کتاب‌های الکترونیک شده است. ما همواره کتاب منتشر خواهیم کرد، ولی افرادی که با روشهای قدیمی کتاب تولید می‌کردند احتمالا در آینده نزدیک باید به دنبال شغلی دیگر برای خود باشند.

[ad_2]

لینک منبع

جنگ نامتقارن و استراتژي وحشت

[ad_1]


حسين اژدر

شاید بخشی از جنگ نامتقارن را بتوان ازآنجاکه از ابزارهای تاکتیکی ساده برای به انجام رساندن عملیات‌های شهری حداکثر استفاده می‌کند به «سلاح فقرا» تشبیه کرد ؛ چرا که به بسیاری از بازیگران صحنه‌ی نبرد که جز ابزارهای نظامی ساده و بسیار محدود چیزی در اختیار ندارند اجازه می‌دهد از قابلیت آسیب‌رسانی کاملاً غیرمتناسب با ابزارهای نظامی در دستشان برخوردار باشند.
اندیشکده روابط بین الملل: بهره‌جویی از تاکتیک‌های مؤثری همچون ایجاد وحشت و جنگ روانی پیرامون بزرگ‌نمایی توانایی‌های درگیری در نیروهای شبه‌نظامی مستقر در عرصه‌ی نبرد و نیز شگردهای تبلیغاتی چندرسانه‌ای برای بزرگ‌نمایی درباره توانایی‌های نظامی در تسخیر شهرها و نیز استفاده از باورهای فرقه‌ای برای ایجاد جذابیت و مشروعیت در دید گروهی از مردمان و سرمایه‌گذاران می‌تواند به همان اندازه در جنگ مؤثر باشد که تاکتیک بهره‌جویی از سلاح‌های نامتعارف در درگیری‌های نظامی نامتقارن.
به‌واقع استفاده از روش‌های نامتعارف و حتی وحشیانه به همان اندازه درنتیجه‌ی جنگ و نامتقارن کردن آن همان‌قدر مؤثر خواهد بود که استفاده از سلاح‌های کشتارجمعی و فوق مدرن.
این به آن معناست که به راه انداختن جنگ نامتقارن به‌عنوان گزینه‌ای مؤثر در ظفرمندی فقط و فقط در اختیار کشورهای با توانایی بهره‌مندی از ابزارهای نامتعارف نمی‌باشد بلکه می‌تواند در خدمت گروه‌های شبه‌نظامی با ابزارهای سبک و تاکتیک‌های مؤثر باشد.
باید توجه داشت که نامتشابه ترین دشمن ،دشمنی است که پیش‌بینی اعمالش مشکل‌تر باشد.اگر ما قبلاً می‌دانستیم که حریفمان چگونه می‌خواهد از عدم تشابهات ما با خودش بهره برد ،می‌توانستیم دکترینی ویژه را به‌منظور مقابله با اقدامات وی پیش‌بینی و توسعه و در نهایت پیشنهاد دهیم۱٫
صادقانه می‌توان بر این اظهارنظر تأکید کرد که نیروهای محاربی همچون داعش در جنگ، به روش نامتشابه ظاهر خواهند شد، چرا که عدم توانایی آن‌ها از بهره بری از لجستیک سنگین و نداشتن پایگاه اجتماعی در صحنه نبرد،آن‌ها را به استفاده از سلاح‌های سبک و کارآمد؛تاکتیک‌های خشن و نامتعارف و تبلیغ سریع بر پایه تاکتیک روانی ایجاد وحشت تشویق می‌کند.
برای شبه‌نظامیانی همچون داعش جنگ تنها زمانی می‌تواند مؤثر و ظفرمندانه باشد که در برابر دشمن از ابزارها و تاکتیک‌های غیرقابل پیش‌بینی تر، حداکثر استفاده را بکند.
تکنیک‌های نامتقارن سازی در نبرد تهاجمی در گستره‌ی تاریخ از عقبه‌ی قابل قبولی برخوردار است.
۱- رک: دکترین نبرد نامتقارن-سرهنگ کلینتون جی انکرو و سرهنگ دوم مایکل دی بورک-مترجم سیاوش دانیالی-ماهنامه خلیج‌فارس و امنیت


استراتژی وحشت جنگ نامتقارن حسین اژدر داعش


درباره سیدعبد المجید زواری

مدیر اندیشکده روابط بین الملل، مدیر موسسه مطالعاتی احیا صنایع نرم ،
مدرس دانشگاه آزاد ، دانشجوی دکتری روابط بین الملل، روزنامه نگار و تحلیل گر مسایل بین الملل
اینستاگرام: https://www.instagram.com/majidzavari/
توییتر: @MajidZavari
تلگرام: Majid. Zavari



bigtheme


[ad_2]

لینک منبع

آينده ‌شناسي‌ و آينده ‌نگري‌

[ad_1]

درآمد: زندگي‌ آدمي‌ و آينده ‌نگري‌

اندیشکده روابط بین الملل: آينده ‌نگري‌ به‌ ديرينگي‌ خودآگاهي‌ تاريخي‌ آدمي‌ است‌. از آن‌ زمان‌كه‌ آدمي‌ به‌ هستي‌ تاريخمند و سپس‌، تاريخمندي‌ هستي‌ خويش‌اندك‌ آگاهي‌ يافت‌، پيش‌بيني‌ و نيز پيشگويي‌ رويدادهاي‌ گوناگون‌آينده‌، بويژه‌ رويدادهاي‌ طبيعي‌ و سياسي‌ – اجتماعي‌ از اهميتي‌ گاه‌سرنوشت‌ساز برخوردار شد. جادوگران‌ و طالع‌بينان‌، در كنار تجربه ‌آموختگان‌ انديشه‌گر قوم‌، هريك‌ به‌ گونه‌يي‌، از سير حوادث‌ وآينده‌ پديده‌هاي‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌ گفتند و پيش‌بيني‌ روشمند فراطبيعي ‌نگرانه‌، تبلور خويش‌ را در تبيين‌ اسطوره‌يي‌ جهان‌ و ادوارگوناگون‌ سير حوادث‌ و نقشبازي‌ شخصيتهاي‌ فراتاريخي‌ يافت‌ وجهان‌نگري‌ نظام‌مند هر قوم‌ پديد آمد.

واقعيت‌ سرسخت‌ طبيعت‌ و اجتماع‌ عرضه‌ طرحي‌واقع‌گرايانه‌تراز سير رويدادها را تحميل‌ كرد و آرام‌ آرام‌ فيلسوفان‌ طبيعت‌ وفيلسوفان‌ تاريخ‌ پديد آمدند تا تبييني‌ عقلانيتر و مرتبط با واقعيت‌گذشته‌ و حال‌ از رويدادها و آينده‌ سير آنها عرضه‌ كنند و بدين‌سان‌علوم‌ طبيعي‌ و درصدد آنها فلسفه‌ سياسي‌ و جامعه‌شناسي‌ و كمابيش‌ آميخته‌ با نگرشهاي‌ كل‌گرايانه‌ گوناگون‌ فلسفي‌ از سوي‌ ديگر، شكل‌گرفيند و در هر روز تاريخي‌ به‌ كشف‌ عرصه‌يي‌ جديد رسيدند.

گام‌ يكم‌: علم‌، فلسفه‌، و آينده ‌نگري‌
به‌ اين‌ ترتيب‌، دانش‌، در معناي‌ عام‌ و خاص‌ كهن‌ و نوين‌ خويش‌با آينده‌نگري‌ و پيش‌بيني‌ آينده‌ همراه‌ بود و چنان‌ شد كه‌ توانمندترين‌مكتبهاي‌ فلسفه‌ علم‌ سده‌ بيستم‌ قدرت‌ پيش‌بيني‌ را از ويژگيهاي‌ علم‌و گزاره‌هاي‌ علمي‌ دانستند.
علوم‌ طبيعي‌، بنابر ماهيت‌ خويش‌، ويژگي‌ و توان‌پيش‌بيني‌كنندگي‌ خود را در تماشاكه‌ تمدن‌ پيشرونده‌ آدمي‌ به‌ نمايش‌گذاشت‌. ماهيت‌ موضوع‌ و روش‌ علوم‌ طبيعي‌ بيشترين‌ شمارانديشمندان‌ را به‌ توافقي‌ فراگير در خصوص‌ روابط علت‌ و معلولي‌رويدادها، شمار نسبتا اندك‌ عوامل‌ اثرگذار در يك‌ دستگاه‌ يا يك‌جريان‌، و نهايتا، پيش‌بيني‌پذيري‌ رويدادهاي‌ طبيعي‌ را تشكيل‌ داد وطيفي‌ از جبرگراي‌، باشدت‌ و ضعفهاي‌ گوناگون‌ پديد آمد كه‌ تنهااصل‌ عدم‌ قطعيت‌ هايزنبرك‌ و بروايت‌ رسمي‌ مكانيك‌ كوانتمي‌ (مكتب‌ كپنهاگ‌) ضربه‌ئي‌گران‌، دست‌ كم‌ در عرصه‌ زيراتمي‌، بر آن‌وارد ساخت‌. اما به‌ هر حال‌ در اين‌ روايت‌ نيز (اصل‌ انطباق‌) جهان‌متعارف‌ را چونان‌ حالتي‌ حدي‌ در زير فرمان‌ عليت‌ نگه‌ داشت‌ وموضوع‌ پيش‌بيني‌، دست‌ كم‌ در جهان‌ فرااتمي‌، تقريبا از سوي‌ همه‌دانشوران‌ پذيرفته‌ شد.
در علوم‌ انساني‌، ماهيت‌ موضوع‌ و روش‌ همواره‌ موجب‌جلوه‌يي‌ شديد يا ضعيف‌ از اصل‌ عدم‌ قطعيت‌، در كنار جبرگرايي‌تاريخي‌ ـ اجتماعي‌ و تاريخي‌گراييهاي‌ گوناگون‌، شده‌ است‌. اما درعلوم‌ انساني‌ نيز، از همان‌ سپيده‌دمان‌ تاريخ‌، پيش‌بيني‌ آينده‌، آمادگي‌براي‌ آن‌ و حتي‌ طراحي‌ آينده‌ و كوشش‌ براي‌ تعيين‌ آگاهانه‌ و ارادي‌تاريخ‌، دغدغه‌ خاطر فرزانگان‌ قوم‌ و بويژه‌ فيلسوفان‌ بوده‌ است‌.كتاب‌ جمهوري‌ (رآيين‌ كشورداري‌) افلاطون‌ مثل‌ اعلاي‌ طراحي ‌فيلسوفانه‌ جامعه‌، بر پايه‌ تبيين‌ فلسفي‌ خاص‌ جهان‌، است‌. مصلحان‌اجتماعي‌، سياستمداران‌، و حتي‌ عارفان‌، سوفيستهاي‌ رنگارنگ‌ وآشوب‌گرايان‌ (رآثار شيستهاي‌) گوناگون‌، هر يك‌ به‌ گونه‌اي‌، به‌ آينده‌نظر داشته‌اند. گذشته‌ از جامعه‌ مطلوب‌ آينده‌انديشان‌ ديني‌، نخستين‌نمود ترسيم‌ جامعه‌ مطلوب‌ آينده‌ رادر آثار فيلسوفان‌ مي‌يابيم‌ كه‌ درچارچوب‌ نگرش‌ فلسفي‌ خاص‌، و متأثر از اوضاع‌ سياسي‌ ـ فرهنگي‌ـ اقتصادي‌ ـاجتماعي‌ جاري‌، آرمانشهر خويش‌ را بر تاروپود تخيل‌فلسفي‌ طرح‌ مي‌كنند و نامهايي‌ برگرفته‌ از جهان‌بيني‌ و آرمانهاي‌مرتبط با آن‌ بر آرمانشهرها مي‌نهند: از شهر خدا (ي‌آوگوستين‌)قديس‌ و مدينه‌ فاضله‌ (ي‌ فارابي‌) تا شهر آفتاب‌ (كامپانلا) و اتوپيا(ي‌ مور). ابن‌ خلدون‌ مي‌كوشد تا از نيروهاي‌ محركه‌ جوامع‌ و تاريخ‌تبييني‌ علي‌ به‌ دست‌ دهد. سپس‌، بر پايه‌ ميراث‌ تحليلگران‌ پيشروي‌چون‌ فرانسيس‌ بيكن‌، تحليل‌گراني‌ چون‌ فوريه‌، ريكاردو،سن‌سيمون‌ و نهايتا ماركس‌ از يك‌ سو و آدام‌ اسميت‌ و جان‌استوارت‌ ميل‌ از سوي‌ ديگر، فلسفه‌ سياسي‌ به‌ سوي‌ علمي‌ شدن‌ گام‌برمي‌دارد و در نگاه‌ به‌ آينده‌ ماركي‌ از صرف‌ (تعبير جهان‌) (بسان‌كاري‌ كه‌ به‌ گمان‌ او مشغله‌ فيلسوفان‌ پيش‌ از او بوده‌ است‌) دست‌مي‌كشد و بر آن‌ است‌ تا، به‌ مثابه‌ يك‌ فيلسوف‌، به‌ (تغيير جهان‌)بپردازد. نسلهاي‌ رنگارنگ‌ پس‌ از او، از مخالف‌ و موافق‌، هر يك‌ به‌گونه‌اي‌ به‌ آينده‌ انديشيده‌اند و اين‌ امر با رشد جامعه‌ و جمعيت‌ وپديد آمدن‌ مسائلي‌ حياتي‌، اهميت‌ خويش‌ را بر تارك‌ مبرمترين‌مسائل‌ بشري‌ به‌ نمايش‌ گذاشته‌ است‌.

گام‌ دوم‌: مباني‌ آينده‌ شناسي‌

هرگونه‌ آينده‌نگري‌ نيازمند آينده‌شناسي‌ است‌ و آينده‌شناسي‌، بااتكاء بر پيشفرضهايي‌ در خضوض‌ وجود گونه‌اي‌ ارتباط و توالي‌ميان‌ رويدادها، نيازمند آينده‌پژوهي‌ است‌.

آينده‌شناس‌ بر آن‌ است‌ تا آينده‌ وضعيت‌ يك‌ جزء يا يك‌ نظام‌كوچك‌ يا بزرگ‌ اجتماعي‌ يا طبيعي‌ را بشناسد. او در آينده‌شناسي‌،آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌، از نگرش‌ خاصي‌ درباره‌ چگونگي‌ پيوندرويدادها برخوردار است‌.

در اين‌ نوشته‌، نگارنده‌ تنها به‌ آينده‌شناسي‌ اجتماعي‌ (در جلوه‌هاو زير رشته‌هاي‌ گوناگون‌ آن‌) توجه‌ دارد و به‌ آينده‌شناسي‌ در زمينه‌ ورويدادها و پديده‌هاي‌ طبيعي‌ نمي‌پردازد.

شناخت‌ دقيق‌ آينده‌ بر دو پايه‌ استوار است‌:

۱ـ اين‌ پيشفرض‌ اثبات‌ شده‌ يا پذيرفته‌شده‌ كه‌ آينده‌ ادامه‌ حال‌ است‌جنان‌ كه‌ حال‌ ادامه‌ گذشته‌ است‌. بدين‌ معني‌ كه‌ با دانستن‌ حالت‌ يك‌نظام‌ در هر زمان‌ و با دانستن‌ چگونگي‌ فرايند تحول‌ آن‌ نظام‌ مي‌توان‌هر حالت‌ آتي‌ آن‌ را تعيين‌ كرد (چنان‌ كه‌ هر حالت‌ گذشته‌ آن‌ نيزتعيين‌پذير است‌). چنين‌ ديدگاهي‌ در طيف‌ گسترده‌ و رنگارنگ‌جبرگرايي‌ اجتماعي‌ ـ تاريخي‌ جا مي‌گيرد و در منظر آن‌ مي‌توان‌ باشناخت‌ وضعيت‌ كنوني‌ نظام‌ اجتماعي‌ و كاركرد آنها، از وضعيت‌آينده‌ آن‌ اجزا و كاركرد آنها آگاه‌ شد.

۲ـ شناخت‌ دقيق‌ همه‌ اجزاي‌ نظام‌، كاركرد آنها و چگونگي‌ ميان‌كنش‌ آنها با عوامل‌ بيرون‌ از نظام‌.

در ارتباط با نخستين‌ پايه‌، انواع‌ فلسفه‌هاي‌ تاريخ‌، با اعتقاد به‌جبر مطلق‌ از يك‌ كران‌ و عدم‌ قطعيت‌ از كران‌ ديگر، بحثهاي‌گوناگوني‌ را مطرح‌ كرده‌اند. جبرگرايي‌ مطلق‌ صورتهاي‌ گوناگوني‌، ازتاريخي‌گراييهاي‌ گوناگون‌، جبر فوق‌طبيعي‌، جبرگرايي‌ علمي‌ و… .حركت‌ دوري‌ ر چرخه‌يي‌ را در برمي‌گيرد و عدم‌ قطعيت‌ از اعتقاد به‌نقش‌ بي‌همتاي‌ شخصيت‌ در تاريخ‌ تا تبيين‌ آشوب‌انديشانه‌ و اعتقادبه‌ تفويض‌ و اختيارمطلق‌ را، در فلسفه‌هاي‌ گوناگون‌، از نگرش‌بعضي‌ از نحله‌هاي‌ ديني‌ تا اگزيستاليسم‌سارتري‌، شامل‌ مي‌شود.

در ارتباط با دومين‌ پايه‌، شناخت‌ اجزا، از يك‌ سو، بر قبول‌ وجودارتباط عيني‌ ميان‌ اجزاي‌ نظام‌ و كنش‌ و واكنش‌ ميان‌ آنها و عوامل‌بيرون‌ از نظام‌ و از شوي‌ ديگر، بر امكانپذيري‌ شناخت‌ عينيت‌ اجزا،ارتباط ميان‌ آنها، و كنش‌ و واكنش‌ آنها با يكديگر و با عوامل‌ بيرون‌ ازنظام‌ استوار است‌.

هرگاه‌ وجود ازتباط علت‌ و معلولي‌ خاصي‌ را ميان‌ اجزاي‌تشكيل‌دهنده‌ يك‌ نظام‌ اجتماعي‌ و ميان‌ حالات‌ اجزا در زمانهاي‌مختلف‌ و در سير تاريخي‌ كليت‌ نظام‌ بپذيريم‌ اين‌ نكته‌ را نيز بايدبپذيريم‌ كه‌، از يك‌ سو، اجزاي‌ دروني‌ و بيروني‌ نظام‌ چنان‌ متعددندكه‌ شناخت‌ اجزا، ارتباطها و ميان‌ كنشها، كاركردها، فرايندها و درنهايت‌، شناخت‌ برايند كلي‌ حركت‌ نظام‌ بسيار دشوار است‌ و از سوي‌ديگر، عامل‌ انساني‌، با عدم‌ قطعيتهاي‌ خاص‌ خود در تأثيرگذاري‌،دخالت‌ دارد و از قطعيت‌ چگونگي‌ تحولي‌ نظام‌ مي‌كاهد.

گام‌ سوم‌: تثبيت‌ آينده ‌شناسي‌ و آينده ‌پژوهي‌

علي‌رغم‌ وجود ديدگاهها و تبيينهاي‌ گوناگون‌ در خصوص‌آينده‌نگري‌ و آينده‌شناسي‌، علاقه‌ آدمي‌ به‌ آينده‌ متن‌ مشترك‌ همه‌آينده‌شناسيها را تشكيل‌ داده‌ است‌. آدمي‌ همواره‌ به‌ دنبال‌ يافتن‌روشهاي‌ نظام‌مند و قانونمند و قانونمند براي‌ پيش‌بيني‌ تحولاتن‌آينده‌، بويژه‌ در ارتباط با پديده‌هاي‌ جوي‌ و ديگر پديده‌هاي‌ طبيعي‌ وهمچنين‌ پديده‌هاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌، بوده‌ كه‌ اين‌ خود برپيشفرض‌ وجود نظم‌ ويژه‌ در سير رويدادها استوار بوده‌ است‌. درسير تمدن‌ غيبگويان‌، فال‌بينان‌، اخترگويان‌، شاعران‌ پيشگو جاي‌خود را به‌ فيلسوفان‌، اخترشناسان‌ و دانشمندان‌ علوم‌ طبيعي‌ و علوم‌انساني‌ دادند. با پديد آمدن‌ حوزه‌هاي‌ معرفتي‌ گوناگون‌ در علوم‌طبيعي‌ و علوم‌ انساني‌ و رشد تخصص‌گرايي‌ و افزون‌ شدن‌ عوامل‌ ومسائل‌ اجتماعي‌ آينده‌شناسي‌ به‌ دوران‌ نوين‌ احراز هويت‌ پا نهاد و،پس‌ از تلاشهاي‌ گرانقدر ه‌.ج‌.ولز در پيش‌بيني‌ و طراحي‌ آينده‌اوسيپ‌ فلشتايم‌ آينده‌نگر آلماني‌، در سال‌ ۱۳۲۲ اصطلاح‌(آينده‌شناسي‌) را در ارتباط با برنامه‌هاي‌ مربوط به‌ سمتگيري‌ جوامع‌نسبت‌ به‌ آينده‌ ساخت‌. با تلاشهاي‌ پرتوان‌ دوژوونل‌ فرانسوي‌ و فرديولاك‌ هلندي‌، توجه‌ به‌ طرح‌ريزي‌ آينده‌ محتمل‌ و مطلوب‌ و توانايي‌آدمي‌ در به‌ اصور درآوردن‌ آينده‌ اهميتي‌ ويژه‌ يافت‌.
با پديد آمدن‌ و تثبيت‌ حوزه‌ آينده‌شناسي‌ در اروپا (آينده‌پژوهي‌)(FS) در امريكا آغاز شد و بسرعت‌ رشد كرد و بويژه‌ مؤسسه‌ هادسن‌ ومؤسسه‌ پژوهشي‌ استفزد و كساني‌ چون‌ هرمن‌كان‌، و يليس‌ هارمن‌ ورابرت‌ ثئوبالد جايگاهي‌ ويژه‌ به‌ آينده‌پژوهي‌ بخشيدند و با تأسيس‌(انجمن‌ آينده‌ جهان‌) توجه‌ مردم‌ به‌ مطالعه‌ آينده‌ و برنامه‌ريزي‌ آينده‌بيش‌ از پيش‌ جلب‌ شد چنان‌ كه‌ در (نخستين‌ كنفرانس‌ جهاني‌ آينده‌)در تير ماه‌ ۱۳۵۹ كه‌ در تورنتوي‌ كانادا برگزار شد، بيش‌ از ۶۰۰۰ نفرشركت‌ كردند.
پس‌ از ادبيات‌ آرمانشهري‌ چندين‌ سده‌يي‌، آينده‌شناسي‌، دراواسط سده‌ بيستم‌، عمدتا در ارتباط با مسائل‌ نظامي‌ آغاز شد وپيش‌بيني‌ فن‌شناسي‌ و مسائل‌ راهبردي‌ نظامي‌ به‌ صورت‌ آماج‌آينده‌پژوهي‌ پس‌ از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ درامد. نخست‌ تئودوركارمان‌در (به‌ سوي‌ افقهاي‌ تازه‌) (۱۹۴۷/۱۳۲۶) نمونه‌اي‌ كلاسيك‌ از پيش‌بيني‌ فن‌شناختي‌ را عرضه‌ كرد و همزمان‌ با (دباره‌ جنگ‌ گرماهسته‌يي‌) (۱۹۶۰/۱۳۳۹) بررسي‌ پيوند ميان‌ تحولات‌ سلاح‌ وراهبرد نظامي‌ را به‌ نقطه‌ عطفي‌ در تحليل‌ آينده‌نگرانه‌ آينده‌شناختي‌رساند و اولاف‌ هلمر رياضيدان‌ به‌ تدوين‌ ميناي‌ نظري‌ بهره‌گيري‌ ازنظر تخصصي‌ در پيش‌بيني‌ پرداخت‌. با (فن‌ حدس‌) (۱۹۶۴/۱۳۴۳)،اثر برتران‌ دو ژوونل‌ آينده‌شناسي‌ به‌ سوي‌ كسب‌ شالوده‌ عقلاني‌ وفلسفي‌ حركت‌ كرد. ابتكار (فرهنگستان‌ فنون‌ (ر هنرها) و علوم‌امريكا) در تشكيل‌ كميسيوني‌ درباره‌ سال‌ ۲۰۰۰ بحث‌ عرضه‌ برنامه‌و پيش‌بيني‌ الگوهاي‌ اجتماعي‌ براي‌ طراحي‌ نهادهاي‌ جديد را به‌عرصه‌اي‌ علمي‌ ـ دانشگاهي‌ كشاند. گزارشي‌ كه‌ اين‌ كميسيون‌ درسال‌ ۱۳۴۶ عرضه‌ كرد نخستين‌ مطالعه‌ جامع‌ و گستردهئآينده‌شناسي‌ در امريكاست‌. دنيس‌ ميدوز و همكارانش‌ در (مؤسسه‌فن‌شناسي‌ مسچوسيتس‌) ((M.I.T. بر پايه‌ بررسيهاي‌ باشگاه‌ رم‌ دست‌ به‌بررسي‌ نئوكلاسيك‌ معروفي‌ زدند كه‌ در سال‌ ۱۳۵۱ (ر۱۹۷۲) به‌صورت‌ كتاب‌ معروف‌ (محدوديت‌ رشد) عرضه‌ شد. در اين‌ اثر پنج‌عامل‌ (جمعيت‌)، توليد (مواد غذايي‌، آلودگي‌ محيط زيست‌)،(بهره‌برداري‌ از منابع‌ احياء نشدني‌)، و (فرايند صنعتي‌ شدن‌) باديدگاهي‌ مالتوسي‌ مورد توجه‌ قرار گرفتند. آنان‌ با تكيه‌ بر فرضيه‌هاي‌مستخرج‌ از الگوي‌ كامپيوتري‌ كنش‌ و واكنش‌ ميان‌ گرايشهاي‌اجتماعي‌ – اقتصادي‌ گوناگون‌ در جهان‌ و با بدبيني‌ نسبت‌ به‌ نهادهاي‌موجود و با توجه‌ به‌ گسترش‌ بي‌زويه‌ شهرها، بيكاري‌، بي‌اعتباري‌ارزشهاي‌ سنتي‌، تورم‌، بحرانهاي‌ اقتصادي‌ ملي‌ ـ بين‌المللي‌ و بااحساس‌ بي‌بست‌ ناشي‌ از امكان‌ناپذيري‌ تداوم‌ رشد به‌ شيوه‌ كنوني‌،توجه‌ خود را به‌ رشد جمعيت‌، توسعه‌ صنعتي‌، آلودگي‌ فزاينده‌ محيطزيست‌، توليد ناكافي‌ غذا و از ميان‌ رفتن‌ منابع‌ طبيعي‌ معطوف‌ساختند و با تأكيد بر رشد آنها به‌ صورت‌ تصاعد هندسي‌، محدوديت‌رشد و فرو پاشي‌ نظم‌ جهاني‌ بر اثر ادامه‌ رشد عوامل‌ منفي‌ با آهنگ‌كنوني‌ را اعلام‌ داشتند و بر لزوم‌ ايجاد انقلابي‌ كوپرنيكي‌ در ذهن‌،براي‌ ارزيابي‌ دوباره‌ اعتقاد به‌ رشد بي‌پايان‌ و اسرافكاري‌ بي‌حد،تأكيد كردند. گزارش‌ دوم‌ باشگاه‌ رم‌ با عنوان‌ (استراتژي‌ براي‌ فردا)خود كوششي‌ در عرضه‌ راه‌ حلي‌ براي‌ اين‌ معضل‌ بود و بر لزوم‌ رشدانداموار در برابر رشد ناانداموار جوامع‌، با توجه‌ به‌ لزوم‌ پيوندانداموارتر بين‌ اجزاي‌ نظام‌ جهاني‌، تاكيد مي‌ورزيد. گزارش‌ جهان‌۲۰۰۰ به‌ رئيس‌جمهور امريكا (سال‌ ۱۳۶۰)بسياري‌ از توصيه‌هاي‌ميدوز و همكارانش‌ را تكرار مي‌كرد كه‌ از آن‌ ميان‌ آهنگ‌ رشد صفربراي‌ جمعيت‌، پايين‌ آوردن‌ سطح‌ توليد صنعتي‌، نياز به‌ مهار آلودگي‌محيط زيست‌، بازيافت‌ مواد، ساخت‌ كالاهاي‌ بادوامتر باتعميرپذيري‌ بيشتر و حركت‌ از ساخت‌ كالاي‌ مصرفي‌ به‌ سوي‌اقتصادي‌ خدماتيتر قابل‌ توجه‌ هستند.

گام‌ چهارم‌: گرايشها و روشها در آينده ‌پژوهي‌
با عشق‌ و بيم‌ آدمي‌ نسبت‌ به‌ آينده‌ و در پي‌ پيش‌بينيهاي‌ گوناگون‌اسطوره‌اي‌، طالع‌بينانه‌، اخترگويان‌، غيبگويانه‌، تخيلي‌ ـ فلسفي‌ وتاريخي‌ ـ فلسفي‌، با پايان‌ گرفين‌ قرون‌ وسطي‌ و اهميت‌ يافتن‌ روش‌علمي‌ نوين‌ و فزوني‌ گرفتن‌ نقش‌ معرفت‌ و دانايي‌ در قدرت‌ وتوانايي‌ آدمي‌، رويارويي‌ با آينده‌، پيش‌بيني‌ و حتي‌ تغييردهي‌ وطراحي‌ آن‌ اهميتي‌ روزافزون‌ يافت‌. معرفت‌ تاريخ‌ با عبور از نگرش‌اسطوره‌اي‌ به‌ فلسفه‌ تاريخ‌ در جلوه‌هاي‌ گوناگون‌ آن‌ (از فلسفه‌ تاريخ‌ديني‌، عرفاني‌، روح‌گرايانه‌ تا نگرش‌ اشپنگلر و توين‌بي‌)، پا به‌عرصه‌اي‌ نهاد كه‌ در آن‌ علوم‌ سازمان‌، سيبرسك‌ و نگرش‌ سيستمي‌،و پردازشها و شبيه‌سازيهاي‌ كامپيوتري‌ (به‌ عنوان‌ علم‌ اصلي‌ يا كمكي‌در زمينه‌ تحليل‌ مسائل‌ گوناگون‌ اجتماعي‌) جايگاه‌ ويژه‌اي‌ يافتند.
گروه‌ها و افراد گوناگوني‌ به‌ قصد پيش‌بيني‌ آينده‌، آماده‌ شدن‌براي‌ آن‌ و ت‌.ثيرگذاري‌ بر رويدادهاي‌ آن‌، يافتن‌ راهها و ابزارهاي‌گوناگون‌ برخورد با انواع‌ آينده‌هاي‌ قابل‌ تصور، و به‌ منظور كمك‌ به‌اتخاذ سريع‌ ايستار مناسب‌ در برابر تغييرات‌ اساسي‌ در جامعه‌اي‌ باصنايع‌ پيچيده‌ و ارتباط تنگاتنگ‌ ميان‌ اجزا، به‌ آينده‌پژوهي‌پرداخته‌اند تا با درك‌ روابط موجود ميان‌ اجزاي‌ نظامهاي‌ پيچيده‌اجتماعي‌ از يك‌ سو و روابط موجود از سوي‌ ديگر، قدرت‌ پيش‌بيني‌و تصحيح‌ موضع‌ در برابر آينده‌ پديد آيد.
آينده‌شناسان‌ گوناگون‌، با گرايشهاي‌ متفاوت‌ (از گرايش‌ فلسفي‌تا برخورد پراگماتيستي‌ با مسائل‌ مهم‌ اجتماعي‌) با آينده‌ رو در رومي‌شوند و در تحليل‌ و پيش‌بيني‌ آن‌ از روشهاي‌ گوناگون‌ بهره‌مي‌گيرند. اين‌ روشها طيف‌ گسترده‌ تحليل‌ سياسي‌ با چاشني‌ تخيل‌ تاتحليلهاي‌ كامپيوتري‌، از بندبازيهاي‌ گوناگون‌ در ميان‌ آمار و ارقام‌ تاحدسهاي‌ ساده‌ و از روش‌شناسيهاي‌ علوم‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌ تاالگوپردازيهاي‌ ساده‌ را دربرمي‌گيرند و همه‌ متوجه‌ گونه‌اي‌تصميم‌سازي‌ هوشمندانه‌ و آگاهانه‌ در برابر آينده‌ هستند.
آينده‌نگران‌ در برخورد به‌ آينده‌ داراي‌ دو گرايش‌ عمده‌اند. يك‌گرايش‌ بر وضع‌ موجود تكيه‌ دارد و گرايش‌ ديگر بر وضع‌ مطلوب‌.گرايش‌ نخست‌ عمدتا با نگرشي‌ كاوشي‌ ـ توصيفي‌ در پي‌ شناخت‌آينده‌هاي‌ محتمل‌ بر پايه‌ شرايط موجودند و بر آنند تا انواع‌ داده‌هاي‌اجتماعي‌ خاص‌ را به‌ پيامدهاي‌ مطلوب‌ يا بهتر و مرجح‌ هستند وبرآنند تا با به‌ تصور درآوردن‌ آينده‌هاي‌ مطلوب‌ يا مرجح‌ اتخاذتصميمهاي‌ ويژه‌اي‌ را براي‌ دستيابي‌ به‌ آينده‌ موردنظر توصيه‌ كنند.اين‌ دو گرايش‌ را مي‌توان‌ آينده‌شناسي‌ توصيفي‌ و آينده‌سازي‌ ناميد.
روشهاي‌ پيش‌بيني‌ آينده‌ متنوع‌ و بر پايه‌ پيشفرضهاي‌ گوناگون‌ ودر خدمت‌ هدفهاي‌ متنوعند. عده‌اي‌ با فرض‌ همساني‌ رويدادهاي‌كذشته‌ و آينده‌ با تحليل‌ گذشته‌ ساده‌ترين‌ آينده‌شناسيها را عرضه‌مي‌دارند. گروهي‌ با منظور داشتن‌ همه‌ متغيرهاي‌ ذيربط و توجه‌ به‌همه‌ روابط متقابل‌ و آثار محتمل‌ اجزا بر روي‌ همديگر دست‌ به‌توصيف‌ مفصلي‌ از آينده‌ مي‌زنند. افرائي‌ با درنظر گرفتن‌ جنبه‌هاي‌كليدي‌ وضعيت‌ موجود يا وضعيت‌ آتي‌ محتمل‌، با بهره‌گيري‌ ازداده‌پردازيهاي‌ كامپيوتري‌ و خلق‌ الگوهاي‌ خاص‌ به‌ شبيه‌سازي‌ حال‌يا آينده‌ مي‌پردازند و رفتار الگوها را بررسي‌ مي‌كنند تا به‌ پيامدهاي‌آتي‌ دست‌ يابند. كساني‌ به‌ گردآوري‌ و همخواني‌ كردن‌ پيش‌بينيهاي‌متخصصان‌ گوناگون‌ يك‌ حوزه‌ خاص‌ مي‌پردازند تا به‌ اجماع‌متخصصان‌ در ارتباط با سير تحولات‌ در آن‌ حوزه‌ خاص‌ دست‌يابند و سرانجام‌ اشخاصي‌ با مهارتهاي‌ ويژه‌، دست‌ به‌ پيش‌بيني‌رويدادي‌ خاص‌ در وضعيت‌ خاص‌ آتي‌ مي‌زنند و با برخورداري‌ ازسطوح‌ گوناگون‌ آموختگي‌ و مهارت‌، تخصص‌ خود را به‌ مشتريان ‌نيازمندي‌ چون‌ شركتهاي‌ بزرگ‌ مي‌فروشند.

گام‌ پنجم‌: گونه‌هاي‌ آينده ‌پردازي‌
آينده‌پردازيهاي‌ گوناگون‌ را از پايان‌ دوران‌ اسطوره‌اي‌ و آغازدوران‌ فلسفي‌ مي‌توان‌ به‌ سه‌ گروه‌ عمده‌ بخش‌ كرد:

۱ـ آينده‌پردازي‌ آرمانشهري‌ و پادآرمانشهري‌، از افلاطون‌ و مورتاهاكسلي‌ و اورول‌.

بي‌گمان‌ آثار اين‌ گروه‌، در هر دو چهره‌ روشن‌ و تاريك‌ خويش‌وبا بهره‌گيري‌ از تحليل‌ وضعيت‌ موجود . در طراحي‌ آينده‌ زيباي‌آرماني‌، يا ترسيم‌ آيندهئ سياه‌ محتوم‌، در چهارچوب‌ عدالت‌خواهي‌ ونفي‌ جلوه‌هاي‌ گوناگون‌ مسخ‌ و هويت‌زدايي‌ آدمي‌، نوشته‌ شده‌اند وتأثيري‌ عظيم‌ بر نگرش‌ همهئ كساني‌ كه‌ دغدغه‌ آينده‌ را دارند، برجاي‌گذاشته‌اند.

۲ـ ترسيم‌ خط سير تمدن‌ آينده‌ جهان‌ بر پايه‌ تحليلهاي‌ سياسي‌خاص‌، از تحليلهاي‌ ماركسيستي‌ تا تحليلها و آينده‌پردازيهاي‌فرانسيس‌ فوكوياما و ساموئل‌ هانتينگتن‌.
با افزايش‌ تحران‌ در نگرش‌ ماركسيستي‌ و بر متن‌ تحولات‌اواخر دهه‌ هفتاد تا اواخر دهه‌ هشتاد ميلادي‌، تحليل‌گران‌ اروپايي‌ وامريكايي‌ در جهارجوب‌ نگرش‌ ليبرال‌ دموكراسي‌ و سرمايه‌داري‌،تحليلهايي‌ را از جامعه‌ جهاني‌ سده‌ بيست‌ويكم‌ عرضه‌ كردند مه‌مهمترين‌ آنها در كتاب‌ (پايان‌ تاريخ‌ و واپسين‌ انسان‌) (اثر فوكوياما، ۱۹۹۲/۱۳۷۱) و مقاله‌ (برخورد تمدنها) (نوشته‌ هانتينگتن‌، تابستان‌۱۳۷۲) عرضه‌ شدند و از ديدگاههاي‌ گوناگون‌ از كشورها مورد نقدقرار گرفتند. فوكوياما چشم‌ به‌ فرايند فراگير شدن‌ ليبرال‌ دموكراسي‌دوخته‌ است‌ و ليبرال‌ دموكراسي‌ را شيوه‌ و نگرش‌ چيره‌ درتعارضات‌ عقيدتي‌ جهان‌، و واپسين‌ شكل‌ حكومت‌ مي‌داند كه‌ نقطه‌پاياني‌ است‌ بر تكامل‌ عقيدتي‌ آدمي‌. فوكوياما كه‌ با تمسك‌ به‌ گونه‌اي‌تاريخي‌گرايي‌ و بي‌توجه‌ به‌ فقر خاص‌ چنين‌ نگرشي‌ حركتي‌جهت‌دار براي‌ تاريخ‌ ترسيم‌ مي‌كند با تحولات‌ اخير در گرايشهاي‌منطقه‌اي‌ گوناگون‌ بي‌گمان‌ ناگزير براي‌ ساده‌ باوري‌ افراطي‌ خويش‌چاره‌اي‌ بيابد.
هانتينگتن‌ سياست‌پيشه‌ با تكيه‌ بر دگرگونيهاي‌ سياسي‌ اخير درجهان‌ مي‌كوشد تا در غالب‌ (برخورد تمدنها) براي‌ چهره‌ پس‌ ازجنگ‌ سرد جهان‌ الگويي‌ سياسي‌ بسازد كه‌ در آن‌ جهان‌ سده‌ بيست‌ ويكم‌ بر متن‌ كشاكش‌ بين‌ تمدنهاي‌ مهم‌، و بويژه‌ كشاكش‌ ميان‌تمدنهاي‌ متحد اسلامي‌ و كنفوسيوسي‌ در يك‌ سو و تمدن‌ غرب‌ درسوي‌ ئيگر، ترسيم‌ مي‌گردد. اروپا اين‌ تحليل‌ در پي‌ عرضه‌ رهنمود به‌دولتمردان‌ امريكا به‌ طور اخص‌ و اردوي‌ سرمايه‌داري‌ و ليبرال‌دموكراسي‌ غرب‌ به‌ طور اعم‌ است‌ و موضعگيريهاي‌ افراد، گروههاشركتها، حزبها، ملتها، و تمدنهايي‌ كه‌ درگيري‌ ميان‌ آنها پيش‌بيني‌ شده‌است‌ داشته‌ باشد. هانتينگتن‌ با عمده‌ كردن‌ مسائلي‌ چون‌ اختلاف‌ميان‌ تمدنها، افزايش‌ خودآگاهي‌ تمدني‌، ثبات‌ اختلاف‌ فرهنگي‌،رشد منطقه‌گرايي‌ اقتصادي‌ و جايگزين‌ شدن‌ مرزهاي‌ دوران‌ جنگ‌سرد با مرزهاي‌ تمدني‌ و با تأكيد بر فزايندگي‌ دشمني‌ ميان‌ اسلام‌ وغرب‌ (يا نگرش‌ غربي‌) درگيري‌ تمدني‌ به‌ طور اعم‌ و درگيري‌ ميان‌تمدن‌ غرب‌ و جبهه‌ متحد تمدنهاي‌ كنفوسيوسي‌ و اسلامي‌ به‌ طوراخص‌ را واپسين‌ مرحله‌ درگيري‌ در جهان‌ نو مي‌داند. دهها تن‌صاحب‌نظر برجسته‌ در سراسر جهان‌ (از جمله‌ در ايران‌) به‌ نقد آراي‌هانتينگتن‌ پرداختند و خود معركه‌اي‌ از آرا پديد آوردند كه‌ عرصه‌پرباري‌ براي‌ پژوهشهاي‌ سياسي‌، عقيدتي‌ و راهبردي‌ است‌.

۳ـ تحليل‌ آينده‌ جهان‌ بر پايه‌ داده‌هاي‌ صنعتي‌ و فن‌شناختي‌ ومسائل‌ مربوط به‌ رشد و توسعه‌ در جامعه‌ جهاني‌ (با پيوند تنگاتنگ‌روزافزون‌ ميان‌ اجزاي‌ گوناگون‌ آن‌) بر متن‌ الگوهاي‌ برگرفته‌ ازنگاهي‌ به‌ كليت‌ تاريخ‌ اجتماعي‌. در اين‌ ميان‌ پس‌ از آثار فلشتهايم‌ وكارمان‌ و كان‌ و ژوونل‌ الوين‌ تافلر در ۱۳۴۹ (ر ۱۹۷۰) (شوك‌ آينده‌)را منتشر كرد كه‌ خود چونان‌ ضربه‌اي‌ هشدار دهنده‌ بر اذهان‌روشنفكران‌، ديوان‌سالارها و فن‌سالارها بود. دانيئل‌ بل‌ در ۱۳۵۱ (ر۱۹۷۲) (ظهور جامعه‌ پسا صنعتي‌) را منتشر كرد. فريمن‌ و جاهودا در۱۳۵۷(ر۱۹۷۸) (آينده‌جهان‌: جدال‌ بزرگ‌) را انتشار دادند. پس‌ از آن‌فريمن‌ همراه‌ با پرز به‌ پژوهشهاي‌ نسبتا ژرفي‌ در خصوص‌ انقلابهاي‌فني‌ دست‌ زد. پژوهشگران‌ ديگري‌ چون‌ جوناتان‌ شل‌ و پل‌ كندي‌نيز به‌ آينده‌پژوهي‌ در خصوص‌ زمين‌ و كشورها پرداختند اما تافلر باانتشار كتاب‌ موج‌ سوم‌ (۱۹۸۰/۱۳۵۹) بيش‌ از پيش‌ و در ابعادي‌بي‌سابقه‌، توجه‌ جهان‌ را به‌ خود جلب‌ كرد. با انتشار آثاري‌ چون‌(ورقهاي‌ آينده‌)، (جابه‌ جايي‌ در قدرت‌)، (جنگ‌ و ضد جنگ‌) و(آفرينش‌ تمدني‌ جديد: سياست‌ در موج‌ سوم‌) (كه‌ بعضا با همكاري‌همسرش‌، هايدي‌ تافلر، نوشته‌ شده‌اند) تافلر در زأس‌ آينده‌پژوهان‌و آينده‌شناسان‌ جاي‌ گرفت‌ و توجهي‌ بين‌المللي‌ را به‌ سوي‌ خودمعطوف‌ كرد كه‌ بي‌سابقه‌ بود. بويژه‌ در كشورهايي‌ چون‌ ژاپن‌، چين‌ وكشورهاي‌ در حال‌ پيشرفت‌ آسياي‌ جنوب‌ شرقي‌ به‌ تافلر چونان‌پيامبر آينده‌شناسي‌ نگريستند و (موج‌ سوم‌) بيش‌ از هر كتاب‌ ديگر اونقش‌ انجيل‌ آينده‌شناسي‌ را يافت‌. در كشور ما نيز آثار تافلر ازاستقبالي‌ بي‌سابقه‌ برخوردار شدند.

گام‌ ششم‌: نگرش‌ تافلري‌

الوين‌ تافلر (همراه‌ با همسرش‌، هايدي‌) با نگاهي‌ فراگير به‌تحولات‌ جهان‌ مي‌نگرد. سه‌ اثر مهم‌ (شوك‌ آينده‌)، (موج‌ سوم‌) و(جا به‌ جايي‌ در قدرت‌)با استقلال‌ نسبي‌ و در عين‌ حال‌ وابستگي‌نسبي‌ بخشهاي‌ يك‌ سه‌ گاني‌ (رتريلوژي‌) را تشكيل‌ مي‌ئهند.

تافلر در(شوك‌ آينده‌) از (بحران‌ فراگير در جامعه‌ صنعتي‌ و تأثيردگرگوني‌ جديد بر مردم‌ و نهادها) سخن‌ رانده‌ بود. در (موج‌ سوم‌) بانگاهي‌ به‌ سراسر تاريخ‌ تمدن‌ و بررسي‌ تحولات‌ فن‌شناختي‌ اواسطدهه‌ پنجم‌ سده‌ بيستم‌ به‌ بعد، مي‌كوشد تا الگويي‌ براي‌ تبيين‌ كليت‌تاريخ‌ تمدن‌ و تبيين‌ آينده‌ در وابستگي‌ تكاملي‌ به‌ گذشته‌ عرضه‌ كند وسمتگيري‌ دگرگوني‌ جديد را نشان‌ مي‌دهد. در (جا به‌ جايي‌ درقدرت‌) به‌ بررسي‌ عاملان‌ دگرگوني‌ و چگونگي‌ آن‌ مي‌پردازد.

تافلر با نگرشي‌ جامع‌ به‌ تحولات‌ جوامع‌، و در ابعاد كلان‌،مي‌كوشد تا مباني‌ پيش‌بيني‌ را به‌ دست‌ دهد. او بر آن‌ است‌ تا به‌انقلاب‌ اطلاعاتي‌ جايگاهي‌ تاريخي‌ و تاريخمند ببخشد. او درتحليل‌ رويدادها از قالبهاي‌ گذشته‌ دوري‌ مي‌گزيند و الگوي‌ خاص‌خويش‌ را عرضه‌ مي‌كند و با توجه‌ به‌ الگوي‌ خويش‌ براي‌ پديد آمدن‌و تثبيت‌ ضروري‌ و محتوم‌ موج‌ سوم‌، سئدرگمي‌ كنوني‌ را نتيجه‌تعارض‌ نهفته‌ در نهادهاي‌ نوخاسته‌ موج‌ سومي‌ و نهادهاي‌ ميرنده‌موج‌ دومي‌ مي‌داند. او معتقد است‌ كه‌ با تسلط يك‌ موج‌ خاص‌ بريك‌ جامعه‌ به‌ آساني‌ مي‌توان‌ الگوي‌ توسعه‌ آينده‌ آن‌ را تشخيص‌ داد.از اين‌ رو همه‌ پيشروان‌ بايد با بذل‌ توجه‌ به‌ آينده‌ امور را به‌ سمتي‌هدايت‌ منند كه‌ موج‌ سوم‌ با همه‌ ارزشهاي‌ انساني‌ تحقق‌ يابد.

بسياري‌ از نهادهاي‌ سياسي‌ ـ نظامي‌ امريكا (از جمله‌ ارتش‌)، ومراكز سياسي‌ ـ تجاري‌ كشورهايي‌ چون‌ چين‌، ژاپن‌ و سنگاپوركوشيده‌اند تا دست‌ به‌ نوسازي‌ موج‌ سومي‌ در نگرش‌ و نظام‌ اداري‌و اجرايي‌ و عملياتي‌ خود بزنند و با تغيير در ساختار خود و متحقق‌ساختن‌ الگوهاي‌ موج‌ سومي‌ تافلري‌ به‌ اتخاذ راهبردها و تاكتيكهاي‌مناسب‌ در سطح‌ كلان‌ برسند.

تافلر علي‌رغم‌ اطلاعات‌ و بصيرت‌ عطيم‌ خود در الگوپردازي‌ وچارگونه‌اي‌ ساده‌انديشي‌ و سردرگمي‌ ميان‌ نوعي‌ تاريخي‌گرايي‌ واعتقاد به‌ جهشهاي‌ كوانتومي‌ است‌. نسبت‌ به‌ خيرخواهي‌ وصلح‌طلبي‌ امريكا نيز دچار ساده‌انديشي‌ است‌. روند تحولات‌اجتماعي‌ و پيش‌بينيها را خطي‌ و تك‌ بعدي‌ مي‌بينند. بيش‌ از انداره‌ به‌اقتصاددانان‌ دل‌ بسته‌ است‌. در اهميت‌ دادن‌ به‌ قدرت‌ كامپيوتر براي‌حل‌ مسائل‌ دچار افراط است‌. بسياري‌ از تحولات‌ شتابدار و ابعاد واقعي‌ محدوديتها و قيدهاي‌ تصميم‌گيري‌ را درك‌ نمي‌كند. آثار اوبي‌گمان‌ سرگيجه‌ در برابر آينده‌ را مي‌كاهد اما نتايج‌ تحليلهاي‌ او درمقياس‌ بزرگ‌ جهاني‌ چندان‌ كاراتر از تحليلهاي‌ چند تن‌ آينده‌شناس‌ناموار نيست‌. بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ تحران‌ و شكست‌ پديد آمده‌ دراردوگاه‌ سوسياليسم‌ در استقبال‌ عمومي‌ از آثار تافلر نقش‌ داشت‌.

ضمن‌ آنكه‌ خوش‌بيني‌ تافلر در برابر بدبيني‌ رهبران‌ جبهه‌هاي‌ديگر آينده‌شناسي‌، مثلا فوكوياما و هانتينگتن‌، خود در نفوذ بيشترآراي‌ تافلر تأثير داشته‌ است‌.

گام‌ هفتم‌: نقدي‌ گذرا بر آينده‌ شناسيها

اينك‌ نمي‌توان‌ از آينده‌شناسي‌ مطلق‌ و از آينده‌شناسي‌ به‌ مثابه‌علم‌ سخن‌ گفت‌. آنچه‌ امروزه‌ آينده‌شناسي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد ياگرفتار كلي‌بافي‌ تخيلي‌ ـ فلسفي‌، تخيلي‌ ـ علمي‌ و تخيلي‌ ـ سياسي‌است‌ و يا از پيش‌بينيهاي‌ كوتاه‌مدت‌ و در عرصه‌هاي‌ محدود پا فراترنمي‌گذارد.

آينده‌شناسيهاي‌ موجود، در جلوه‌هاي‌ گوناگون‌، از ضعفهاي‌خاصي‌ رنج‌ مي‌برند. در اينجا بي‌آنكه‌ بخواهم‌ به‌ آرمانشهرپردازيها ياپاژآرمانشهرپردازيهاي‌ گوناگون‌ بپردازد ( با حفظ ارزشي‌ كه‌ براي‌همه‌ آنان‌، هر يك‌ به‌ دليلي‌ و به‌ نوعي‌ قائل‌ هستم‌) توجه‌ خود را به‌آينده‌شناسيهاي‌ جديد، كه‌ رنگي‌ از علم‌ برخوردارند، معطوف‌مي‌كنم‌.

در پيش‌بيني‌ آينده‌ ضمن‌ آنكه‌ بايد گفت‌ دارا بودن‌ الگو بهتر ازنداشتن‌ آن‌ است‌ اما الگوهاي‌ عرضه‌ شده‌ از دو جهت‌ ناكارآمدهستند; يا بسيار كلي‌ هستند و برآنند تا همه‌ رويدادهاي‌ متنوع‌ جهان‌را بپوشانند (مانند الگوهاي‌ تافلر، فوكئياما و هانتينگتن‌ و حتي‌،الگوهايي‌ كه‌ چه‌ بسا ماركسيستهايي‌ در نظر داشته‌اند و عرضه‌نكرده‌اند) و يا از نظر موضوع‌ و از نظر روش‌ بسيار محدود هستند ومبتني‌ بر ذهنيت‌ محدود الگوپردازند. همواره‌ تفسيرهاي‌ فردي‌ ازرويدادهاي‌ حال‌ و آينده‌ خصلتي‌ ذهني‌ به‌ الگوهاي‌ عام‌ يا خاص‌بخشيده‌ است‌. البته‌، بايد پذيرفت‌ كه‌ موضوع‌ آينده‌شناسي‌ ازپيچيدگي‌ عظيمي‌ برخوردار است‌ كه‌ لاجرم‌ روش‌ آينده‌شناسي‌ راپيچيده‌ مي‌كند و بهره‌گيري‌ از همه‌ علوم‌ مرتبط را ضروري‌ مي‌سازد.

الگوهاي‌ مبتني‌ بر انواع‌ تاريخي‌گراييها نيز، كه‌ كوشيده‌اند دست‌به‌ برونيابي‌ در سير حوادث‌ گذشته‌ تا حال‌ بزنند و آينده‌ را به‌ دنبال‌اين‌ سير پيش‌بيني‌ كنند، دچار نارساييهاي‌ خاص‌ خود هستند.

نظر آنكه‌ پديده‌هاي‌ گوناگون‌ اجتماعي‌ يا سياسي‌ يا فرهنگي‌ يااقتصادي‌ يا فن‌شناختي‌ به‌ خودي‌ خود چند بعدي‌ و برايند تداخل‌چندين‌ حوزه‌ كاركردي‌اند و عوامل‌ گوناگوني‌ در تحقق‌ يا عدم‌ تحقق‌و حتي‌ در چگونگي‌ تحقق‌ ت‌نها مؤثرند، صورتبندي‌ اقيق‌ پيش‌بيني‌و آينده‌شناسي‌ اگر ناممكن‌ نباشد بسيار دشوار است‌. وجود ابعادگوناگون‌ براي‌ موضوعهاي‌ آينده‌شناسي‌ و دخالت‌ رشته‌هاي‌ علمي‌گوناگون‌ در امر آينده‌شناسي‌ موجب‌ مي‌شود كه‌ آينده‌شناسي‌ همواره‌از چند پهلويي‌ و ابهام‌ خاصي‌ صدمه‌ ببيند. چنين‌ است‌ كه‌ بسياري‌ ازآينده‌شناسان‌ صرفا پديده‌هاي‌ گوناگوني‌ را به‌ دنبال‌ هم‌ و در كنار هم‌چيده‌اند بي‌آنكه‌ بتوانند ارتباط انداموار و رنده‌اي‌ ميان‌ آنها برقراركنند.

آينده‌شناسيهاي‌ موجود همواره‌ تأكيدي‌ بيش‌ از حد بر فن‌شناسي‌به‌ عنوان‌ متناي‌ تحولات‌ داشته‌اند و وزن‌ و بهايي‌ بيش‌ از حد براي‌فن‌شناسي‌ قائل‌ شده‌اند. اين‌ امر عمدتٹ متأثر از موفقيتهاي‌فن‌شناختي‌ كشورهاي‌ پيشرفته‌ است‌ اما فن‌شناسي‌ از موقعيت‌ چنان‌بي‌همتايي‌ در تحولات‌ حال‌ و آينده‌ جامعه‌ برخوردار نيست‌.

ميان‌ آينده‌شناسان‌ توافق‌ عالي‌ درباره‌ روش‌شناسي‌ وجود ندارد.روشهاي‌ پيش‌بيني‌ متنوعند و آينده‌شناسين‌ از حدس‌ گرفته‌ تاتحليلهاي‌ آماري‌ و داده‌پردازيهايي‌ پيچيده‌ كامپيوتري‌ و نيز قدرت‌انتزاع‌ و تخيل‌ بهره‌ گرفته‌ از اشراف‌ نسبت‌ به‌ شرايط موجود و روندحوادث‌ را مورد استفاده‌ قرار مي‌دهند و هنوز نتوانسته‌اند به‌ روشي‌عيني‌ و مطمئن‌ در پيش‌بيني‌ دست‌ يابند و اين‌ خود به‌ گونه‌اي‌ منشأعدم‌ قطعيت‌ در پيش‌بيني‌ و معيارين‌ نشدن‌ آينده‌شناسي‌ است‌.بسياري‌ از آينده‌شناسان‌ گرفتار ابزارگرايي‌، ذهنيت‌پردازي‌،عمل‌گرايي‌، روزمرگي‌ و دنباله‌روي‌ خاص‌ از حوادثند و همواره‌ به‌دنبال‌ تغيير روشها و نگرشهاي‌ خود از تجربه‌اي‌ به‌ تجربه‌ ديگرهستند.

نوعي‌ آرمانشهرپردازي‌ بر آينده‌شناسان‌ خوشبين‌ و نوعي‌پاذآرمانشهرپردازي‌ بر آينده‌شناسان‌ بدبين‌ حكمفرماست‌. آنان‌ درآينده‌شناسيهاي‌ خود گرفتار نوعي‌ آينده‌پردازي‌ متأثر از پيشفرضها وپيشداوريها و تجريدهاي‌ خوشبينانه‌ يا بدبينانه‌اند. نگرش‌ حاكم‌ برداستانهاي‌ علمي‌ تخيلي‌ نيز در ديدگاه‌ آينده‌شناسان‌ تأثير داشته‌است‌.

آينده‌شناسان‌ در تصوير خطرهايي‌ كه‌ آينده‌ انسان‌ را تهديدمي‌كنند (مثلا، جنگ‌ هسته‌اي‌) دچار نوعي‌ افراط يا تفريط بوده‌اند. برتعيين‌ قيدها و شرطها و همچنين‌ اهميت‌ دادن‌ به‌ محدوديتي‌ از چندمحدوديت‌ رشد (اجتماعي‌، فرهنگي‌، سياسي‌، اقتصادي‌ و طبيعي‌)،نوعي‌ يكسونگري‌ حاكم‌ است‌. بي‌طرفي‌ علمي‌ از كار پژوهشي‌ اكثرآينده‌شناسان‌ غايب‌ است‌ و آثار بعضي‌ از مصلحان‌، فيلسوفان‌،هنرمندان‌ و دانشمندان‌ به‌ دور از واقعيت‌ و واقع‌بيني‌ است‌.

گام‌ هشتم‌: به‌ سوي‌ آينده ‌شناسي‌ علمي‌ و تأسيس ‌پژوهشگاه‌ آينده شناسي‌

اغراق‌ نيست‌ اگر بگوييم‌ آينده‌شناسي‌ تاكنون‌ بيشتر يك‌ جنبش‌اجتماعي‌ بوده‌ است‌ تا يك‌ علم‌ اجتماعي‌. اما، بي‌گمان‌، مي‌تواندروزي‌ به‌ صورت‌ يك‌ علم‌ درآيد: يك‌ علم‌ اجتماعي‌ بهره‌گير از علوم‌ديگر، با همه‌ عدم‌ قطعيتهايي‌ كه‌ چنين‌ علمي‌ به‌ خودي‌ خود و با ارث‌بردن‌ از علوم‌ ديگر، خواهد داشت‌.

آينده‌شناسي‌، از زمان‌ فلشتايم‌ تاكنون‌ راه‌ دراز و پرپيچ‌ و خمي‌ راپيموده‌ است‌. او آينده‌شناسي‌ را (علم‌ نو) در پيش‌بيني‌ قلمداد كرده‌بود و مدعي‌ تدوين‌ نوعي‌ (فلسفه‌ آينده‌)ي‌ فراطبقاتي‌ در برابر(ايدئولوژي‌) و (اوتوپيا) بود. اما نه‌ او به‌ چنان‌ علمي‌ دست‌ يافت‌ و نه‌اخلاف‌ او; هر چند تلاشهاي‌ آنان‌ در شكل‌گيري‌ علمي‌ موضوع‌ وروششناسي‌ اين‌ (علم‌ نو) نقش‌ زيادي‌ داشت‌. با پيچيده‌تر شدن‌مسائل‌ جامعه‌ و با افزايش‌ بحرانها و ازدياد نگرانيها، علاقه‌ به‌آينده‌شناسي‌ افزايش‌ مي‌يابد. اينك‌ جز در زمينه‌هاي‌ محدود حرفه‌اي‌و از زرف‌ افراد حرفه‌اي‌، از (حدس‌) در پيش‌بيني‌ استفاده‌ چنداني‌نمي‌شود و البته‌ حدسي‌ كه‌ در (فن‌) آن‌ كساني‌ چون‌ برتران‌ دوژوونل‌كوشيده‌اند خود از بار علمي‌ زيادي‌ برخوردار است‌.
اينك‌ انسان‌ بايد با تلاشي‌ آگاهانه‌ به‌ سويي‌ حركت‌ كند نه‌ تنهاآينده‌ را بشناسد بلكه‌ آن‌ را بسازد. در اين‌ صورت‌ البته‌ آينده‌ امرمحتوم‌ و محققي‌ نيست‌ كه‌ متعلق‌شناسسايي‌ واقع‌ شود. اين‌ ازباطلنماها (رپارادكسها)ي‌ خاصي‌ است‌ كه‌ در اينجا وجود دارد: اگرآينده‌شناسي‌ موضوعيت‌ و حقيقت‌ دازد پس‌ موضوع‌ آن‌، يعني‌(آينده‌)، از واقعيت‌ و عينيت‌ خاصي‌ برخوردار است‌ كه‌ گونه‌اي‌حتميت‌ و جبر و تحقق‌ ناگزير را به‌ ذهن‌ خطور مي‌دهد و (ساختن‌)در مورد چنين‌ آينده‌اي‌ معني‌ ندارد. اين‌ به‌ گونه‌اي‌ مسأله‌ جبر واختيار را در خصوص‌ امور آينده‌ مطرح‌ مي‌كند كه‌ پرداختن‌ بدان‌مجال‌ ديگري‌ را مي‌طلبد. اما در هر حال‌ در نگاه‌ انسان‌ مختارآينده‌سازي‌ و آينده‌شناسي‌ ملازم‌ يكديگرند. آينده‌شناسي‌ هرگز به‌معناي‌ پيش‌بيني‌ براي‌ آماده‌ شدن‌ به‌ منظور رويارويي‌ منفعلانه‌ با آينده‌محتوم‌ نيست‌. در همه‌ علوم‌ پيش‌بيني‌ بخشي‌ از ثمرات‌ شناخت‌ است‌و گزاره‌هاي‌ علمي‌ پيش‌بيني‌ را در خود نهفته‌ دارند. اماپيش‌بيني‌ تنهادر حالتي‌ مي‌تواند معني‌ داشته‌ باشد كه‌ اول‌، روابط علت‌ و معلولي‌ميان‌ حال‌ و آينده‌ برقرار باشد، دوم‌ وضع‌ موجود را كاملا بشنماسيم‌و سوم‌، چگونگي‌ فرايند تحول‌ حال‌ به‌ آينده‌ را دقيقا بدانيم‌ تا ازوضع‌ كنوني‌ بتوانيم‌ وضع‌ آتي‌ را استنتاج‌ كنيم‌. با فرض‌ تحقق‌ اين‌شرايط ما هرگز نمي‌خواهيم‌ در برابر آينده‌ منفعل‌ باشيم‌. ما برآنيم‌ تاآينده‌ را شكل‌ دهيم‌ و اين‌ به‌ معناي‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ دنبال‌ واقعيت‌تخشيدن‌ به‌ آينده‌اي‌ هستيم‌ كه‌ به‌ خودي‌ خود از سير عادي‌ وضعيت‌كنوني‌ نتيجه‌ نمي‌شود. ثانيا وضع‌ موجود را كاملا بشناسيم‌، ثالثا نقش‌خود را به‌ عنوان‌ عواملي‌ آگاه‌ و برخوردار از هر گونه‌اي‌ اختيارتشخيص‌ دهيم‌، رابعا از امكان‌ اهمال‌ اختيار آگاهانه‌ خود براي‌ سيردادن‌ حال‌ به‌ سوي‌ آينده‌اي‌ مطلوب‌، بر بستر روابط علت‌ و معلولي‌برخوردار باشيم‌ و از آن‌ استفاده‌ كنيم‌. به‌ اين‌ ترتيب‌، تغيير جهان‌بي‌تعبير آن‌ معني‌ ندارد. به‌ بيان‌ دقيقتر، هرگز نميتوان‌ بي‌شناخت‌امكانات‌ آينده‌، يا آينده‌هاي‌ ممكن‌، و چگونگي‌ سير تحول‌ حال‌ به‌آينده‌، به‌ ساختن‌ و يا متحقق‌ ساختن‌ آينده‌ دلخواه‌ رسيد. چنين‌ است‌كه‌ آينده‌ساز با تمسك‌ به‌ آينده‌شناسي‌ گرايشض‌ يا گرايشاي‌ سيرحركت‌ از حال‌ به‌ آينده‌ را دقيقا تشخيص‌ مي‌دهد، آينده‌ مطلوب‌تحقق‌پذير را در ذهن‌ انتزاع‌ مي‌كند و راه‌ رسيدن‌ از وضعيت‌ موجودبه‌ آن‌ آينده‌ مطلوب‌ را دقيقا بررسي‌ و تعيين‌ مي‌كند و از طريق‌ به‌كارگيري‌ همه‌ عوامل‌ لازم‌ براي‌ تحقق‌ آن‌ آينده‌ مي‌كوشد. بحث‌طراحي‌ و نوسازي‌ جامعه‌ در همين‌ چهارچوب‌ مي‌گنجد. طراحي‌ وسمت‌دهي‌ فرايندها و نهادها در اين‌ راستا معني‌ دارد. خلق‌ آينده‌ برچنين‌ شالوده‌ محكمي‌ است‌ كه‌ امكانپذير مي‌شود. آرمانهايي‌ كه‌فرازمانه‌اي‌ و مطلقند تنها در اين‌ صورت‌ مي‌توتنند با آينده‌شناسي‌گره‌ بخورند و در آينده‌سازي‌ و آينده‌ مطلوب‌ تجلي‌ كنند.روش‌شناسي‌ درست‌ با چنين‌ نگرشي‌ است‌ كه‌ فراچنگ‌ مي‌آيد. نفي‌جبرگراييهاي‌ گوناگون‌ و اراده‌گراييهاي‌ گوناگون‌ در اين‌ جهارچوي‌ممكن‌ مي‌گردد.
ايجاد ارتباط شابسته‌ ميان‌ (مطلق‌) و (نسبي‌)، ميان‌ (هست‌) و(بايد) ، و ميان‌ (دانش‌) و (ارزش‌) در اين‌ كيمياگري‌ راستين‌ است‌ كه‌شدني‌ است‌. در اين‌ صورت‌ دورگزيني‌ عقلاني‌ و آگاهانه‌ از آينده‌محتوم‌ امكانپذير است‌ و واقعه‌ را قبل‌ از وقوع‌ مي‌توان‌ علاج‌ كرد.اينجاست‌ كه‌ (گذشته‌ چراغ‌ راه‌ آينده‌ است‌) معني‌ راستين‌ خود رامي‌يابد. چنين‌ ايت‌ كه‌ نه‌ در دام‌ تاريخي‌گرايي‌ گرفتار مي‌آييم‌ و نه‌دچار عدم‌ قطعيت‌ يا اراده‌گرايي‌ محض‌ مي‌شويم‌. نه‌ در اهميت‌ دادن‌به‌ نقش‌ شرايط دچار افراط يا تفريط مي‌شويم‌ و نه‌ در منظور داشتن‌نقش‌ شخصيت‌ در تاريخ‌. در اين‌ صورت‌ گزاره‌هاي‌ ما در زمينه‌رويدادهاي‌ آينده‌ هم‌ آزمونپذير خواهند بود هم‌ ابطالپذير. در توجه‌به‌ نقش‌ تاريخ‌ و معرفت‌ تاريخ‌، در بها دادن‌ به‌ جامعه‌شناسي‌، علم‌سياست‌، علم‌ اقتصاد و مديريت‌ همه‌جانبه‌ دچغار ساده‌نگري‌ ياتعصبهاي‌ گوناگون‌ نخواهيم‌ شد. براي‌ تمييز روشهاي‌ نوين‌آينده‌شناسي‌ از روشهاي‌ كهن‌ معيارهاي‌ درست‌ زا خواهيم‌ يافت‌.آرمانشهرگرايي‌ جاي‌ علم‌ را نخواهد گرفت‌ و علم‌ عرصه‌ را برآرمانها تنگ‌ نخواهد كرد. اين‌ آينده‌شناسي‌ صورت‌ و سيرت‌ يك‌علم‌ بي‌طرف‌ را خواهد يافت‌ كه‌ وسيله‌اي‌ نيرومند در كف‌ هرآينده‌پرداز و هر آينده‌سازي‌ تواند بود. در اين‌ صورت‌ حوادث‌ غيرمترقبه‌اي‌ وجود نخواهد داشت‌ كه‌ آدمي‌ در برابر آن‌ ناتوان‌ بماند. دراين‌ صورت‌ در حيطه‌ اختيار آدمي‌ سرنوشتي‌ محتوم‌ براي‌ جامعه‌بشري‌ وجود نخواهد شد. ذهن‌ تاريخدان‌، جامعه‌شناس‌، اقتصاددان‌،سياستمدار و مدير با بهره‌گيري‌ از تخيل‌ و انتزاع‌ پرورش‌يافته‌ آينده‌مطلوب‌ را با كمترين‌ عدم‌ قطعيت‌ و بيشتر ضريب‌ اطمينان‌ طراحي‌مي‌كند تا در مسير لازم‌ و با امكانات‌ ضروري‌ تحقق‌ يابد. ديگر آدمي‌ناظر سر دز گم‌ سير حوادث‌ و وقوع‌ رويدادهاي‌ نادلخواه‌ نخواهدبود.
از اين‌ رو ايجاد مركز كارآمد مطالعات‌ آينده‌شناسي‌ در هر كشوراز ضروريات‌ بسيار مبرم‌ است‌. مي‌توان‌ براي‌ چنين‌ مركزي‌ حتي‌طرح‌ يك‌ پژوهشگاه‌ جدي‌ را در نظر گرفت‌ تا با تسلط بر همه‌آينده‌شناسيها و تبيين‌ علمي‌ روش‌شناسي‌ مطلوب‌ بتواند درآينده‌پژوهيهاي‌ خود به‌ آينده‌شناسي‌ علمي‌ و سپس‌ به‌ عرضه‌توصيه‌هاي‌، رهنمودها و برنامه‌هاي‌ درازمدت‌، ميان‌مدت‌ وكوتاه‌مدت‌ و نيز ايجاد زمينه‌ براي‌ آينده‌سازي‌ مطلوب‌، دست‌ يابد.بي‌گمان‌ چنين‌ وظيفه‌ عظيمي‌ بيش‌ از توان‌ مثلا سازمان‌ برنامه‌ وبودجه‌ يا مراكز كطالعات‌ استراتژيك‌ يا هيأت‌ دولت‌ است‌.پژوهشگاهي‌ مورد نياز است‌ تا با تسليح‌ به‌ دانشهاي‌ گوناگون‌ مرتبطبا آينده‌ و تدوين‌ روش‌شناسي‌ لازم‌، آينده‌پژوهي‌ منظم‌ را وظيفه‌اصلي‌ و دايمي‌ خود، دور از گرايشهاي‌ سياسي‌ موجود در جامعه‌،بداند. حتي‌ هر مركز فرهنگي‌، سياسي‌، اقتصادي‌ و فن‌شناختي‌ مهم‌ ومؤثر در سرنوشت‌ كشور مي‌تواند داراي‌ يك‌ بخش‌ مطالعات‌راهبردي‌ و بررسيها و تحليلهاي‌ آينده‌شناختي‌ باشد، و فراتر از آن‌،در يك‌ كشور برخوردار از نهادهاي‌ دموتراتيك‌ دخالت‌ مردمان‌ درسرنوشت‌ كشور مي‌تواند از مراكز خصوصي‌ آينده‌پژوهي‌ برخوردارشود و مشتريان‌ آنها را انواع‌ گرايشها و حزبهاي‌ سياسي‌ تشكيل‌ دهندتا با خريدن‌ دستاوردهاي‌ آينده‌شناختي‌ آنها بيش‌ از پيش‌ به‌ جلب‌آراي‌ شهروندان‌ و برنامه‌هاي‌ موفقيت‌آميز دست‌ يابند. در اين‌صورت‌ مراكز برنامه‌ريزي‌ از تغييرات‌ هفتگي‌، ماهانه‌، فصلي‌ ياحداكثر چندسالانه‌ برنامه‌ها و دستورالعملها در امان‌ خواهند بود وبرنامه‌هايشان‌ از موفقيت‌ لازم‌ برخوردار خواهند شد و مديران‌ چندبعدي‌، با تبحر در دانشهاي‌ ضروري‌ و تسلط به‌ فنون‌ لازم‌ مي‌عتوانندمديريت‌ كلان‌ ملي‌ موفقي‌ را عرضه‌ كنند. پژوهشگاهي‌ با مشخصات‌فوق‌الذكر، بي‌گمان‌ پيوندي‌ تنگاتنگ‌ با مراكز گوناگون‌ آينده‌شناسي‌كشورهاي‌ ديگر خواهد داشت‌.

گام‌ نهم‌: نگاهي‌ به‌ مهمترين‌ مشخصه‌هاي‌ آينده‌
در زير، مهمترين‌ گرايشها در سير آتي‌ بخشهاي‌ گوناگون‌ اقتصادي‌،سياسي‌، فرهنگي‌، اجتماعي‌، علمي‌ و فن‌شناختي‌، در زير، بي‌رعايت‌ترتيبي‌ ويژه‌، و به‌ گونه‌اي‌ خلاصه‌، فهرست‌ مي‌شوند با اين‌ تذكر كه‌توجه‌ به‌ آنها ضرورت‌ آينده‌شناسي‌ را كاملا ثابت‌ مي‌كند و، البته‌،فهرست‌ فهرست‌ عرضه‌ شده‌ مي‌تواند كامل‌تر شود:

ــ زندگي‌ بيش‌ از ۸۰ درصد جمعيت‌ كشورهاي‌ پيشرفته‌ صنعتي‌و بيش‌ از ۶۰ درصد جمعيت‌ كشورهاي‌ توسعه‌نيافته‌ يا در حال‌توسعه‌ در شهر، در پايان‌ ربع‌ اول‌ سده‌ بيست‌ويكم‌;

ــ بيش‌ از دو برابر شدن‌ تقاضاي‌ انرژي‌ در آن‌ زمان‌

ــ دستيابي‌ بيشترين‌ تعداد افراد كشورها به‌ وسايل‌ ارتباطي‌ واطلاعاتي‌ جديد

ــ تأثير روزافزون‌ علم‌ و فن‌شناسي‌ بر شكل‌گيري‌ آينده‌

ــ بي‌اعتبار شدن‌ ارزشهاي‌ سنتي‌ و شكلهاي‌ سنتي‌ روابط ميان‌مردمان‌ در بعضي‌ از كشورها از يك‌ سو و حركت‌ در جهت‌ احياي‌ آن‌ارزشها در تعداد ديگري‌ از كشورها از سوي‌ ديگر

ــ تهديد گسترده‌ و شديد تورم‌ و بحرانهاي‌ اقتصادي‌ ملي‌ وبين‌المللي‌

ــ احتمال‌ گسيختگي‌ بيشتر ميان‌ كشورها وميان‌ جوامع‌ انساني‌ وطبيعت‌

ــ نزديك‌ شدن‌ كشورها به‌ هم‌ از يك‌ سو و رشد تنوع‌ و بازيابي‌هويت‌ تاريخي‌ ملي‌ از سوي‌ ديگر

ــ پديد آمدن‌ مسائل‌ عظيم‌ چند بعدي‌ با وجوه‌ گوناگون‌اقتصادي‌، فن‌شناختي‌، سياس‌، فرهنگي‌ و اجتماعي‌ كه‌ تشريك‌مساعي‌ كشورهاي‌ متعددي‌ را مي‌طلبند

ــ رشد سرطاني‌ و ناهناهمگ‌ در بخشهاي‌ گوناگون‌ جهان‌ درصورت‌ پديد نيامدم‌ پيومد انداموار ميان‌ آنها

ــ نقش‌ عظيم‌ روباتها و اتوماتها

ــ خطر جنگ‌ ويرانگر بر متن‌ انقلاب‌ الكترونيك‌

ــ افزايش‌ بيكاري‌

ــ خطر خيل‌ عظيم‌ كارمندان‌ خدماتي‌

ــ افزايش‌ نقش‌ جوانان‌ و اقليتهاي‌ هر كشور

ــ افزايش‌ احتمالي‌ آسيب‌پذيري‌ كشورهاي‌ فقير. همچنين‌افزايش‌ احتمالي‌ تعارض‌ ميان‌ به‌ اصطلاح‌ شمال‌ و جنوب‌

ــ اهميت‌ يافتن‌ اوقات‌ فراغت‌ كه‌ مي‌تواند مثبت‌ يا منفي‌ باشد

ــ جايگزيني‌ نيروي‌ كار ارزان‌ مردمان‌ كشورهاي‌ جهان‌ سوم‌ باكارريزپردازنده‌ها

ــ افزايش‌ جمعيت‌ بع‌ عنوان‌ يك‌ مسأله‌ حاد

ــ افزايش‌ ولع‌ مصرف‌

ــ افزايش‌ فقر، خشونت‌، ناامني‌، بزهكاري‌، موادمخدر، زباله‌ وآبودگي‌ زيست‌محيطي‌ (اعم‌ از زيست‌سپهر)

ــ افزايش‌ بحرانهاي‌ گوناگون‌ حكومتي‌

ــ افزايش‌ بحران‌ در خانواده‌، بهداشت‌، مسائل‌ ارزشي‌ ونظامهاي‌ شهري‌

ــ افزايش‌ تنوع‌ توليد و ارزاني‌ آنها

ــ كاهش‌ نياز به‌ اطلاعات‌

ــ نياز به‌ بهره‌وري‌ بالا

ــ افزايش‌ اهميت‌ انقلاب‌ ژنتيك‌

ــ چند بعدي‌ شدن‌ فرايند پيش‌بيني‌ ئ نيل‌ آن‌ بع‌ پيچيدگي‌ بيشتد

ــ پديد آمدن‌ فن‌شناسي‌ پيچ‌=يده‌تر

ــ مسابقه‌ و رقابت‌ در نوآوري‌ و ابداع‌

ــ فزوني‌ يافتن‌ نقش‌ دانايي‌ در ارزش‌ افزوده‌، نسبت‌ به‌ عواملي‌چون‌ كار، مواد خام‌ و سرمايه‌

ــ پديد آمدن‌ نظريه‌هاي‌ نوين‌ مديريت‌ و اصمخلال‌ نگرشهاي‌كهن‌ و كلاسيك‌

ــ دسترسي‌پذيري‌ فزاينده‌ اطلاعات‌ براي‌ بيشترين‌ تعدادشهروندان‌

ــ كاهش‌ يافتن‌ كنترل‌ بالا به‌ پايين‌ با دستيابي‌ بيشتر مردمان‌ به‌اطلاعات‌

ــ افزايش‌ نقش‌ خدمات‌ حاصل‌ از اطلاعات‌ مستقيم‌ در زمسته‌مشاوره‌، پژوهش‌، پزشكي‌، آموزش‌، تجات‌ داخلي‌ و خارجي‌،سياست‌ ورزي‌ و اعمال‌ رهبري‌ حزبي‌ و سياسي‌ و…

ــ نقش‌ محوري‌ دانش‌ و پژوهش‌

ــ امكان‌ بروز تحولات‌ برزگ‌ پيش‌بيني‌ نشده‌ (بويژه‌ با وضع‌كنوني‌ آينده‌شناسي‌€)

ــ كاهش‌ نياز به‌ انرژي‌ فسيلي‌، مواد اوليه‌، و كار دور از تخصص‌و مهارت‌

ــ كاهش‌ هزينه‌ دستيابي‌ به‌ انرژي‌هاي‌ خاص‌

ــ افزايش‌ گرايشهاي‌ قومي‌، ملي‌ و ديني‌

ــ پديد آمدن‌ نيروهاي‌ تازه‌ اثرگذار در سرنوشت‌ كشور و جهان‌

ــ بروز صف‌آراييهاي‌ تازه‌ در ميان‌ جبهه‌هاي‌ نبرد جهاني‌

ــ رشد صنايع‌ مبتني‌ بر كار فكري‌ در برابر كار عضلاني‌

ــ چيرگي‌ نرم‌افزار بر سخت‌افزار، و چيرگي‌ دانايي‌ بر اقتصاد

ــ افزايش‌ ابعاد يا وجوه‌ نقش‌ فن‌شناسيها.

منابع‌

اسكلار، هالي‌. سه‌جانبه‌گرايي‌، مترجم‌: دكتراحمددوست‌ محمدي‌،ـتهران‌: سازمان‌ چاپ‌ و انتشارات‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامي‌. اداره‌كل‌ مراكز و روابط فرهمگي‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامي‌، چاپ‌ اول‌،۱۳۷۲٫

اميري‌ وحيد، مجتبي‌ (مترجم‌ و ويراستار). نظريه‌ برخورد تمدنها،ـتهران‌: مؤسسه‌ چاپ‌ و انتشارات‌ وزارت‌ امور خارجه‌.

پچي‌، آئورليو و ديگران‌. جهان‌ در آستانه‌ قرن‌ بيست‌ويكم‌، ترجمه‌علي‌ اسدي‌.ـ تهران‌: انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌ اسلامي‌، چاپ‌ اول‌.

پوپر، كارل‌ ريموند. فقر تاريخيگري‌، مترجم‌: احمد آرام‌.ـ تهران‌:انتشارات‌ خوارزنس‌، چاپ‌ اول‌، ۱۳۵۰٫

تافلر، الوين‌. جابه‌جايي‌ در قدرت‌، ترجمه‌ شهيندخت‌ خوارزمي‌،تهران‌: نشر سيمرغ‌، چاپ‌ اول‌، ۱۳۵۰٫

كار، اس‌. اچ‌. تاريخ‌ چيست‌؟ مترجم‌: حسن‌ كامشاد.ـ اهران‌: انتشارات‌خوارزمي‌، چاپ‌ اول‌، ۱۳۵۳٫

اينل‌، دانييل‌. تبيين‌ در علوم‌ اجتماعي‌، مترچن‌: عبدالكرين‌ سروش‌،ـتهران‌: مؤسسه‌ فرهنگي‌ صراط، چاپ‌ اول‌، ۱۳۷۳٫

والش‌، دبليو. اچ‌. مقدمه‌اي‌ بر فلسفه‌ تاريخ‌، مترجم‌: ضياءالدين‌علايي‌ طباطبايي‌،ـ تهران‌: امسركبير، چاپ‌ اول‌، ۱۳۶۳٫

هاكسلي‌، آلدوس‌. دنياي‌ قشنگ‌ نو، مترجم‌: سعيد حكيديان‌،ـ تهران‌:پيام‌، چاپ‌ اول‌، ۱۳۵۲٫

هيوز، استيوارت‌. آگاهي‌ و جامعه‌، مترجم‌: عزت‌الله‌ فولاد وند،ـتهران‌: انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌ اسلامي‌، چاپ‌ اول‌، ۱۳۶۹٫

Bell, Daneil. The coming of Post _ Industrial Socirty: AVenture in Social Forecasting, New York: Basic Books, 1973.

Bell, Wendell, and Jame A.Mau. (eds.), The Sociuloy ofFuture, New York: Russell Sage Foundtion, 1971.

Best, Fred (ed.), The Future of Work, Englewood Cliffs, N.J.:Prentice Hall, 1973.

Cornish, Edward (ed.), 1999 The world of tommorow:Selections from the Futurist, Washington, D.C: World futureSociety, 1978.

Daglish, Robert (ed.), The scientific and TechnologicalRevelution: Social Effect and Prospects Moscow: ProgressPublishers, 1972.

Fitch, Robert M., and Svengalc, C.M., future, Unlimifed:Taeching About wolds to come, National Council for the SocialStudies, 1979.

Fukuyama, Francis, The End Of History and the Last Man,New York: The Free Press, 1992.

Huntington, Samuel, P. Third Wave: Democralization in theLater Twentieth Century Oklahoma: University Press, 1990.

kuznetsov, B.G. Philosophy pf Optimism, tran. Ye. D. Khakinaand V.L. Sulima Moscow: Progress Publishers, 1972.

Laszlo, Ervin, etal Goals for Mankind: A Report to the Club ofRome on the New Horizons of Global Commanity. New York:E.P.Dutton, 1977.

Mesarovic, Mihajlo, and Eduard Pestal, Mankind al the turningPoint The second Report to the Club of Rome, New York:E.P. Dulton, Reader’s Digest Press, 1974.

Sullivan, John Edward, Prophets of the West: An Introductionto the Phirosophy of History New York: Holt, Rinehart andWinston, 1970.

Toffler, Alvin and Heidi, Creating a New civilizution Thepolifics of the Third Waves, Atlanta: The Progress & Freedomfounction, 1994.

weiner_M. (ed), Medernization: The dynamics of crowth_NewYork: Basic Books, Inc. 1966.

Witrow, co. j. Time in history oxford. 1989

[ad_2]

لینک منبع

قدرت و جهانی شدن (بخش ۲)

[ad_1]

– ﻧﻈﺮﻳﻪ ﻗﺪرت ﻫﺎي :

انديشكده روابط بين الملل،‌ ﻧﻈﺮﻳﻪ ﻫﺎي ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﻗﺪرت ﺑﺮ ﻣﺒﻨﺎي دو ﻣﻌﻴﺎر ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺮرﺳﻲ است  . ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺗﺎرﻳﺨﻲ و ﻧﻮع ﻧﮕﺮش آنها به ﭘﺪﻳده ﻗﺪرت ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺳﻪ ﮔﺮوه از  ﭘﺮدازان ﻗﺎﺑﻞ ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ در ذﻳﻞ آنها ﭘﺮداﺧﺘﻪ می ﺷﻮد.

۱– ﻧﻈﺮﻳﻪ ﭘﺮدازان ﻣﺎﻗﺒﻞ ﻣﺪرن(ﻛﻼﺳﻴﻚ )

دوره ﻛﻼﺳﻴﻚ از ﻧﻈﺮ ﺗﺎرﻳﺨﻲ اﻧﺪﻳﺸﻪ  ﻫﺎي ﻳﻮﻧﺎن ﺑﺎﺳﺘﺎن از ﺳﻮﻓﺴﻄﺎﻳﻴﺎن ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺳﻘﺮاط و اﻓﻼﻃﻮن، و اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻫﺎي ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ از قبیل ﺳﻴﺴﺮو، آﮔﻮﺳﺘﻴﻦ و اﻛﻮﻳﻨﺎس را ﺷﺎﻣﻞ  می شود. اﻳﻦ دوره ﺗﺎ ﭘﺎﻳﺎن ﻗﺮون وﺳﻄﻲ و ﻇﻬﻮر رﻧﺴﺎﻧﺲ و ﻋﺼﺮ روﺷﻨﮕﺮي ﻛﻪ آﻏﺎز دوران ﻣﺪرن اﺳﺖ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎن ﻣﻲ ﻣﻲ رﺳﺪ .از ﻟﺤﺎظ ﻓﻜﺮ ﺳﻴﺎﺳﻲ،  می ﺗﻮان ﮔﻔﺖ آﻧﭽﻪ در اﻳﻦ ﻧﻈﺮﻳﺎت ﻣﺸﻬﻮد اﺳﺖ دﻳﺪﮔﺎه ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ آن. ﻫﺎ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ اﻣﻮر از ﺟﻤﻠﻪ ﻗﺪرت اﺳﺖ  ﻗﺪرت ﻧﻴﺰ از ﺟﻤﻠﻪ اﻣﻮري اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺪاﻳﺎن ﻣﺮﺗﺒﻂ اﺳﺖ .ﻗﺪرت داراي ﻣﺮﻛﺰي ﺑﻪ ﻧﺎم ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ اﺳﺖ و  اﻳﻦ ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ ﻧﺎﺷﻲ از اراده ﭘﺮوردﮔﺎر اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺣﺎﻛﻢ ﺗﻔﻮﻳﺾ ﺷﺪه .ﻣﺤﺪوده ﻗﺪرت در دﻳﺪﮔﺎه ﻛﻼﺳﻴﻚ ﻣﺸﺨﺺ اﺳﺖ .ﭼﻬﺮه ﻗﺪرت آﺷﻜﺎر و ﻋﺮﻳﺎن اﺳﺖ .ﻧﻴﺮوي ﻧﻈﺎﻣﻲ ﻣﻬﻢ  ﺗﺮﻳﻦ ﻣﻨﺒﻊ ﻗﺪرت ﺑﻪ ﺷﻤﺎر ﻣﻲ  رود. اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﻛﻼﺳﻴﻚ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﻪ ﺧﻮد ﺑﻪ دو دﺳﺘﻪ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ :

 – آرﻣﺎن ﮔﺮاﻳﺎن

ﮔﺮوﻫﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ اﻟﻬﻪﻫﺎ و ﻓﻀﺎﻳﻞ ﻗﺪرت  می ﭘﺮدازﻧﺪ .اﻳﺸﺎن ﻗﺪرت را ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﺧﻴﺮ و ﺳﻌﺎدت ﺑﺸﺮی ﻣﻲ داﻧﻨﺪ و ﻳﻚ دﻳﺪ آرﻣﺎﻧﻲ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻗﺪرت دارﻧﺪ .در اﻳﻦ دﺳﺘﻪ  می ﺗﻮان از اﻓﻼﻃﻮن، ﺳﻴﺴﺮو و آﮔﻮﺳﺘﻴناس ﻗﺪﻳﺲ ﻧﺎم ﺑﺮد .اﻓﻼﻃﻮن ﺑﺎ ﻃﺮحﻛﺮدن دﻧﻴﺎي مثل و ﺗﺮﺳﻴﻢﻣﺪﻳﻨﻪ ﻓﺎﺿﻠﻪ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺑﺎور اﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻈﺎم ﻗﺪرت زﻣﻴﻨﻲ ﺑﺮاي اﻳﻦ ﻛﻪ دﭼﺎر ﻓﺴﺎد ﻧﺸﻮد ﺑﺎﻳﺪ از  ﻧﻈﺎم ﻗﺪرت در ﻋﺎﻟﻢ مثل ﺗﺒﻌﻴﺖ ﻛﻨﺪ و ﺑﺮاي ﺗﺤﻘﻴﻖ اﻳﻦ اﻣﺮ، اﻓﻼﻃﻮن ﻓﻴﻠﺴﻮﻓﺎن را در رأس ﻗﺪرت ﻗﺮار ﻣﻲ دﻫﺪ .وﻟﻲ ﭼﻪ ﺗﻀﻤﻴﻨﻲ   ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎي ﻳﻚ ﻓﻴﻠﺴﻮف ﻓﺮزاﻧﻪ ﺟﺒﺎري زﻳﺮك ﻗﺪرت را ﻓﺮاﭼﻨﮓ ﻧﻴﺎورد؟ آﻳﺎ ﺣﺘﻲ ﻳﻚ ﻓﻴﻠﺴﻮف واﻗﻌﻲ وﻗﺘﻲ ﺑﻪ ﻗﺪرت ﺑﺮﺳﺪ وﺳﻮﺳﻪ و اﻏﻮاي ﻧﻤﻲ ﺷﻮد ﻛﻪ ﺧﻮد ﻛﺎﻣﮕﻲ ﭘﻴﺸﻪ ﻛﻨﺪ؟ ﻫﻤﻴﻦ مساﺋﻞ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪ ﺗﺎ اﻓﻼﻃﻮن در اواﺧﺮ ﻋﻤﺮ از آرﻣﺎن ﮔﺮاﻳﻲ ﺑﻪ واﻗﻊ ﮔﺮاﻳﻲ  روی آورد (بلوم،۱۱۷:۱۳۷۳؛پوشه،۸۲:۱۳۸۵).

– واﻗﻊﮔﺮاﻳﺎن :

ﮔﺮوﻫﻲ ﻛﻪ ﻗﺪرت را ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﭘﻠﻴﺪي و ﺳﻠﻄﻪ ﻣﻲ  داﻧﻨﺪ و ﻣﻌﻴﺎرﻫﺎي اﺧﻼﻗﻲ را از ﻗﺪرت ﺣﺬف ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ .  ﺳﻮﻓﻴﺴﺖ ﻫﺎﻳﻲ ﭼﻮن ﭘﺮوﺗﺎﮔﻮراس و ﻛﺎﻟﻴﻜﻴﻠﻴﺲ و ﺳﭙﺲ ارﺳﻄﻮ در اﻳﻦ دﺳﺘﻪ ﻣﻲ  ﮔﻨﺠﻨﺪ .ﻛﺎﻟﻴﻜﻴﻠﻴﺲ ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﺎﻧﻮن دﺳﺘﺎورد ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪان ﺑﺮاي ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ ﺿﻌﻔﺎ اﺳﺖ و ﻣﻲ  ﺗﻮان ﮔﻔﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮ ﻧﻈﺮ او، ﻧﻔﺲ ﻗﺪرت ﺳﻠﻄﻪ اﺳﺖ .ارﺳﻄﻮ ﺑﺮ ﺧﻼف اﻓﻼﻃﻮن ﺳﻴﺎﺳﺖ را از آﺳﻤﺎن ﺑﻪ زﻣﻴﻦ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻣﻲ  ﻛﻨﺪ .ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻛﻪ در

اﻧﺪﻳﺸﻪ او ﻗﺪرت ﺟﻨﺒﻪ ﻣﺤﺴﻮس و ﻣﺎدي ﭘﻴﺪا ﻣﻲ  ﻛﻨﺪ .از ﻧﻈﺮ او ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺟﺒﺎرﻳﺖ ﺑﺎ ﺗﻮﺻﻴﻒ رﻓﺘﺎرﻫﺎي ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﺟﺒﺎران در راه ﺣﻔﻆ ﻗﺪرت آﻏﺎز ﻣﻲ ﺷﻮد(عالم،۸۵:۱۳۸۸).(ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ، در اﻧﺪﻳﺸﻪ ارﺳﻄﻮ اﺛﺮي از ﺑﻴﻨﺶ آرﻣﺎن ﻓﻴﻠﺴﻮف ﮔﺮاﻳﻲ اﻓﻼﻃﻮن در راﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﺑﻪ ﻗﺪرت رﺳﻴﺪن  ـ  ﺷﺎه ﻧﻴﺴﺖ(پوشه،۷۰:۱۳۸۵).

۲- ﻧﻈﺮﻳﻪﭘﺮدازان ﻣﺪرن:ﻧﮕﺮش ﻣﺪرن در ﺑﺎب ﻗﺪرت ﺑﺎ ﻣﺎﻛﻴﺎوﻟﻲ و ﺳﭙﺲ ﻫﺎﺑﺰ آﻏﺎز ﻣﻲ از ﺷﻮد .اﻳﻦ ﮔﺮوه   اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﺑﻪ ﭘﻴﺮوي از ﺳﻨﺖ ﻫﺎﺑﺰ اﻋﺘﻘﺎد دارﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﻴﺖ ﻗﺪرت ﺳﻠﻄﻪ اﺳﺖ .ﺳﻨ ﺖ ﻫﺎﺑﺰي ﻗﺪرت ﺗﻌﻤﻴﻢ را ﺻﺮﻓﺎ اﺳﺘﻌﺪاد   ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﺮاي رﺳﻴﺪن ﺑﻪ اﻫﺪاﻓﻲ ﻣﺴﺘﻘﻞ از اﺑﺰار ﻳﺎ ﻣﻘﺎم آﻣﺮﻳﺖ، ﺑﻪ ﻣﻨﻈﻮر ﺗﺤﻤﻴﻞ اﻟﺰاﻣﺎت و ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﻫﺎي ﻓﺮدي   ﻣﻲ داﻧﺪ .آﻧﭽﻪ در دوران ﻣﺪرن ﺑﺮ ﺗﻔﻜﺮ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻏﺎﻟﺐ اﺳﺖ، ﺗﻮﺟﻴﻪ اﻗﺘﺪار ﺳﻴﺎﺳﻲ اﺳﺖ .ﻫﺎﺑﺰ ﺑﺎ اﻧﺴﺎن ﺷﻨﺎﺳﻲ آﻏﺎز  ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﺑﻪ ﺿﺮورت اﺳﺘﻘﺮار دوﻟﺖ ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ ﻣﻲ رﺳﺪ. ﻫﮕﻞ ﺑﺎ وﺟﻮدﺷﻨﺎﺳﻲ  (ontology)آﻏﺎز ﻣﻲ ﻛﻨﺪ  و ﺑﻪ ﻣﻄﻠﻮﺑﻴﺖ دوﻟﺖ ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ  می رﺳﺪ .در ﺑﻴﻦ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﻣﺪرن ﮔﺮوﻫﻲ از ﻣﻨﻈﺮ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻪ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻗﺪرت ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ و ﮔﺮوﻫﻲ دﻳﮕﺮ از ﻣﻨﻈﺮ ﻋﻠﻤﻲ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻳﻚ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ اﻳﻨﻜﻪ ﻣﺎﻫﻴﺖ و ﻫﺪف ﻗﺪرت را ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺒﻴﻴﻦ  ﻛﺮده اﻧﺪ ﺑﻪ دو دﺳﺘﻪ   واﻗﻊ ﮔﺮا و آرﻣﺎن ﮔﺮا ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ( ﭘﻮﺷﻪ، ۷۵:۱۳۸۵) .

– واﻗﻊ ﮔﺮاﻳﺎن :

اﻳﻦ ﮔﺮوه ﺑﻪ ﻗﺪرت ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻳﻚ ﺿﺮورت ﻣﻲ  ﻧﮕﺮﻧﺪ .ﻗﺪرت ﺿﺮورﺗﻲ اﺳﺖ ﺑﺮاي ﻛﺴﺐ و ﺣﻔﻆ ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ دﻳﮕﺮان .از دﻳﺪﮔﺎه واﻗﻊ ﮔﺮاﻳﻲ ﻗﺪرت ﺑﻪ ﻣﻨﻈﻮر ﻛﺴﺐ و ﺣﻔﻆ و در ﺟﻬﺖ ﺗﺤﻘﻖ اﻣﻴﺎل ﻣﺎدي و ﺷﺨﺼﻲ اﻋﻤﺎل ﻣﻲ ﮔﺮدد. اﻳﻦ ﻧﮕﺮش ﺑﺎ ﻣﺎﻛﻴﺎوﻟﻲ آﻏﺎز می ﺷﻮد و ﺑﺎ ﺑﺪن و ﻫﺎﺑﺰ ﺑﻪ ﻛﻤﺎل ﻣﻲ رﺳﺪ . (ﭘﻮﺷﻪ، ۹۳:۱۳۸۵)

– آرﻣﺎن ﮔﺮاﻳﺎن:

در ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ واﻗﻊ ﮔﺮاﻳﺎن ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻗﺪرت ر ا از ﺟﻨﺒﻪ ﺿﺮورت ﻣﻮرد ﺑﺤﺚ ﻗﺮار  ﻣﻲ دﻫﻨﺪ، آرﻣﺎنﮔﺮاﻳﺎن ﺑﻪ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻗﺪرت ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻳﻚ ﻓﻀﻴﻠﺖ ﻣﻲ  ﻧﮕﺮﻧﺪ.ﺳﻴﺴﺮو ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﺪرت ﺳﻴﺎﺳﻲ دوﻟﺖ از ﻗﺪرت دﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﻲ ﻣﺮدم ﻧﺎﺷﻲ ﻣﻲ  ﺷﻮد و دﺳﺘﮕﺎه ﻗﺪرت ﻣﺎداﻣﻲ ﻣﺸﺮوﻋﻴﺖ دارد ﻛﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ و اﻫﺪاف اﺧﻼﻗﻲ اﻓﺮاد ﺗﺄﻣﻴﻦ ﺷﻮد و ﻣﺮدم در اﻣﻮر ﺟﻤﻬﻮري ﺷﺮﻳﻚ و ﺻﺎﺣﺐ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻋﺪل باشند .ﻛﺎﻧﺖ ﺑﺮاي ﻗﺪرت ﺧﺼﻠﺖ ﺟﻤﻌﻲ قائل اﺳﺖ .او ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ اﻧﺴﺎن ﺧﺼﻠﺘﻲ ﻏﻴﺮ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ دارد ﻛﻪ ﻣﺤﺮك وي در ﺳﻮق دادن ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﻪ ﺳﻮي ﺧﻮد ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ اﺳﺖ( ﻟﻮﻛﺲ، ۱۳۷۰:  ۳۴ ؛ ﭘﻮﺷﻪ،  ۱۳۸۵ :۱۱۱ ).

[ad_2]

لینک منبع